مبدأ فاعلی (ایجاد علمی و عینی انسان)

فارسی 2741 نمایش |

خدای سبحان، طی مراحلی آفرینش انسان و رابطه او با مبداء فاعلی خویش را در قرآن کریم، بیان می کند. در یک مرحله می فرماید: انسان، قبلا "چیزی نبود". در مرحله دوم می فرماید: "چیز قابل ذکری نبود". در مرحله سوم از "علم سابق انسان" به چیزی نبودن یا ناچیز بودن خود، خبر می دهد. در مرحله های چهارم و پنجم نیز از "فراموشی انسان"، نسبت به این حقیقت و "امکان یاد آوری آن" سخن می گوید.
در بخش اول، این حقیقت (عدم سابق) را گاهی با پیامبری در میان می گذارد و گاه به همه انسان ها گوشزد می کند. زکریای پیامبر (ع) در اوج پیری و به تعبیر خودش "سست استخوانی و سپید مویی"، عرضه داشت: «رب إنی وهن العظم منی و اشتعل الرأس شیبا؛ پروردگارا من استخوانم سست گرديده و [موى] سرم از پيرى سپيد گشته و اى پروردگار من هرگز در دعاى تو نااميد نبوده ‏ام.» (مریم/ 4) و از خداوند طلب فرزند نمود: «فهب لی من لدنک ولیا* یرثنی؛ پس از جانب خود ولى [و جانشينى] به من ببخش كه از من ارث برد.» (مریم/ 5- 6)
آنگاه که خواسته اش مورد پذیرش حق واقع شد، با تعجب پرسید: چگونه صاحب فرزندی خواهم شد با این که از شدت پیری، فرتوت گشته ام و همسرم نیز از جوانی (چه رسد به دوران پیری) نازا بود: «قال رب أنی یکون لی غلام و کانت امرأتی عاقرا وقد بلغت من الکبر عتیا؛ گفت پروردگارا چگونه مرا پسرى خواهد بود و حال آنكه زنم نازاست و من از سالخوردگى ناتوان شده‏ ام.» (مریم/ 8) قرآن در پاسخ او به سهولت این کار برای خداوند، اشاره کرده و چنین می فرماید: «قال کذلک قال ربک هو علی هین وقد خلقتک من قبل ولم تک شیئا؛ [فرشته] گفت [فرمان] چنين است پروردگار تو گفته كه اين [كار] بر من آسان است و تو را در حالى كه چيزى نبودى قبلا آفريده ‏ام.» (مریم/ 9) یعنی پیش از این خودت را نیز آفریدیم در حالی که "تو اصلا چیزی نبودی ". همین حقیقت را با تمامی انسان ها در میان می گذارد و آن جا که درباره معاد و با ابراز شگفتی و تردید می گویند: چگونه پس از مرگ و نابودی، دوباره زنده می شویم: «و یقول الإنسان ءاذا مامت لسوف أخرج حیا؛ و انسان مى‏ گويد آيا وقتى بميرم راستى زنده [از قبر] بيرون آورده مى ‏شوم.» (مریم/ 66) در پاسخ می فرماید: آیا انسان به یاد نمی آورد زمانی را که اصلا چیزی به حساب نمی آمد و از شرایط پس از مرگ، بسی فرومایه تر و ضعیف تر بود؛ زیرا نه روحی داشت و نه بدنی و نه پیوند بین روح و بدن ونه اجزای پراکنده و خاک شده ی بدن و با این حال، او را آفریدیم: «أولا یذکر الإنسان أنا خلقناه من قبل ولم یک شیئا؛ آيا انسان به ياد نمى‏ آورد كه ما او را قبلا آفريده ‏ايم و حال آنكه چيزى نبوده است.» (مریم/ 67) خلاصه مرحله اول تبدیل "لیس تامه" به "کان تامه" است که خدا به عنوان ابداع و انشاء، چیزی را "لا من شیء" بیافریند نه "من لا شیء" و فرق دقیق این دو تعبیر در ثنایای بحث روشن می گردد.
در بخش دوم، قرآن کریم از "شیئیت غیر مذکور انسان"، سخن می گوید و چنین می فرماید: «هل أتی علی الإنسان حین من الدهر لم یکن شیئا مذکورا؛ آيا زمانى طولانى بر انسان گذشت كه چيز قابل ذكرى نبود.» (انسان/ 1) یعنی دورانی بر انسان گذشت که "چیز قابل ذکری " نبود. پس سخن از این نیست که انسان اصلا چیزی نبود. بلکه کلام در این است که چیزی بود، اما نامور، نامدار، صاحب نام و... نبود. خلاصه مرحله دوم تبدیل "لیس ناقصه" به "کان ناقصه" است. از جمع این چند آیه که به منظور تبیین تطورات آفرینش بشر نازل شده است، سه مرحله برای انسان، استنباط می شود: یکی مرحله ای که انسان اصلا شیء نبود. دوم مرحله ای که وی شیء بود اما نامور نبود. سوم مرحله ای که شیئیت قابل ذکر، پیدا کرد.
نکته بسیار مهم که با دو مرحله ی بعد در ارتباط است این که خداوند به فراموشی انسان، اشاره می کند و او را به تذکر و یادآوری (نه به علم ابتدایی) فرا می خواند. یعنی سخن از این نیست که آیا انسان "نمی داند" که چیزی نبود. بلکه می فرماید: آیا انسان، این حقیقت را به یاد نمی آورد؟ فرق علم ابتدایی و تذکر این است که علم، ادراک ابتدایی انسان از چیزی است که باعث می شود آنچه را قبلا نمی دانست، اکنون بداند. اما تذکر، چنین نیست. بلکه در آن سه رکن، ملحوظ و مجتمع است: دانستن قبلی، از یاد بردن میانه ای و یاد آوری دوباره و پایانی. با توجه به این مطلب، وقتی خداوند می فرماید: "آیا انسان به یاد نمی آورد که قبلا چیزی نبود" و از طرفی قرآن کریم را "تذکره" می نامد، که: «إن هذه تذکرة؛ اين [آيات] پندنامه‏ اى است.» (مزمل/ 19؛ انسان/ 29) و پیامبرش را "تذکر دهنده" و یادآورنده، می خواند و می فرماید: «فذکر إنما أنت مذکر؛ پس تذكر ده كه تو تنها تذكردهنده‏ اى.» (غاشیه/ 21) معلوم می شود که همه انسان ها با تعلیم الهی، این علم را پیش از این به دست آورده اند.
باید دید چه زمانی یا چه مرحله وجودی بود که انسان در عین اینکه نبود، علم به هیچ نبودن و عدم شیئیت خویش، داشت. آیا در آن وقتی که معدوم محض بود، چنین علمی داشت؟ این سخن، امکان عقلی ندارد؛ زیرا ثبوت محمول برای موضوع، فرع وجود آن موضوع است و شیء معدوم برای خود ثابت نیست چه رسد به اینکه چیزی برای او ثابت باشد. پاسخ سؤال این است که پیش از وجود خارجی، همه ما در علم خداوند، موجود و به صورت "وجود علمی "، معلوم حق (تبارک و تعالی) بودیم و در پی اراده ی او و فرمان "کن"، از علم به عین آمدیم و وجود خارجی یافتیم، که: «إنما أمره إذا أراد شیئا أن یقول له کن فیکون؛ فرمان او هرگاه چیزى را اراده کند، تنها این است که به آن بگوید: باش، پس مى شود.» (یس/ 82) کاملا روشن است که هر چیزی مورد خطاب خدا واقع شود و فرمان "کن" را از خالق هستی دریافت کند، نمی تواند معدوم محض باشد؛ زیرا معدوم محض، قابل خطاب نیست. پس ما گرچه در خارج نبودیم، اما در علم حق وجود داشتیم. از طرفی آن وجود علمی ما به دلیل تجرد، همواره با علم، همراه است. بنابراین، ثابت می شود که ما پیش از وجود خارجی و آمدن به این دنیا وجود علمی داشتیم، اولا و وجود علمی مجرد است، ثانیا و هر مجردی نسبت به خود عالم است، ثالثا. پس ما قبلا علم به شیئیت علمی و لا شیئیت عینی خویش داشته ایم.
لازم است عنایت شود که گرچه اشیا در علم خداوند وجود علمی داشته اند، لیکن عناوین و اسامی مخصوص آنها به نحو حمل شایع، بر هیچ یک صادق نبوده است. از این سخن قرآن که می فرماید: "مگر یادتان نیست"، معلوم می شود که آن علم سابق به نحوی به فراموشی گراییده است و اگر ما غبار غفلت را بزداییم، به یادمان خواهد آمد که خداوند در زمانی یا در مرحله ی خاصی از وجود با ما سخن گفت و به ما چنین آموخت که چیزی نبودیم و او ما را آفرید و از "علم" به "عین" آورد. البته باید توجه داشت که تنزل انسان از نشئه ی علم حق به عین و خارج به نحو تجلی است (و نه تجافی). یعنی بی آنکه نشئه ی علم خداوند از وجود انسان، خالی شود، آدمی به عالم خارج می آید و پس از آمدن به خارج، وجود علمی او همچنان در مرحله علم الهی محفوظ می ماند. چنانکه علم با تعلیم استاد به شاگرد منتقل می شود، اما نه به نحو تجافی و ترک قلب استاد و ورود به سینه ی شاگرد، بلکه به حفظ در هر دو ظرف. (تنزل به نحو تجافی، مانند بارش باران است که طی آن آب، جایگاه خود را رها کرده و به جای دیگر، تنزل می نماید). پس اگرچه ما در خارج، وجود یافتیم، اما در مرحله علم حق نیز موجود بوده و هستیم و بین این دو نشئه ی وجودی، همواره ارتباط تکوینی برقرار است و در صورتی که ما به کند و کاو درونی خود بپردازیم و آن را غبارروبی کنیم، می توانیم با آن وجود علمی خود که مرحله ی عالی ماست، مرتبط شویم و آنچه را فراموش کرده ایم، به یاد آوریم.

منـابـع

عبدالله جوادی آملی- تفسیر موضوعی- جلد 14 صفحه 43

کلیــد واژه هــا

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

بـرای اطلاعـات بیشتـر بخوانیـد