سایه سنایی بر نگرش و نگارش های مولانا (دیوان شمس)

فارسی 6413 نمایش |

سیمای اندیشه سنایی در دیوان شمس

سیمای سنایی در مهتابی غزل های دیوان شمس تابناک تر نمودار است. غالبا وزن های رقصان غزل ها و شگردهای بدیعی آهنگین را با سیطره ی فضای سماع بر روان مولانا وابسته می دانند. برخی معتقدند این ویژگی سبکی شعر مولانا نیز کمابیش، با شیوه ی شاعری سنایی پیوند دارد که آن خود از زلال موسیقی و سماع سیراب است. شعرهایی که سنایی برای قوالان سروده، مانند یک رباعی بوسهل قوال و قطعه ای در 28 بیت در مدح جمال المعاشرین بوبکر مسعودی قوال که از درد پای او پرسش مهربانانه دارد و دفتر او را که سنایی چون «دف تر» می ستاید، به دست علی، برادرش، باز فرستاده است. (دیوان، ص 1089) و یک رباعی درباره ی درد پای جمال قوال، با چنین گرامی داشت:
در شهر هر آنکسی که او مشهور است *** دانم که ز درد پای تو رنجور است
هستی به معانی، تو جهانی دیگر *** پایی که جهانی نکشد معذور است
و یادکردهای ستایش آمیز از سماع، مانند:
چون در آیند عارفان به سماع *** سر ز گردون کشند همچو شعاع...
کرد در نامه ایزد بیچون *** وصفشان الذین یستمعون
وجد باید که بی وجود بود *** دل بر این مجمره چو عود بود

پردازش همسوی سنایی و مولانا به موسیقایی شعر

این بیت ها، همه پشتیبان آن پندارند که سنایی شیفته ی موسیقی و سماع بوده و غزل های او را آواز خوانان با ساز و آواز می خوانده اند، که گفته است:
شعری به سجود آید، اشعار سنایی را *** هر گه که تو بسرایی شعرش به رباب اندر
رباب گزینی مولانا از میان دیگر سازها و شش خانه ساختن و ذکر بار بار آن در غزلهایش، نشان دهنده ی هم ذوقی این دو بزرگ مرد در موسیقی است. دلبستگی سنایی به موسیقی و بعد موسیقایی شعر، چند آرایه را در سخن او تابناک ساخته است که از آن شمار به گوناگون تجنیس ها نگرش را فرا می خواند.
سنایی در یکی از غزل ها تجنیس بقا و قبا را به کار می گیرد:
مگر عقل تو خود با تو نگفتست *** قبا گیرم بیلفنجی، بقا کو؟
مولانا نیز جناس ناقص این دو واژه را پسندیده است:
بخت بقا یافت قبا گو برو *** ذوق فنا دید چه جوید وجود
سنایی از زهره، زهره و زهرا تجنیس های تام و ناقص می سازد:
«آفتاب آمد و چون زهره به عشرت بنشست *** پیش زهره به چه زهره سخن ماه کنید»
«آفتاب اندر سما با صد هزاران نور و تاب *** زهره را کی زهره باشد چهره ازهر داشتن»
«گفت خورشید خرامان دیدم و ماه سما *** کز تکبر دوش او بر زهره ی زهرا گذشت»
مولانا نیز با تجنیس آن واژگان سخن خویش را اینگونه آراسته است:
بدرم زهره ی زهره، خراشم ماه را چهره *** برم از آسمان مهره، چو او کیوان من باشد
یا در غزل دیگری می گوید:
زهره ی زهره درید و ماه را گردن شکست *** شد عطارد خشک و بارد با رخ رخشان من
و در دو بیت دیگر دیوان شمس باز تجنیس تام زهره و زهره را می یابیم:
«افتد عطارد در وحل، آتش در افتد در زحل *** زهره نماند زهره را تا پرده ی خرم زند»
«دیده ی سیرست مرا، جان دلیرست مرا *** زهره ی شیرست مرا، زهره ی تابنده شدم»

جان و مرجان

سنایی بار بار از جان و مرجان تجنیس می سازد، مانند:
«تا جان گیرد هر آنچه با جان گیرد *** آهن ز لبش قیمت مرجان گیرد
او کارد به دست خویش، میزان گیرد *** چون پوست کشد کارد به دندان گیرد»
«چند گویی جان و جان یکدم بخند *** کانچه در جان است، در مرجان تراست»
یا این غزل سراپا آراسته با جان ها و مرجان ها:
مسلمان نیستم جانا گرم جان بی تو کار آید *** کجا بی وصل مرجان تو مر جان را قرار آید
مرا مرجان لبت باید چه خواهم کرد مرجان را *** چو آمد وصل مرجانت مرا جان صد هزار آید
نه مر جان را ز مرجانت همی جانان دریغ آید *** ولی مرجانت را جانان ز مرجان بو که عار آید
زمانی جانم ار جانا، ز مرجانت جدا ماند *** تو دریاهای مرجان بین که مرجان را نثار آید
مده جان سنایی را به دست هجر مرجانت *** که چون وی در همه عالم کجا در عشق بار آید
(دیوان حکیم سنایی غزل شماره 132)
مولانا نیز جان و مرجان را برای ساختن تجنیس ها به کار گرفته است:
«عاشق آنم که هر آن آن اوست *** عقل و جان جاندار یک مرجان اوست»
«آن لعل سخن که جان دهد مرجان را *** بی رنگ چه رنگ بخشد او مرجان را»
«عذر خواه عقل کل و جان تویی *** جان جان و تابش مرجان تویی»
سنایی از تجنیس «دفتر» و «دف تر» پایه ی موسیقایی بیتی را بالا می برد:
دف تر بود دفترت بر من *** بی زبان خوش سخنور تو
مولانا جلال الدین محمد نیز از تجنیس این دو واژه در ترجیع بندی بهره برده است:
سر نامه ی تو ماها هفتاد و دو دفتر شد *** وان زهره ی حاسد را هفتاد و دو دف تر شد

گفتمان های عرفانی حکیم غزنوی در دیوان شمس

بعض گفتمان های عرفانی شعرهای مولانا که زمینه ی بحث هایی در عرفان شناسی و وحدت وجود و فلسفه ی فرهنگ گردیده، نخست در شعر سنایی نطفه بسته اند. بنگریم به نام واژگان جان، جان جان، جانان و جانانه؛ جان به معنای ذات رویش و آفرینش و معشوق و جان جان، هستی مطلق و روح کل و جانان عالم کثرت در وحدت یا وحدت جان ها که در عرفان نام دیگرش عشق است و عشق در عین حال هم عاشق است و هم معشوق و جز عشق هیچ نیست که در دیوان سنایی بارها این واژگان به نظر می خورند.
دی ز دلتنگی زمانی طوف کردم در چمن *** یک جهان جان دیدم آنجا رسته از زندان تن
بی طرب جوشان طیور و بی طلب جنبان صبا *** بی دهن خندان درخت و بی زبان گویا چمن
در روشن سازی جان می گوید:
نه جان خود زندگی باشد غلط زینجاست غافل را *** که جان دریست در خلقت، ز بهر زینت جانان
هر آن کو نور جان بیند، شود سخته چو پروانه *** هر آن کو رمز جان داند نباشد فارغ از احزان
اینک مطلع یکی از سه غزل سنایی که مردف به واژه ی جانان است:
همه جانست سر تا پای جانان *** از آن جان نشاید جای جانان
یکی از قصیده های سنایی مردف به واژه ی «جان» و دیگری به «جان ای جان» است که چنین آغاز می یابد:
تماشا را یکی بخرام در بستان جان ای جان *** ببین در زیر پای خویش جان افشان جان ای جان
نخواهد جان دگر جانی اگر صد جان برافشاند *** که بس باشد قبول تو بقای جان جان ای جان
از ده ها کاربرد جان و جان جان و جانان در شعر مولانا چند مثال را برمی گزینم. یکی غزلی است بدین مطلع:
پوشیده چون جان می روی اندر میان جان من *** سرو خرامان منی ای رونق بستان من
مولانا در جای دیگر نیز، بر جان، این گفتمان عرفانی، شاعرانه و کنایی روشنی می افکند:
تو از جانی ولی جان را ندانی *** ز جانانی و جانان را ندانی
اگر جان را ندانی بس عجب نیست *** عجب این است کانان را ندانی
تو ای گوهر نهان در کان عالم *** اگر چه گوهری کان را ندانی
در دیوان شمس دو غزل با ردیف «ای جان» است که در یکی از آن چنین آمده است:
اندر دل هر ذره، تابان شده خورشیدی *** در باطن هر قطره صد جوی روان ای جان
غزل دیگری از مولانا چنین شروع می شود:
جانا به غریبستان چندین به چه می مانی *** بازآ تو از این غفلت، تا چند پریشانی
چند است ز تو تا جان، تو طرفه تری یا جان *** آمیخته ای با جان، یا پرتو جانانی
 

منـابـع

شمس الدین احمد افلاکی- مناقب العارفین- به کوشش تحسین یازیجی- چاپ سوم- دنیای کتاب- تهران- 1362

فرانکلن دین لویس- مولانا- ترجمه ی حسن لاهوتی- چاپ اول- نامک- تهران- 1384

سنایی- حدیقه الحقیقه- تصحیح مدرس رضوی- تهران- 1377

سنایی- دیوان- به سعی مدرس رضوی- چاپ چهارم- انتشارات سنایی- بدون تاریخ

شبلی نعمانی- شعرالعجم- ترجمه ی سید محمد تقی فخر داعی گیلانی- چاپ دوم- دنیای کتاب- تهران- 1363

مولوی- فیه مافیه- تصحیح فروزانفر- چاپ پنجم- امیرکبیر- تهران- 1362

مولوی- کلیات شمس- به اهتمام منصور مشفق- چاپ یازدهم- صفی علیشاه- تهران- 1374

مولوی- مثنوی معنوی- تصحیح نیکلسن- چاپ ششم- انتشارات بهزاد- بدون تاریخ

کلیــد واژه هــا

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

بـرای اطلاعـات بیشتـر بخوانیـد