بررسی سخن ویکتورهوگو درباره نظارت وجدان

فارسی 3058 نمایش |

ویکتورهوگو دربخشی از کتاب بینوایان می گوید:
اول- «یک لحظه بعد چراغ اتاق خود را خاموش کرد. این روشنایی مزاحم او بود. به نظرش می رسید که ممکن است کسی او را ببیند. این «کسی» که بود؟ دریغا کسی که می خواست به اتاق خود راهش ندهد، داخل شده بود، کسی که می خواست کورش کند، او را نگریست. این وجدان بود، وجدان او بود، یعنی خدا.»
دوم- «پس به اصطلاح خود را رو در رو مورد سیر قرار داد و در عین حال، در خلال این مکاشفات در ژرفنای اسرارآمیز، یک نوع روشنایی دید که نخست آن را یک مشعل پنداشت. چون این نور را که درچشم وجدانش جلوه گر می شد با دقت بیشتری نگریست، دریافت که هیئت انسانی دارد، و آن مشعل شخص اسقف است.»
درباره عبارات ویکتورهوگو که از زیباترین جملاتی ادبی است که در شرق و غرب گفته شده است، مطالب مهمی را می توان در نظر گرفت:
اول- «این روشنایی مزاحم او بود» این مطلب از نظر جریانات روانی بسیار عالی است، زیرا درآن هنگام که در درون انسانی صف آرایی و پیکارجویی جدی صورت می گیرد، آن چنان انسان را به خود مشغول می دارد که هرگونه عامل خارجی که از راه حواس انسانی درصدد بیرون آوردن انسان از آن ستیزه و پیکار جدی برآید مزاحم جلوه می کند، و انسان می خواهد برای تماشا یا شرکت در آن معرکه درونی، هرچه زودتر آن را بردارد، گویی درآن هنگام می خواهد جهان برونی اصلا منفی شود تا ببیند این جنگ و رزم آوری درونی به کجا می انجامد؟ آیا شخصیتش پیروز خواهد گشت؟ آیا ایده آلش که رکن اساسی شخصیت او را تشکیل می دهد غلبه خواهد کرد یا تمایلات نفسانیش؟ لذا ژان والژان روشنایی را مزاحم خود دیده چراغ اتاق را خاموش نمود، زیرا آن جا که نیرومندترین نور افکن ها در درون انسانی درحال اضرابند، چراغ ضعیف برونی غیر از مزاحمت چه کاری می تواند انجام بدهد؟
دوم- به نظرش می رسید که ممکن است کسی او را ببیند. «کسی» که بود؟ در موقع شروع پیکار در درون انسانی در قلمرو وجدان، این گونه تجسم که گویی کسی را می بیند کاملا قابل درک می باشد و شاید آن کسی که او را مورد نظارت قرار داده است، همان ایده آل است به صورت یک هیکل نورانی برای او مجسم گشته و از او التماس می کند که او را خاموش ننماید، همیشه چنین هیکل یا شیء مجسم به عنوان یک موجود مخالف نظارت می کند و تا آن شیء مجسم به وجود خود ادامه می دهد، اضطراب و بلاتکلیفی انسان در روش موجودش ادامه دارد.
سوم- «کسی را که می خواست کورش کند او را نگریست. این وجدان او بود» راست است که گاه گاهی تمایلات نفسانی ما آن چنان نیرومند و شدید می باشند که انسان حقیقتا می خواهد وجدان خود را کور کند، آن را بفریبد، از فعالیتش باز دارد ولی وجدان، این خاصیت بسیار شگفت انگیز را دارد که به قول جبران خلیل جبران مانند یک کبوتر ضعیف در مقابل عقاب آهنین تمایلات، رو در رو می ایستد و به مبارزه می پردازد و تا هنگامی که نابود نشده است ولو به طور ضعیف، از انجام وظیفه خودداری نمی کند. آری وجدان ولو با چشمان ضعیف و خون آلود که پنجه های کرکس تمایلات می خواهد کورش کند، به نظارت خود ادامه خواهد داد.
چهارم- «وجدان او یعنی خدا» ویکتورهوگو شخصی است که از وجدان در این جا به خدا تعبیر نموده است. اما بایستی این تعبیر مورد تأمل قرار بگیرد. بدون شک حتی در نظر ویکتور هوگو، وجدان حقیقتا خدا نیست. پس مقصود او چیست؟ احتمالاتی دراین جا وجود دارد که ما بعضی از آن ها را بیان می کنیم:
الف-خدا به اصطلاح فلاسفه متدینین دوران های فراوان یعنی "نماینده مستقیم الهی". این تعبیر را خیلی از متفکرین حتی موحدین نیز به کار می برند. ژان ژاک روسو چنین می گوید: «برای کشف بهترین قوانینی که به درد ملل بخورد یک عقل کل لازم است که تمام شهوات انسانی را ببیند ولی خود هیچ حس نکند، با طبیعت هیچ رابطه ای نداشته باشد ولی کاملا آن را بشناسد، سعادت او مربوط به ما نباشد ولی حاضر شود به سعادت ما کمک کند. بنابر آن چه گفته شد، فقط خدایان می توانند چنان که شاید و باید برای مردم قانون بیاورند.»
ب- احتمال می رود مقصود ازخدا، بارقه الهی بوده باشد و این نظریه درباره وجدان مورد قبول عده فراوانی از متفکرین و ادبای انسان شناس می باشد، چنان که درآینده مورد تشریح قرار خواهیم داد.
ج-ممکن است مقصود ازخدا، چیزی که مانند خداوند نیروی مافوق طبیعی دارد، بوده باشد. این احتمال هم بسیار قوی است و حقیقتا هنگامی که درباره وجدان دقت می کنیم با هیچ یک از نمودها و قوانین طبیعی که ما می شناسیم قابل تفسیر وتحلیل نمی باشد.
پنجم- «چون این نور راکه در چشم وجدانش جلوه گر می شد بادقت بیشتری نگریست، دریافت که هیئت انسانی دارد وآن مشعل شخص اسقف است.»
خاطره شخص اسقف وگذشت بسیار ملکوتی او، مانند یک مشعل فروزان، بی پایگی و پوچی تمام تصورات و خیالات او را روشن می ساخت و چنان که یک شخص با تمام صورت وسیرتش ممکن است در ژرفای درون انسانی مانند یک مشعل فروزان بتابد، همچنین ممکن است فقط یک نقطه از انسان مثلا ناله های سوزناک مقتول در اعماق وجدان به شکل رساترین صدا در آمده و تمام هیاهو و جنجالی را که برای خاموش ساختن آن ناله ضعیف به کار می برد خاموش وعقیم بسازد. حتی ممکن است یک پدیده غیرانسانی با تجسم خود در وجدان، فعالیت ها و جریانات روانی را تحت الشعاع قرار بدهد مانند دیدن سلاحی که با آن سلاح به جرم دلخراشی مرتکب شده است. البته دراین گونه موارد اغلب آن شیء مجسم، انگیزه تداعی معانی پیدا می کند و منجر به تجسم خود جنایت می باشد. باز ممکن است همین تجسم با توجه انسان به یک دلیل ولو آن دلیل دارای نتیجه احتمالی بوده باشد، صورت بگیرد. مثلا دراین قضیه که انسان با توانایی کامل به برطرف نمودن خطر حیاتی از نظر یا از عده ای مسامحه نموده و خود را قانع ساخته و به راه خود رفته است، سپس اطلاع پیدا می کند که همان خطر احتمالی یا اطمینانی به سراغ همان اشخاص رفته و آن ها را نابود ساخته است. دراین جا زد و خوردی دردرون او ایجادگشته و این دلیل که «احتمال یا اطمینان به خطر برای انسان ایجاد وظیفه نموده و در صورت توانایی باید دردفع آن بکوشد» در مقابل آن زد و خوردهای درونی از ژرفنای آن جریانات خودنمایی کرده و باعث تشویش و اضطراب خواهد گشت.

منـابـع

محمد تقی جعفری- وجدان- صفحه 181-185

کلیــد واژه هــا

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

بـرای اطلاعـات بیشتـر بخوانیـد