منشأ پیدایش دین از نظر روانشناسان غربی

فارسی 3150 نمایش |

پژوهش‌ های مربوط به روان‌ شناسی سبب نمایان شدن لایه‌ های درونی و روان آدمی و مایه داوری‌ های کم و بیش متفاوتی شده است که به پژوهش‌ های دینی ارتباط مستقیم دارد. به‌ عنوان نمونه می‌ توان از نظریه فرافکنی (projoction) یاد کرد. این نظر مورد توجه برخی از متفکران قرن نوزدهم قرار گرفت. مقصود از فرافکنی این است که انسان چیزی را که خود پدید آورده است و به‌ خاطر گذشت زمان یا عوامل دیگر فراموش کرده است که آن چیز ساخته خودش بوده است، ‌آن را واقعیت بپندارد. گمانه‌ ها یا تصورات یا ساخته‌ های خود را به واقعیت نسبت دادن، فرافکنی است.

برخی از متفکران قرن نوزدهم، اعتقاد به خدا و دین را فرافکنی دانستند و گمان بردند که انسان این عقیده را به دلایلی پدید آورده است و آنگاه آن را واقعیت پنداشته است. به‌ عنوان نمونه، به عقیده مارکس، انسانها به‌ خاطر مشکلات اقتصادی و اجتماعی دوره‌ های تاریخی زمینداری یا فئودالی و سرمایه‌ داری، در ذهن خویش عالمی را می‌ سازند که در آن چنین مشکلاتی وجود نداشته باشد؛ جایی که بر خلاف دنیا، ستمکاری، محرومیت، پریشانی و مانند آن وجود نداشته باشد. آنها با گذشت زمان و فراموش کردن این امر، آن را امری واقعی ‌پنداشته اند.

محتوای این عقیده این است که اولا، باورهای دینی گمانه‌ های انسانی است که بدان ‌ ها لباس واقعیت پوشانیده است و ثانیا، این باورها محصول شکست‌ ها و ناکامی‌ های انسان است و گویی در مقابل هر شکست و محرومیتی، یک عقیده دینی که التیامی برای آن باشد، پدید آورده است و خود نیز فراموش کرده است که این باورها ساخته شرایط روحی و اقتصادی اوست. اگرچه اینک به درستی یا نادرستی این نظریات کاری نداریم و تنها به زمینه‌ های گسترش دین‌ پژوهی می پردازیم، ولی لازم به یادآوری است که اولا، اینگونه گمانها فاقد هرگونه دلیل عقلی، تجربی و تاریخی است و ثانیا، دلایلی بر خلاف آن وجود دارد و ثالثا، اینگونه گمانها اصولا فاقد جنبه اثبات‌ پذیری‌ اند و با توضیح کوتاهی می‌ توان نقاب از رخ این گمانها برداشت و بنابراین، می‌ توان گفت:

به‌وسیله عقل و براهین عقلی، هیچ امر جزیی را از آن جهت که جزیی است، نمی‌ توان اثبات کرد. بنابراین، بر اثبات چنین گمانه‌ هایی نمی‌ توان دلیل عقلی ارایه کرد. زیرا علاوه بر آنچه گفته شد، چگونه می‌ توان با عقل کلی‌ نگر ثابت کرد که عقیده‌ های دینی، به‌ ویژه از منظر تاریخی آنها که عقل به مقدمات اثبات‌کننده آن احاطه ندارد، ‌محصول فرافکنی است؟ بر فرض هم که چیزی یا شاهدی گفته شود، عقلی و قطعی نخواهد بود. از این گذشته، بر فرض که چنین چیزی را بتوان پذیرفت، باید نه‌ تنها درباره باورهای دینی بلکه درباره علل پیدایش نظریات علمی نیز همین‌ گونه نظر داد، چه اینکه نظریات علمی نتیجه تجربه‌ ها نیست، بلکه عامل پیدایش و نظم تجربه‌ هاست.

همچنین نظریه فرافکنی را در باب باورهای دینی با تجربه نیز نمی‌ توان اثبات کرد؛ زیرا اولا، تجربه جزیی یقین‌ آور نیست و حداکثر اعتبار آن در تعمیم، به اندازه تمثیل منطقی است. ثانیا، تجربه کردن آنچه در تاریخ رخ داده و اینک از محیط آزمون پژوهشگر بیرون است و امری مادی نیست، ممکن نیست. از این گذشته، اثبات نقلی و تاریخی آن نیز ممکن نیست؛ زیرا اولا، چنین نقل‌ هایی وجود ندارد و ثانیا، بر فرض که وجود داشته باشد، اعتبار ندارد؛ زیرا آنکه چنین چیزی را گزارش می‌ کند و باورهای دینی را نتیجه فرافکنی می‌ داند، یا خود تجربه کرده ‌است و آن را گزارش می‌ کند و یا تجربه دیگران را گزارش می‌ کند، در هر دو صورت، گزارش او ارزش علمی ندارد؛ زیرا فرافکنی امری روانی و مربوط به حوزه نهان آدمی است و کسی می‌ تواند به درستی گزارش دهد که به این حوزه علم قطعی داشته باشد و همه جنبه‌ های آن را بشناسد و یقین داشته باشد که غیر از همان جهتی که گفته شد، در پیدایش باورهای دینی تأثیر نداشته است. چنین کسی در تاریخ وجود ندارد و اگر کسی باشد که به همه زوایای درونی انسان آگاه باشد، (مانند پیامبران) چنین گزارشی نکرده است. در هر صورت چنین نظریاتی اثبات‌ پذیر نیست، اگرچه برای تبیین تحولات تاریخی یک عقیده یا نظریه می‌ توان مورد استفاده قرار گیرد؛ چیزی که اینک مورد نظر ماست.

به گمان فروید، علت پیدایش باورهای دینی، عقده‌ های جنسی است. او بر این گمان است که در محیط خانواده و نیز بیرون از آن، هر جنسی به جنس مخالف گرایش دارد، ولی آداب و رسوم اجتماعی اجازه ابراز چنین میلی را نمی‌ دهد. وی دو عقده را میان انسان‌ ها مشترک می‌ داند: عقده «ادیپ» یا مادرخواهی پسران و عقده «الکترا» یا پدرخواهی دختران. نتیجه قوانین و آداب اجتماعی، گشوده نشدن این عقده‌ هاست. از اینرو انسان‌ ها که همه دچار این عقده‌ ها هستند،‌ عالم دیگری را تصور می‌ کنند که در آن عالم کسی مزاحم کسی نباشد و روابط آزاد باشد و بالاخره این عقده‌ ها گشوده شود.

وی بر این گمان نیز هست که از سویی کودک، پدر خود را نیرومند می‌ داند که می‌ تواند بر او تکیه کند و او را شکست‌ ناپذیر می‌ انگارد و از دیگر سو، در حوادث اجتماعی می‌ فهمد که چنین چیزی واقعیت ندارد، بلکه او نیز از چنان قدرتی برخوردار نیست و در مقابل مشکلات و گرفتاری‌ ها، توانایی رها ساختن خود از آنها را ندارد، چه رسد به اینکه تکیه‌ گاه دیگر گرفتاران باشد. از اینرو پدری را تصور می‌ کند که از ناتوانی‌ های پدر خود پیراسته باشد تا بتواند در سختی‌ ها به او تکیه کند، این است که به پدر آسمانی عقیده‌ مند می‌ شود. در واقع عقیده به خدا نتیجه آرمان‌ طلبی یا آرزواندیشی انسان است و در واقع فرافکنی نیازهای درونی خود را به‌ عنوان عقیده به خدا و دین می‌ پذیرد.

در هر صورت، مطرح شدن چنین نظریاتی روان‌ شناسانه به‌ وسیله متفکران، زمینه‌ های بسیاری را برای دین‌ پژوهی فراهم ساخت، اگرچه بیشتر آن‌ ها بهره‌ای از درستی نداشت و دلیلی غیر از ادعاهای کلی بر آن ارایه نشد. اینگونه نظریات ممکن است به‌ صورت جزیی آن هم با تکیه بر تجربه‌ های متعدد قابل توجه باشد، اما کلیت آن حتی اگر تجربه‌ های بسیاری نیز آن را تأیید کند، مورد پذیرش نیست، زیرا از تجربه، کلیت به‌ دست نمی‌ آید.

منـابـع

مصطفی ملکیان- جزوه خواستگاه دین

کری ولف- مفهوم انجيل ها- ترجمه محمد قاضی

كارل كائوتسكی- بنياد مسيحيت- ترجمه عباس ميلانيان- ج 1

کلیــد واژه هــا

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

بـرای اطلاعـات بیشتـر بخوانیـد