رابطه مستقیم بین کردار انسان و پدیده های جهان

فارسی 2449 نمایش |

انسان و آفرینش

انسان مهره ای از مهره های جهان آفرینش است. او هم می تواند بر بخشی از جهان اثر بگذارد؛ چنان که از آن اثر می پذیرد و عمل او سبب تأثیر گذاری او در جهان خارج می گردد. بنابراین، عمل انسان با جهان پیوند عینی دارد و در پیدایش پدیده های گوارا یا ناگوار مؤثر است. گرچه انسان می تواند در تصمیم گیری ها گاهی به طور مستقل و بدون تأثیر عوامل خارجی، عمل کند. بنابراین، اگر گفته شود فلان عمل انسان موجب زلزله یا باعث مرگ های نابهنگام است ثبوتا قابل توجیه است؛ گرچه اثباتا بر مصادیق جزئی نمی توان برهان اقامه کرد، لیکن فی الجمله بین کردار انسان و رخدادهای جهان رابطه ی مستقیم وجود دارد؛ چنان که قرآن می فرماید: «و أن لو استقاموا علی الطریقة لأسقیناهم ماء غدقا؛ و اگر مردم بر راه اسلام و ایمان پایدار بودند البته که آنان را از آب فراوان (یا علم نافع) سیراب می کردیم.» (جن/ 16) این آیه سندی گویا برای مصادیق فراوان و از جمله نماز باران است.
حسن تدبیر درباره هر قوم و جامعه اى که پروردگار نعمت آسایش را به آنان ارزانى داشته تا هنگامى که قابلیت نعمت را دارند از بذل و ادامه نعمت به آنان دریغ نخواهد فرمود جز هنگامى که قابلیت نعمت را از خود سلب نمایند به این که عقیده ایمان و اخلاق فاضله و اعمال صالحه آنان تغییر یابد. کفر و فساد در جامعه شیوع یابد و قابلیت بذل نعمت را از خود سلب کنند این قانون کلى درباره تدبیر پروردگار در خصوص اقوام و اجتماعاتى است که بر حسب فضل پروردگار نعمتها را بر آن اقوام صالح ارزانى فرموده تا هنگامى که قابلیت ارزانى داشتن نعمت را داشته باشند و چنانچه در اثر کفران نعمت و ظلم و ستم قابلیت را از خودشان سلب کنند در این صورت بر وفق حکمت از ارزانى داشتن نعمت دریغ خواهد نمود و آیه مبنى بر بیان ملازمه میان ادامه نعمت است درباره اقوام و اجتماعات بشرى که صلاح عقیده و عمل صالح در آنان شایع باشد و هنگام که در اثر کفران نعمت و ستم بر دیگران از خودشان صلاحیت را سلب نمایند پروردگار نیز بر حسب نظام تدبیر نعمت را از آنان سلب خواهد فرمود.
آیاتی است در قرآن که رابطه مستقیم بین کردار انسان و پدیده های جهان را بیان می کند و ناظر به خوب و بد آن نیست؛ گرچه برخی از آنها التزاما به تنبیه و اعلان خطر اشاره دارد؛ مانند: «له معقبات من بین یدیه و من خلفه یحفظونه من أمر الله إن الله لا یغیر ما بقوم حتى یغیروا ما بأنفسهم و إذا أراد الله بقوم سوءا فلا مرد له و ما لهم من دونه من وال؛ براى انسان از پیش رو و پشت سر، مأمورانى است که همواره او را به فرمان خدا [از آسیب ها و گزندها] حفظ مى کنند. یقینا خدا سرنوشت هیچ ملتى را [به سوى بلا، نکبت، شکست و شقاوت] تغییر نمى دهد تا آنکه آنان آنچه را [از صفات خوب و رفتار شایسته و پسندیده] در وجودشان قرار دارد به زشتى ها و گناه تغییر دهند. و هنگامى که خدا نسبت به ملتى آسیب و گزند بخواهد [براى آن آسیب و گزند] هیچ راه بازگشتى نیست زیرا براى آنان جز خدا هیچ یاورى نخواهد بود.» (رعد/ 11)
در آیه ی دیگر نعمت ها را گوشزد فرموده و اعلام داشته است: اگر حق آن ها را پاس ندارند و نافرمانی کنند چه بسا مبدل به عذاب یا سلب نعمت گردد: «ذلک بأن الله لم یک مغیرا نعمة أنعمها علی قوم حتی یغیروا ما بأنفسهم و أن الله سمیع علیم؛ حکم ازلی و ثابت خدا این است که هرگاه نعمتی به قومی داد آن را تغییر ندهد، تا وقتی که آن قوم حال خود را تغییر دهند و خدا شنوا و داناست.» (انفال/ 53)
امام صادق (ع) می گوید «پدرم می فرمود: قضای حتمی خداوند به این تعلق گرفته که هر گاه نعمتی به بندگان بخشد آن را سلب نکند، مگر این که آنان گناهی را پدید آورند که مستوجب پاداش بد گردند.» امام سجاد (ع) گناهانی که سبب تغییر نعمت می شود چنین برشمرده است: «جور و ستم بر مردم، عادت خیر را از دست دادن و از بین بردن، خوبی را برای خود خواستن و برگزیدن، کفران نعمت و ترک شکر کردن.»

همیشه تغییرات از خود ما است!

جمله «إن الله لا یغیر ما بقوم حتى یغیروا ما بأنفسهم؛ در حقيقت ‏خدا حال قومى را تغيير نمى ‏دهد تا آنان حال خود را تغيير دهند.» (رعد/ 11) که در دو مورد از قرآن با تفاوت مختصرى آمده است، یک قانون کلى و عمومى را بیان مى کند، قانونى سرنوشت ساز و حرکت آفرین و هشدار دهنده! این قانون که یکى از پایه هاى اساسى جهان بینى و جامعه شناسى در اسلام است، به ما مى گوید مقدرات شما قبل از هر چیز و هر کس در دست خود شما است، و هرگونه تغییر و دگرگونى در خوشبختى و بدبختى اقوام در درجه اول به خود آنها بازگشت مى کند، شانس و طالع و اقبال و تصادف و تاثیر اوضاع فلکى و مانند اینها هیچکدام پایه ندارد، آنچه اساس و پایه است این است که ملتى خود بخواهد سربلند و سرفراز و پیروز و پیشرو باشد، و یا به عکس خودش تن به ذلت و زبونى و شکست در دهد، حتى لطف خداوند، یا مجازات او، بى مقدمه، دامان هیچ ملتى را نخواهد گرفت، بلکه این اراده و خواست ملتها، و تغییرات درونى آنهاست که آنها را مستحق لطف یا مستوجب عذاب خدا مى سازد.
به تعبیر دیگر این اصل قرآنى که یکى از مهمترین برنامه هاى اجتماعى اسلام را بیان مى کند به ما مى گوید هرگونه تغییرات برونى متکى به تغییرات درونى ملتها و اقوام است، و هرگونه پیروزى و شکستى که به قومى رسید از همین جا سرچشمه مى گیرد، بنابراین آنها که همیشه براى تبرئه خویش به دنبال "عوامل برونى" مى گردند، و قدرتهاى سلطه گر و استعمار کننده را همواره عامل بدبختى خود مى شمارند، سخت در اشتباهند، چرا که اگر این قدرتهاى جهنمى پایگاهى در درون یک جامعه نداشته باشند، کارى از آنان ساخته نیست. مهم آن است که پایگاههاى سلطه گران و استعمار کنندگان و جباران را در درون جامعه خود در هم بکوبیم، تا آنها هیچگونه راهى براى نفوذ نداشته باشند. آنها به منزله شیطانند، و مى دانیم شیطان به گفته قرآن بر کسانى که عبادالله مخلصین هستند راه ندارد، او تنها بر کسانى چیره مى شود که پایگاهى در درون وجود خود براى شیطان ساخته اند.
این اصل قرآنى مى گوید: براى پایان دادن به بدبختیها و ناکامیها باید دست به انقلابى از درون بزنیم، یک انقلاب فکرى و فرهنگى، یک انقلاب ایمانى و اخلاقى، و به هنگام گرفتارى در چنگال بدبختیها باید فورا به جستجوى نقطه هاى ضعف خویشتن بپردازیم، و آنها را با آب توبه و بازگشت به سوى حق از دامان روح و جان خود بشوئیم، تولدى تازه پیدا کنیم و نور و حرکتى جدید، تا در پرتو آن بتوانیم ناکامیها و شکستها را به پیروزى مبدل سازیم، نه اینکه این نقطه هاى ضعف که عوامل شکست است در زیر پوششهاى خودخواهى مکتوم بماند و به جستجوى عوامل شکست در بیرون جامعه خود در بیراهه ها سرگردان بمانیم!
تا کنون کتابها یا مقالات زیادى درباره عوامل پیروزى مسلمانان نخستین، و عوامل عقب نشینى مسلمین قرون بعد، نوشته شده است، که بسیارى از بحثهاى آنان به کاوش در سنگلاخ و بیراهه مى ماند، اگر بخواهیم از اصل فوق که از سرچشمه وحى به ما رسیده الهام بگیریم باید هم آن پیروزى و هم آن شکست و ناکامى را در تغییرات فکرى و عقیدتى و اخلاقى و برنامه هاى عملى مسلمانان جستجو کنیم و نه غیر آن، در انقلابهاى معاصر از جمله انقلاب ملت ما (مسلمانان ایران) انقلاب الجزایر، انقلاب افغانستان، و مانند آن به وضوح حاکمیت این اصل قرآنى را مشاهده مى کنیم. یعنى بى اینکه دولتهاى استعمارى و ابرقدرتهاى سلطه گر روش خود را تغییر دهند، هنگامى که ما از درون دگرگون شدیم همه چیز دگرگون شد.
به هر حال این درسى است براى امروز و فردا، و فرداهاى دیگر، براى همه مسلمانها، و همه نسلهاى آینده! و مى بینیم تنها رهبرانى پیروز و موفق شدند که ملت خود را بر اساس این اصل رهبرى کردند و دگرگون ساختند، تاریخ اسلام و تاریخ معاصر مملو است از شواهدى بر این اصل اساسى و جاودانى که ذکر آنها ما را از روش بحثمان در این تفسیر دور مى سازد.
جمله "إن الله لا یغیر ما بقوم ..."، چکیده اش این است که خداوند چنین حکم رانده و حکمش را حتمى کرده که نعمتها و موهبت هایى که به انسان مى دهد مربوط به حالات نفسانى خود انسان باشد، که اگر آن حالات موافق با فطرتش جریان یافت آن نعمت ها و موهبتها هم جریان داشته باشد، مثلا اگر مردمى به خاطر استقامت فطرتشان به خدا ایمان آورده و عمل صالح کردند، به دنبال آن نعمت هاى دنیا و آخرت به سویشان سرازیر شود، هم چنان که فرمود: «و لو أن أهل القرى آمنوا و اتقوا لفتحنا علیهم برکات من السماء و الأرض و لکن کذبوا؛ و اگر مردم شهر و دیار همه ایمان آورده و پرهیزگار مى شدند، همانا ما درهاى برکات آسمان و زمین را بر روى آنان مى گشودیم، ولیکن تکذیب کردند.» (اعراف/ 96) و مادامى که آن حالت در دلهاى ایشان دوام داشته باشد این وضع هم از ناحیه خدا دوام یابد، و هر وقت که ایشان حال خود را تغییر دادند خداوند هم وضع رفتار خود را عوض کند و نعمت را به نقمت مبدل سازد.
ممکن هم هست که از آیه، عمومیت هم استفاده بشود یعنى نقمت را هم شامل شده چنین افاده کند که میان تمامى حالات انسان و اوضاع خارجى (چه در جانب خیر و چه در جانب شر) یک نوع تلازم است، پس اگر مردمى داراى ایمان و اطاعت و شکر باشند خداوند هم نعمت هاى ظاهرى و باطنیش را به ایشان ارزانى بدارد، و همین که ایشان وضع خود را تغییر دادند و کفر و فسق ورزیدند خدا هم نعمت خود را به نقمت مبدل کند، و همین طور دچار نقمت باشند تا باز خود را تغییر دهند. همین که تغییر دادند و به اطاعت و شکر بازگشتند باز هم نقمتشان به نعمت مبدل شود.

ملازمه بین اعمال خیر و آثار نیک خارجى

ظاهر سیاق با این عمومیت مساعد نیست، مخصوصا دنباله آن دارد که: «و إذا أراد الله بقوم سوءا فلا مرد له» زیرا این دنباله بهترین شاهد است بر اینکه مقصود از "ما بقوم" نعمت قبلى ایشان است نه اعم از نعمت و نقمت، چون جمله مذکور تغییر را توصیف مى کند، و از اینکه در توصیف معناى آن مى فرماید وضعشان را به عذاب و بدبختى تغییر مى دهیم فهمیده مى شود که مقصود از وضع قبلیشان نعمت و خوشى ایشان است.
علاوه بر این، خداى سبحان خود مى فرماید: «و ما أصابکم من مصیبة فبما کسبت أیدیکم و یعفوا عن کثیر؛ و آنچه رنج و مصیبت به شما مى رسد همه از دست اعمال زشت خود شما است در صورتى که خدا بسیارى از اعمال بد را مى آمرزد.» (شورى/ 30) که مى رساند از بسیارى از سیئات عفو مى کند و آثار آنها را محو مى سازد، و این خود دلیل است بر اینکه در جانب شر ملازمه اى میان اعمال انسان و آثار سوء خارجى نیست. به خلاف جانب خیر که میان آن و آثار حسنه اش ملازمه هست، هم چنان که در نظیر آیه «ذلک بأن الله لم یک مغیرا نعمة أنعمها على قوم حتى یغیروا ما بأنفسهم؛ و این بدان جهت است که خدا تغییر دهنده نعمتى که بر قومى داده نیست مگر آنکه ایشان خود را تغییر دهند.» (انفال/ 53) فرموده خداوند آثار نیک کارهاى نیک را از بین نمى برد.
در اینجا ممکن است گفته شود: همانطور که آیه فوق دلالت بر ملازمه میان کارهاى نیک و آثار حسنه آن دارد جمله «و إذا أراد الله بقوم سوءا فلا مرد له» هم بر ملازمه کارهاى زشت و آثار سیئه آن دلالت دارد، زیرا مى گوید: وقتى خدا بدى را براى مردمى بخواهد هیچ کس و هیچ چیز نمى تواند جلوگیرش شود، و خلاصه حتمى است، و این خود همان ملازمه است. در جواب مى گوئیم: جمله مذکور جمله ایست که به قصد اصلى ایراد نشده بلکه در ضمن سخن به میان آمده، توضیح اینکه بعد از آنکه فرمود هر چیزى نزد او به مقدار است، و اینکه براى هر انسانى معقباتى هست که او را به امر وى و از امر وى حفظ کنند، و نمى گذارند هلاک شود و یا وضعش دگرگون گشته و یا در وجودش و در نعمتهایى که به او دادند دچار اضطراب گردد، و همه ایشان به حکم خدا به حال خود باقى هستند، و خداوند هیچ تغییرى در وضعشان نمى دهد، مگر آنکه ایشان خود را تغییر دهند، که در این صورت واجب است بدانند همانطور که ابقاى نعمت ها، قضایى حتمى بود، تغییر سعادت ها و نعمت ها به نقمت نیز امور محکم و حتمى است که هیچ مانعى جلو تحققش را نمى گیرد و امرش به دست خدا است، و غیر خدا کسى را در آن دخالتى نیست.
خلاصه مقصود از جمله مورد بحث افاده این معنا است که مردم در قبضه قدرت خدایند و هیچ مفرى از حکم خدا ندارند، نه در طرف خیر و نه در طرف شر. پس معناى آیه این مى شود که وقتى خداوند براى مردمى بدى بخواهد (که البته نمى خواهد مگر آنکه ایشان خود را تغییر دهند، و از زى عبودیت و مقتضیات فطرت خارج شوند) هیچ کس نیست که از شقاوت و نقمت، و یا عذاب او جلوگیرى به عمل آورد.
پس از همه آنچه گذشت این معنا روشن گردید که آیه شریفه (به طورى که سیاق هم مى رساند، و خدا داناتر است) این معنا را افاده مى کند که براى هر فردى از افراد مردم به هر حال که بوده باشند معقب هایى هستند که ایشان را در مسیرى که به سوى خدا دارند تعقیب نموده، از پیش رو و از پشت سر در حال حاضر و در حال گذشته به امر خدا حفظشان مى کنند و نمى گذارند حالشان به هلاکت و یا فساد و یا شقاوت، که خود امر دیگر خداست متغیر شود، و این امر دیگر که حال را تغییر مى دهد وقتى اثر خود را مى گذارد که مردم خود را تغییر دهند، در این هنگام است که خدا هم آنچه از نعمت که به ایشان داده تغییر مى دهد، و بدى را بر ایشان مى خواهد، و وقتى بدى را براى مردمى خواست دیگر جلوگیرى از آن نیست، چون بشر غیر خداوند والى دیگرى که متولى امورش شود ندارد تا آن والى از نفوذ اراده و خواست خداوند جلوگیرى به عمل آورد، و از این معنا چند مساله روشن مى گردد.

وجود تلازم بین اعمال صالح و نعمت ها و بهره مندى ها

حکمت همه اینها هم روشن است، زیرا تلازم مذکور، مقتضاى حکم توافق و سنخیتى است که در اجزاى نظام عالم برقرار است و هر نوعى را به سوى غایت و نهایت سیرش سوق مى دهد، آرى خداوند براى انواع، غایاتى قرار داده و آنها را مجهز به وسائل رسیدن بدان غایات آفریده، و در میان اجزاى این نظام، تلائم و توافقى نهاده که همه را شى ء واحدى کرده، که میان اجزائش معانده و تضادى نیست، و مقتضاى آنها این است که: هر نوعى در عافیت و نعمت و کرامت، تا به غایت خود برسد. و میان انواع موجودات، غیر از نوع آدمى گویا هیچ نوع دیگرى از مقتضاى فطرت اصلى خود منحرف نمى شود. و نوع انسان هم اگر مانند سایر انواع از مقتضاى فطرت اصلیش منحرف نگردد، عالم بر طبق سعادت و نعمت او دور مى زند و جریان مى یابد، و اما اگر منحرف شد و فساد در میان آن رایج گردید، تعادل میان اجزاى کون بر هم خورده و همین خود باعث مى شود که نعمت از او هجرت نموده نظام زندگیش مختل گردد، و در نتیجه فساد در دریا و خشکى عالم به خاطر اعمال نارواى آدمى ظاهر مى شود، و خدا کیفر بعضى از آنچه را که کرده اند به ایشان مى چشاند تا شاید برگردند.
پوشیده نیست که این معنا مربوط به نوع است نه شخص، و به همین جهت گفتیم که:
تلازم میان صلاح نوع و نعمت هاى عمومى آنان است نه بین اشخاص، زیرا چه بسا افرادى که در نوع به هدف نرسند ولیکن خود نوع به هدف برسد، و باید برسد، آرى اگر به خاطر انحراف یک فرد و دو فرد، نوع، از سعادت خود محروم مانده به غایت و هدف نرسد مستلزم لعب و بازى در خلقت مى شود، و (حال آنکه) خدا فرموده: «و ما خلقنا السماوات و الأرض و ما بینهما لاعبین؛ و ما آنچه در آسمانها و زمین و ما بین آنها است به بازیچه خلق نکردیم.» (دخان/ 38) از آنچه گذشت این معنا روشن شد که آن اعتراضى که به آیه شریفه شده است تا چه حد باطل و بى مورد است، و آن این است که آیه مى رساند: وقتى وضع قومى تغییر مى کند و نعمت ها دگرگون مى شود که مردم با گناه، وضع خود را دگرگون کنند. و این بر خلاف آن مساله اى است که در شرع آمده که نمى توان عموم را به جرم خواص مؤاخذه نمود، و وجه فسادش هم این است که این معنا به کلى اجنبى از مفاد آیه است.

منـابـع

سید محمدحسین طباطبایی- ترجمه المیزان- جلد ‏11 صفحه 423

ناصر مکارم شیرازی- تفسیر نمونه- جلد ‏10 صفحه 145

سيد محمدحسين‏ حسينى همدانى- انوار درخشان- جلد ‏9 صفحه 180

عبدالله جوادی آملی- تفسیر موضوعی- جلد 5 صفحه 65

کلیــد واژه هــا

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

بـرای اطلاعـات بیشتـر بخوانیـد