تأثیر افلاطون بر فلسفه اسلامی

فارسی نسخه موبایل
افلاطون برای فیلسوفان اسلامی بیشتر به عنوان یک چهره نمادین و منبع الهام شناخته شده است تا به عنوان مرجعی معتبر. تا آنجا که ما می دانیم، تنها آثاری از افلاطون که ترجمه عربی آنها در دست بوده است عبارتند از: قوانین، سوفیست، تیمائوس، و جمهوری. نام او اغلب به عنوان حکیم و نمونه بارز آن نوع حکمتی ذکر می شد که پیش از وحی قرآن برای نوع بشر در بین یونانیان در دسترس بود.
این خود می توانست نوعی بی حرمتی به اسلام راست کیش تلقی شود، که تمایل داشت موقعیت بشری را پیش از نزول قرآن به عنوان جهالتی فراگیر تصویر نماید.
به هر حال، ظهور فرهنگ انسان گرا در بغداد طی قرون نهم و دهم بعد از میلاد که مترجمین مسیحی سریانی در آن شرکت داشتند، از پذیرش تدریجی حکمت یونانی خبر می داد که در آن افلاطون به صورت نمونه عالی حکیمی متأله تصویر می شد، هرچند نسبت به ارسطو آثار بسیار کمتری از او به عربی ترجمه گردید.

1- محورهای آشکار تأثیر افلاطون
با توجه به آثار قابل دسترس افلاطون برای متفکرین اسلامی، نفوذ او را بر فلسفه اسلامی می توان به روشنی تمام در اخلاق و فلسفه سیاسی مشاهده کرد. با این وجود، نقش او بیشتر در به وجود آوردن محیطی مساعد برای تفکر فلسفی بود تا کمک به شکل گیری آراء و نظریات خاص فلسفی (جایی که نفوذ ارسطو قویتر بود).
به او به عنوان «افلاطون الهی» اشاره می شد، بدون شک به این دلیل که نوشته های او ظاهراً بیش از دیگر فیلسوفان یونانی انسان را مستقیماً به تفکر درباره اعمال انسان در پرتو اهداف متعالی سوق می دهد.
در این سطح از الهام گیری، مجموعه گفتارهای نسبت داده شده به افلاطون، خصوصاً درباره ارتباط ناسازگار علم با ثروت و قدرت، به ایجاد زمینه ای کمک کرد که فلسفه در آن می توانست نقشی آموزشی برای مسلمانانی که در جستجوی حقیقت بودند داشته باشد؛ آنگاه که آنها از «صراط مستقیم» که در قرآن ذکر شده است تبعیت می کردند. در همان زمان فلسفه توانست خود را به عنوان راه کامل زندگی معرفی نماید و از این رو با اسلام متشرع رقابت کند.

2- تأثیر آراء افلاطون در منطق و دستور زبان
اینجا بحثی تحت تأثیر آراء افلاطون درباره اهمیت نسبی منطق و دستور زبان مناسبت دارد – زیرا زبان عربی تضادهای معنایی را از طریق دستور زبان قانونمند کرده بود – در حالی که متون فلسفی یونان – که خود از زبان دیگری نشأت گرفته اند – به ستایش از منطق به عنوان معیاری برای گفتمان عقلی می پرداختند، از ویزگیهای یک زبان تنها و دستور زبان خاص آن فراتر می رفت.
این تضاد بالقوه در بررسی خصوصیات مورد نیاز برای حاکم عادل در جامعه اسلامی، خصوصاً درباره امتیازات نسبی «نبوت» (واژه کلی اسلامی برای دریافت وحی) و عقل فلسفی آشکار گردید.

3- جمهوری افلاطون الگوی آرمانی فارابی
جمهوری افلاطون محل بحث چنین ملاحظاتی است، که الگویی آرمانی برای حاکم عادل ارائه می کند که به جای بحث و بررسی قانونمندتر ارسطو در کتاب سیاست – تنها متنی از ارسطو که به عربی ترجمه نشده است – پذیرفته شد.
رساله فارابی درباره «مدینه فاضله» تفسیری نوافلاطونی از جمهوری افلاطون ارائه می دهد، تفسیری که در آن «خیر مطلق» به «مبدأ اول» تغییر می یابد، به گونه ای که نظام خاص جهان و حکومت آرمانی عالم صغیر از ذات واحد همواره فیض بخش نشأت می گیرد.
فارابی صراحتاً بیان می کند که عقلفلسفی بر نبوت به عنوان شرطی لازم برای حاکم خردمند و عادل برتری دارد، اما الگویی که در رساله او نشان داده می شود توانست توسط کسانی که شایستگیهای نسبی شان را طور دیگری ارزیابی می کردند سازگار شود، اما آنچه که جداً به آن اعتراض می شد، ربط و نسب طرح آرمانی افلاطون (یا اخذ و قتباس آن توسط فارابی) یا حکومت و اداره بالفعل جامعه اسلامی بود.
حاکمان خود بر اساس تجربه با این طرح مخالف بودند، همان طور که اندیشمندانی (مانند عامری) که آراء بلند فلسفی افلاطون را با روشهای زاهدانه اهل طریقت تلفیق کردند، با آن موافق نبودند. به این دلایل، این گفته افلاطون که فیلسوفان به سبب آداب و رسوم شهری که در آن زندگی می کنند نمی توانند به اندیشه های فلسفی خود جامه عمل بپوشانند، به طور مستقیمتر با تجربه آنها تأیید می شد.

4- هماهنگی تعلیم افلاطون و اسلام در اخلاق
تعلیم افلاطون درباره روح انسان به عنوان «جوهری غیرمادی که بدن را حرکت می دهد» ظاهراً تعلیمی فلسفی بود که با تعالیم اسلام سازگار بود؛ هرچند روش ابن سینا در اقتباس این تعلیم فلسفه را در مقابل اعقاد قرآنی درباره معاد جسمانی قرار می داد.
متفکرین اخلاقی مانند ابن مسکویه تقسیم سه گانه افلاطون از روح را پذیرفتند، هرچند در شرح و توضیح آموزه های اخلاقی اسلام آن را با فرهنگ انسان گرای وسیعتری مربوط می ساختند و به اقوال و گفته هایی که از افلاطون نقل می شد تکیه می کردند: «کسی که بر عقلش حکومت می کند عاقل؛ کسی که بر خشمش چیره می شود شجاع؛ و کسی که بر هوای نفسش غلبه می کند خویشتندار نامیده می شود.» نفوذ اقوال و گفته هایی از این دست موجب می شود حاکمی حکیم مانند ابن عمید بگوید که او خود را «یکی از پیروان افلاطون، سقراط و ارسطو» می داند.
به این ترتیب، افلاطون مفاهیمی را در حوزه انسان شناسی به اندیشه اسلامی ارزانی کرد که توانست برای شرح و توضیح «صراط مستقیم» قرآن مورد استفاده قرار گیرد و آن را در تماس با تمدن انسانی وسیعتری قرار دهد.

منـابـع

دائرةالمعارف فلسفه راتلج، ترجمه محمود زارعی بلشتی، امیرکبیر، 1385، صفحه 69-67

کلیــد واژه هــا

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

بـرای اطلاعـات بیشتـر بخوانیـد