فرضیه جهل در مورد منشأ پیدایش دین و نقد آن

فارسی نسخه موبایل

فرضیه جهل به شکلهای مختلفی بیان شده است، از جمله:

1- نظریه اگوست کنت
به نظر وی، آنگاه که انسان برای اولین بار با پدیده‌ های طبیعی روبرو شد، با توجه به حس کنجکاوی خود در پی یافتن علل پیدایش آنها بوده و چون توانایی تحلیل طبیعی آنها را نداشت، برای هر یک از آنها روحی در نظر گرفت که پیدایش و آثار آن را توجیه کند. انسان این ارواح متعدد فرضی را به‌ عنوان خدای هر یک از آنها پذیرفت و به تعدد خدایان گرایید. تعداد خدایان در این دیدگاه به تعداد پدیده‌ ها و موجودات مهم طبیعی است مانند: خدای طوفان، خدای زلزله، خدای رعد و برق، خدای دریا، خدای کوه‌ ها و دره‌ ها و... بر اساس این دیدگاه، دوره دین با دوره جهل انسان به علل و عوامل طبیعی رخدادها همسان است. انسان تا زمانی دیندار است که به عوامل واقعی رخدادهای طبیعی آگاهی نداشته باشد، ولی آنگاه که به چنین آگاهی دست یابد، نه از دین خبری خواهد بود و نه از پرستش و در واقع پیدایش علم، به نفی دین می‌ انجامد. به همین خاطر است که برخی گفته‌ اند: هرکه به خدای خالق ایمان دارد، از نظر علمی، بی‌ سواد است. البته سخنی بی‌ مایه‌ تر از این نمی‌ توان یافت. از کوزه همان برون تراود که در اوست.

2- نظریه اسپنسر و تیلور
به عقیده این دو که مطالعات مردم‌ شناسی آنها مورد استناد بسیاری از جامعه‌ شناسان در این زمینه است، انسان در آغاز از طریق دیدن مردگان در خواب و رؤیا، به دو بعدی بودن خود و سپس دو بعدی بودن همه انسانها پی برد و فهمید که خود و دیگران از دو بخش روح و بدن ترکیب شده‌ اند. آنگاه این اعتقاد را به همه اشیاء تعمیم داده و همه اشیاء را مرکب از روح و جسم دانست. با این اعتقاد، وی به هنگام سختی‌ ها و گرفتاری‌ ها و برخورد با پدیده‌ های طبیعی که فراتر از حوزه توان و کنترل او بود، به این‌ خاطر که آنها را جاندار می‌ پنداشت، همانگونه که برای جلب توجه قدرتمندان، تملق می‌ گویند و هدیه می‌ برند، همین نوع کارها را برای پدیده‌ های طبیعی یا روح و جان آنها انجام داد. قربانی کردن برای ارواح اینگونه پدیده‌ ها و تملق گفتن برای آنها به‌ منظور در امان ماندن از ضرر و زیان آنها و نیز دستیابی به سودمندی‌ های ناشی از توجه آنها، اولین شکل پرستش و در نتیجه این اولین دوره پیدایش و گرایش به دین است. در واقع جهل انسان سبب پیدایش و گرایش به دین شده است و با از میان رفتن جهل وی، ایمان وی نیز بر باد خواهد رفت.


نقد و بررسی
میزان اعتبار چنین نظریاتی در مردم‌ شناسی و پس از آن در جامعه‌ شناسی، مورد بحث این نوشتار نیست. آنچه اینجا مورد نظر است، میزان درستی و سازگاری آن با برآیندهای خردپذیر آن و ارتباط آن با پیدایش و گرایش به دین است. از این نظر، این نظریه که با توجه به اشکالاتی که مطرح خواهد شد، آن را فرضیه باید نامید، از اعتبار چندانی برخوردار نیست؛ زیرا اشکالات مربوط به آن، عمیق‌ تر از آن است که بتوان آن را نادیده گرفت. این اشکالات، آن را به ناسازگای درونی خواهد رساند. نمونه‌ هایی از اشکالات آن به این قرار است:

1- یکی از لوازم غیرقابل پذیرش آن این است که هرچه انسانها نسبت به عوامل پدیده‌ های طبیعی نادانتر باشند، باید دیندارتر و دارای ایمان محکمتری باشند و حال آنکه اینگونه نیست. با پیشرفت آگاهی انسان در این حوزه و گسترش علوم طبیعی، نه‌ تنها از دین‌ باوری و ایمان انسانها کاسته نشده است، بلکه بر ژرفای آن افزوده شده است؛ مگر آنکه کسی دین را با خرافات یا سلیقه‌ های فردی یا گروهی برابر بداند. گسترش علوم طبیعی، مبانی دینی مؤمنان را ژرفتر و محکمتر کرده است. امروزه اگرچه تسلیم و انقیاد بی‌ چون و چرای انسانها نسبت به سلیقه‌ های فردی و گروهی کاهش یافته است، ولی بر عمق آگاهی دینی آنها افزوده شده است.

2- علی‌ رغم آشکار شدن عوامل طبیعی رخدادهای یاد شده و گسترش حوزه آگاهی انسان، هنوز ایمان به معنی واقعی کلمه وجود دارد و دین و باورها و رفتارهای دینی، همه‌ جا به چشم می‌ خورد و هنوز انسانها در سختیها و گرفتاریهایی که از فهم و توانایی آنها فراتر است و بر حسب اصول علمی شناخته شده، چاره‌ ناپذیر است، دست به‌ سوی نیرویی ماورای طبیعی دراز میکنند و هنوز حتی پس از استفاده از دسترنج خود، او را سپاس میگویند.

3- اگر این فرضیه درست باشد، باید ادیان پیروان خود را به نادانی و دوری از علم ترغیب و تشویق کرده باشند؛ زیرا آنچه که علت پیدایش چیزی باشد، علت دوام و بقای آن نیز هست. پس دینی که زاده جهل بشر باشد، تنها در صورت دوام جهل، باقی خواهد ماند و از آنجا که هیچ چیزی خود را نفی نمیکند، پس ادیان نه‌ تنها نباید به علم و آگاهی سفارش کرده باشند، بلکه باید پیروان خود را از آن باز دارند و حال آنکه اینگونه نیست. دست‌ کم در میان ادیان آسمانی که موضوع بحث این نوشتار است، دینی را نمیتوان یافت که به جهل سفارش کرده باشد، یا آن را پذیرفته باشد و به‌ عنوان یکی از کمالات انسان معرفی کرده باشد، بلکه دینی را نمیتوان یافت که به فراگیری علم و دانش از تولد تا مرگ سفارش نکرده باشد. از نظر ادیان آسمانی، به‌ ویژه دین اسلام، فراگیری علم نه‌ تنها نیک است، بلکه یکی از سه فضیلت و شایستگی بنیادین انسان است که گستره و ژرفای آن، معیار ارزیابی انسان میباشد. پس جهل هیچ جایگاه مثبت و قابل پذیرشی در ادیان ندارد؛ از اینرو نمیتوان گفت عامل پیدایش دین یا گرایش به آن بوده است.

4- اگر عامل دینداری یا دینگرایی جهل باشد، باید اولا، هیچ عالمی دیندار نباشد و به دین نگرود و ثانیا، پیروان ادیان با دستیابی به علم از دین روگردان شوند و از آن دست شویند و حال آنکه اینگونه نیست. مهمتر از همه، متن ادیان آسمانی است که درجات دینداری را به درجات علم و دانش وابسته میداند و کمال دینداری را که مقام خشیت از خدای متعال است، ثمره کمال علم معرفی کرده است. تعبیری لطیفتر از آنچه قرآن کریم در این موضوع بیان کرده است، کجا میتوان یافت. به تعبیر قرآن کریم: «إنما یخشی الله من عباده العلماء؛ از بندگان خدا تنها عالمان از او میترسند» (فاطر/ 28). خشیت از خدای متعال به بندگان عالم منحصر شده است. پس جهل، نه‌ تنها عامل دینداری و دینگرایی نیست، بلکه مانع بزرگی در راه رسیدن به دینداری حقیقی است.

5- این فرضیه بر درک نادرست از دین بنا شده است و دین را با خرافات و مجموعه گمانه‌ های بی‌ دلیل افراد نادان برابر دانسته است؛ نه به متن ادیان توجه کرده است و نه تاریخ نزول و گسترش آنها را مطالعه کرده است. اگر دین تنها همان عقاید بدوی و خرافی قبایل مورد مطالعه اسپنسر باشد، شاید بتوان چنین چیزی گفت و البته شاید؛ زیرا درباره همان قبایل نیز میتوان گفت، عقاید و باورهای آنها یا همان عقاید دینی تحریف شده است و یا به دلایل مختلفی مانند دوری از متن دین، دسترسی نداشتن به عالمان دینی و فقدان شایستگی لازم برای درک و دستیابی به دین، آن را از منابع دینی دست چندم که با افکار و اوهام حاملان آن که کسی جز عوام نبودند، به‌دست آورده‌ اند. در هر صورت، هیچ دلیلی ندارد که دین منحصر به عقاید قبایل بدوی یاد شده باشد، به‌ ویژه که تاریخ برخی از ادیان مانند اسلام، روشن و قابل بررسی است. پس این فرضیه، یا به چیزی پرداخته که ارتباطی به دین ندارد و یا یکی از مصادیق تحریف شده و تهی گشته از حقیقت دین است، نه دینی که از آلودگی به فکر و فهم بشر به‌ طور کلی دور مانده باشد.

6- این گمانه، فرضیه‌ ای اثبات نشده و غیر مدلل است و به همین خاطر، شایستگی تبیین و تفسیر و نفی پدیده‌ هایی همچون دین را که یا مدلل و قطعی هستند و یا دست‌ کم دلایل و شواهد قابل پذیرش یا تأیید کننده دارند و نیز شایستگی روبرو شدن و هموزنی با آنها را ندارد.

منـابـع

مصطفی ملكيان- جزوه خواستگاه دين

مرتضی مطهری- فطرت

مرتضی مطهری- امدادهای غیبی در زندگی بشر- صفحه 43-29

کلیــد واژه هــا

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

بـرای اطلاعـات بیشتـر بخوانیـد