مقایسه حقوق بشر در مسیحیت غربی و اسلام (پیدایش)

فارسی 2914 نمایش |

فهرست حقوق بشر از دیدگاه غرب

کلمه «حقوق بشر» به معنى اصطلاحى آن، حتى در سنت اندیشه و حقوق غرب هم سابقه تاریخى کهنى ندارد. اگر ما مثلا کتب بزرگترین فیلسوف عصر روشنگرایى یعنى کانت را (قرن 18) که پیش از هر فیلسوف دیگرى انسان و کرامت او را ملاک و مبدأ فلسفه عملى خود قرار مى دهد. در جستجوى این اصطلاح بررسى کنیم، اثرى از کلمه «حقوق بشر» در آنها نمى یابیم.
در واقع این اصطلاح در متن یک نهضت اجتماعى و سیاسى در فرانسه به وجود آمده و از این رو پیوسته تا به امروز پیوند ناگسستنى خود را با اصل مضمون محتواى سیاسى خویش حفظ نموده است و بدون آن قابل تصور نیست. بنابراین کلمه و اصطلاح «حقوق بشر» عملا و رأسا متوجه آن گروه از قدرتمندانى است که در قلمرو و سیادت خویش، صاحبان نظر و عقیده مخالف را تحت فشار و تعقیب قرار مى دهند. بر این اساس، رئوس حقوقى که تحت پدیده «حقوق بشر» گردآورى شده عبارتند از: «حق حیات، حق آزادى، حق برابرى، حق عدالت، حق دادخواهى عادلانه، حق حفظ در مقابل سوء استفاده از قدرت، حق حفاظت در مقابل شکنجه، حق حفاظت شرافت و خوشنامى، حق پناهندگى، حقوق اقلیتها، حق شرکت در حیات اجتماعى، حق آزادى فکر، ایمان و سخن، حق آزادى دینى، حق تجمع و اعلان، حقوق اقتصادى، حق حفظ مال، حق وظیفه کار، حق فرد بر اشتراک در امور ضرورى مادى و معنوى، حق بر تشکیل خانواده، حقوق زن، حق تعلیم و تربیت، حق حفظ حیات فردى شخص، حق انتخاب آزاد محل زیست.»
بدیهى است که اصل مسلم و شرط اولى ایفاى این حقوق، عدم تناقض با حق دیگر انسانها و عدم شکستن حق بشرى افراد دیگر مى باشد. اگر ما این حقوق را به صورت نظام منطقى درونى آنها دسته بندى کنیم، عبارت خواهند بود از:

الف) حقوق آزادى فردى:
که عبارتند از: حق حفظ و دفاع هم در مقابل انسانهاى همزیست و هم در مقابل دولت و حکومت، حق حیات و سلامت جسمى، حق آزادى عقیده دینى و اخلاقى و حق مالکیت شخصى.

ب) حق آزادى سیاسى:
که عبارتند از: حق اشتراک در امور سیاسى و اجتماعى: مثل آزادى مطبوعات، آزادى علوم، آزادى تحقیق و تعلیم، آزادى تجمع و تشکیل جمعیتها.

ج) حقوق اولیه اجتماعى:
مثل حق کار، امنیت اجتماعى، شکوفایى فرهنگى و اجتماعى و امثالهم. این فهرستى است از آنچه که تحت اصطلاح حقوق بشر به خصوص در جهان امروز غرب رایج و متداول است.

فهرست حقوق بشر از دیدگاه اسلام

اما آنچه مربوط به جهان اسلامى مى شود، این است که در «کنفرانس بین المللى دانشمندان اسلامى» در سپتامبر 1981 برابر با شهریور 1360 بدین نتیجه رسیدند که اسلام از همان آغاز بالغ بر بیست حق از این «حقوق بشرى» را روشن و آگاهانه یاد نموده است. مثل حق حیات، حق حفاظت در مقابل تهاجم و اذیت و آزار، حق پناهندگى، حقوق اقلیتها، آزادى ایمان، حق امنیت اجتماعى، حق کار و شغل، حق تعلیم و تربیت و حق همه گونه شکوفایى معنوى. ولى عملا تعبیر این ارزشها به صورت «حق» و «حقوق» استنباطى است از آنچه که در بیان فقاهت اسلامى به صورت تکلیف فقهى و اخلاقى متوجه افراد مکلف در مقابل انسانهاى دیگر مى باشد. به عبارت دیگر، این حقوق، بیان مواردى است که در بیان اسلامى فرد مکلف است در صورت وظیفه به تعبیرات فقهى «واجب» و «مستحب» و غیره موظف به ایفاى آن مى باشد که از این وظایف، حقى به سود کسانى که آن وظایف و تکالیف شامل حالشان مى گردد، ایجاد مى شود. (یعنى در متن اسلامى مسأله حق مطرح نیست)، مسأله «تکلیف» مطرح است. از این «تکالیفها» این «حقوق» امروز استنباط مى شود. بر این سیاق نیز دانشمندان دینى مسیحى توانسته اند از «علم الاخلاق» سنتى مسیحى، از وظایف انسان عامل بدانها، حقوقى براى کسانى که این اعمال اخلاقى به سود آنهاست، استنباط کنند به همین منوال نیز سنت دینى یهود مدعى اصل و سرچشمه رئوس حقوق بشر در «تورات» مى باشد.

حقوق بشر از دیدگاه سه دین یهود، مسیحیت و اسلام

در ارتباط با حقوق بشر، پیروان هر سه دین، «یهود» و «مسیحیت» و «اسلام»، در درجه اول به برابرى انسانها در مقابل خدا، به تعبیر تئولوژى مسیحیت در واقعیت حضرت مسیح، ارجاع مى دهند، اما در حقیقت، آنچه را که صاحبان این هر سه دین، امروز در ارتباط با حقوق بشر غربى، به نام «حق» و «حقوق» از آن تعبیر مى کنند، ارزشهایى هستند که اکثرا امروز به نام ارزشهاى اخلاقى معروف مى باشند. بدین معنا که ضمانت اجرایى حقوقى نداشته، فعل و ترک آنها جز در مواردى که به زیان جان و مال است، پاداش و کیفرى در این حیات در پى خود ندارند. در مقابل این ارزشها و به عکس آنها هدف حقوقى بشرى که سال 1789 در فرانسه تعبیر نهایى و رسمى خود را یافت، بر آن بود که این ارزشهاى اخلاقى را (که صرف نظر از سه دین مذکور، در فرهنگ حقوقى یونان و رم به نام «حقوق طبیعى» شناخته شده بودند) هدف این بود که اینها را از نظر ارزش، به عقب رانده، آنها را به صورت قوانین به عنوان وسیله قدرت سیاسى در آورده، در سطح جهان انسانى ضمانت اجرایى براى آنها مشخص کند.

شرح لفظ و مضمون «حقوق بشر»
اصطلاح «حقوق بشر» این سؤال را مطرح مى کند که چرا و به چه معنایى «انسان» نقطه ثقل مرکزى این اصطلاح را تشکیل مى دهد. در پاسخ بدون اینکه بتوان در اینجا دلایل تاریخى و اجتماعى آن را ذکر نمود، کافى است بدان اشاره شود که دنیاى غرب و کشورهاى غربى از تجاربى که طى تاریخ غامض و پیچیده خود بر اساس دوستى و دشمنیهاى بین خودشان به خصوص در قرن هیجدهم، بدین نتیجه رسیدند که زندگى مسالمت آمیز انسانها در وقتى امکان پذیر است که انسان به عنوان انسان، یعنى خالى و فارغ از تمام ویژگیها مانند دین، سیاست، نسب، حسب، نژاد، رنگ پوست، جنسیت (مرد و زن)، جاه و مقام، مال و ثروت و قدرت، بارى بدون هرگونه اعتبارى فقط به حکم اینکه انسان است، مطرح گردد، یعنى به قول ما طلبه ها، انسان من حیث هو انسان، نه به عنوان مسلمان و نه به عنوان مسیحى و نه به عنوان یهود و نه به عنوان دهرى، نه سیاه و سفید و غنى و فقیر و عالم و جاهل، حاکم و محکوم و غیره همین که در پدیده حقوق بشر انسان بدین معنا مطرح شد، خواه ناخواه حق و حقوق او نیز معنى دیگرى پیدا مى کند.
حق در اینجا، طبیعى ترین و ابتدایى ترین ادعایى خواهد بود که بالبداهه در وجود و ماهیت هر فرد انسانى مستقر بوده، نه کسى به او داده و نه کسى مى تواند از او بگیرد. این حق بر کسى نیست، حق بر «چیز» است. حق بر حیات است، حق بر آزادى است، حق بر برابرى است و غیره، به خلاف مثلا حق فرزند بر والدین و حق اینها بر فرزندان و حق زن بر شوهر و بالعکس که حق بر شخصى و فردى است که بالمال براى آن شخص و فرد وظیفه ایجاد مى کند.

فلسفه پیدایش و چگونگى ضمانت اجراى حقوق بشر

سؤالى که مطرح مى شود این است که مشروعیت وظایف دینى و حقوق مترتب بر آن از چشمه «وحى» و یا مرجع قانونگذارى ویژه دیگرى ناشى مى شوند، ولى در قیاس با آن، مشروعیت حقوق، در پدیده «حقوق بشر» از کجاست؟ حقوق اسلامى، حقوق مسیحى و...؟ اینها سرچشمه معنوى دارند، پس مشروعیتش از کجاست؟ یعنى مشروعیتى که بتواند ضمانت اجرایى آن را تأمین کند و بر آن کیفر و پاداشى مترتب سازد. این مشروعیت بر این قیود باید منطبق باشد. این مشروعیت از چه منبع و مرجعى ناشى مى گردد؟ براى اثبات این امر، پایه گذاران پدیده «حقوق بشر» نه مى خواستند و نه مى توانستند به این یا آن دین و یا مرجع دیگرى استناد کنند، و الا مسأله انسان من حیث هو انسان نمى شد. آنان مى بایستى مشروعیت و ضمانت اجرایى این حقوق را در خود انسان و لوازم ماهوى او، به ترتیب منطقى ذیل که پایه هایش در فلسفه دوران روشنگرایى ریخته شده بود، بیابند.
مهمترین و بدیهی ترین پدیده لازمه انسانیت انسان را «کرامت» انسان یافتند که بدون استناد به هرگونه منبع و مرجع، مى تواند به عنوان اساسى ترین اصل بدیهى، مورد اتفاق تمام انسانها در هر زمان و مکانى باشد. کما اینکه تمام ادیان هم به آن اذعان دارند. کرامت، صفت و حتى خصلتى است که جدا از تمام حیثیات و اعتبارات دیگر به طور اولى، فرد فرد انسانها را در بر مى گیرد، این یک قدم، یک کرامت انسانى را به عنوان «اصل اولیه» نه «حق» جزو ماهیت انسان پذیرفته است. قدم دومى که بتواند به این امر فردى «چون کرامت، کرامت فردى است» نیروى عام الاعتبارى ببخشد، ضرورى مى بود. این وظیفه را پدیده «برابرى» انجام داد. برابرى مورد اتفاق تمام انسانها در این کرامت بود که توانست و مى تواند تمام انسانها را به ضرورت حفظ حقوق ماهوى آنان قانع کند و پابند ساخته، حق بازخواست حق شکنان را در سطح انسانیت به اثبات برساند.
تنها قبول این معناى عام نیست، بلکه مسأله اجرا و ضمانت اجراى او در پى هر کسى که حق شکست باید به نحوى بازخواست بشود در سطح انسانیت. مى ماند ضمانت اجراى آن که نسبت به کرامت و برابرى جنبه فاعلى این استدلال را تأمین کند، یعنى کرامت و برابرى یک چیزى است که در انسانهاست، جنبه عدالت، جنبه اجرایى است که از بالا و از جنبه دیگرى باید صورت بگیرد. تنها پدیده عدالت به عنوان پدیده مورد اتفاق تمام انسانها بوده و هست که در خطاب عام خود به صاحب قدرتان و بلکه به تمام انسانها و افرادى که به نحوى از انحا، ولو به قدر اندکى بر انسان دیگر قدرت و حق فرماندهى دارد، متوجه مى باشد.

تفاوت دیدگاه غرب و ادیان سامی در مورد انسان

اکنون چرایى این فرق بین آنچه را غرب از انسان و بالمال از حقوق آن مى فهمد و آنچه را ادیان به خصوص اسلام از آنها مى فهمند، مطرح است. به نظر مى رسد که ریشه این فرق در تصور و به عبارت دیگر در چگونگى به کاربردن دو تصویر مختلفى است که جهان غرب از یک طرف و ادیان سامى به خصوص اسلام از طرف دیگر از انسان دارند. در ادیان اسلامى، آن گونه که قرآن از آنها سخن مى گوید، «خدا» در مرکز جهان بینى آنها قرار گرفته است. انسان، یعنى انسان به معنى واقعى، کسى است که حیات و فکر و عمل خود را بر خلوص و اخلاص در راه خداى یگانه، بسازد و بدان صورت بخشد. بر این اساس منبع کرامت انسانى توجه خالصانه وى به سوى خدا و تقواى بى شایبه این انسان در مقابل حق است. کما اینکه «ان اکرمکم عند الله اتقیکم؛ در حقيقت ارجمندترين شما نزد خدا پرهيزگارترين شماست.» (حجرات/ 13) بدان اشارت دارد.
ولى تصویر انسان در جهان بینى غرب درست بر عکس است: فکر و اندیشه غرب به «انسان» مرکزیت اصلى و اساسى مى بخشد. اعتقاد به اینکه «انسان میزان سنجش تمام اشیاست»، اصلى است فلسفى که به زمان ماقبل سقراط بر مى گردد. اساطیر یونانیان و بعد از آن تمام مکاتب فلسفه آنان، از مبدأ این اصل حرکت مى کنند. خدایان یونان و عالم و حوادث آن، مثبت و منفى، دور محور انسان و خواسته هاى او دور مى زند. رفته رفته این اعتقاد در سنت مسیحى اروپایى، یعنى مسیحیتى که از کسانى ناشى شد که ابتدا یهودى نبودند، بلکه به ادیان دیگرى اعتقاد داشتند. در هر حال جایگزین «خداى محورى» انسان محورى اصل شده، خدا بدین معنا در خدمت انسان و نیازهاى او گرفته شد.
تصور گناه به صورت یک امر ماهوى انسان و اعتقاد به ضرورت نجات از این گناه منجر به یک مکانیسم تئولوژیک مى گردد که ضرورت قربانى شدن خداى انسان شده در قالب حضرت مسیح را ایجاب مى کند. قربانى شدن حضرت مسیح براى نجات بشر از گناه، در واقع امرى است در خدمت انسان، انسانى که محور شده بدون هیچ گونه سودى براى خدا و یا براى حضرت مسیح. با این ترتیب «انسان محورى» یونانى غربى جایگزین «خدا محورى» اصل دین سامى را مى گیرد. اما تصویر آنان در اسلام از آغاز به گونه ى دیگر است. انسان با فطرتى رو به یگانگى خلق گشته، فطرت خدا محورى جزو اصیل هستى وى را تشکیل مى دهد.
به عبارت دیگر، از بین دو نوع اندیشه «خدا محورى» و یا «انسان محورى»، در غرب غلبه با «انسان محورى» و در اسلام غلبه به «خدا محورى» است. بدیهى است که در طول تاریخ، کلیسا به دفعات سعى نموده اطلاق «انسان محورى»، را شکسته، وى را با قوانین و فرامین کلیسایى محدود کند. ولى سرانجام نیروى انسان محورى، انسان غربى را از آن قیود و محدودیتها رهانید. اثر و نتیجه «خدا محورى» در ادیان سامى، به خصوص در اسلام «و انسان محورى» در فرهنگ غرب نسبت به حقوق بشر این است: حقوق بشر استنباط و استخراج شده از ادیان، آن حقوق را در چهارچوبه اراده و فرمان الهى مى بیند و ناگزیر نمى تواند از تمام اعتبارات و حیثیات صرف نظر کند. وقتى که از حقوق بشر در اسلام صحبت مى شود، آن بشر مطلق نمى تواند باشد، بشرى است که در ارتباط با خدا قرار گرفته است. در مسیحیت هم همینطور، در حالى که حقوق بشر که تسلیم هیچ محدودیتى نمى شود تا بتواند اطلاق خود را حفظ کند. این اختلاف باعث به وجود آمدن بحثهایى بین طرفداران «حقوق بشر» به معناى غربى و پیروان مکاتبى چون کلیساى کاتولیک و پیروان اسلام شده است. این حد و مرزى که بین حقوق بشر مطلق با حقوق بشر مقید به قیود دینى وجود دارد، بحثهایى را به وجود آورده است که این بحثها بین مسلمانها به طور رسمى و بین مسیحیها در ازمنه و امکنه مختلف به وجود آمده است.

منـابـع

سید محمدحسین طباطبایی- تفسیر المیزان- جلد 4 صفحه 123

سیدمصطفى محقق داماد- مقاله حقوق بشر در مسیحیت غربی و اسلام- مجله اسلام و غرب- شماره 40

کلیــد واژه هــا

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

بـرای اطلاعـات بیشتـر بخوانیـد