قلمرو عرفانی مولانا

فارسی نسخه موبایل

برای توضیح این قلمرو روش عرفانی مولانا را مطرح می کنیم و در بیان این مسأله، نیازمند توجه به اصول اساسی عرفان از دیدگاه معرفت و عمل، می باشیم:
الف- عرفان مثبت چیزی را از جهان و انسان حذف نمی کند
روش معرفتی مولانا در قلمرو عرفانی که پیش گرفته است، فوق العاده جالب است،زیرا او با نظر به مجموع آثاری که از خود به یادگار گذاشته است، نه چیزی را از ابعاد و استعدادها و غرایز آدمی منفی ساخته است و نه واقعیتی را از جهان عینی. چنان که در مباحث آینده خواهیم دید، مولانا از ذرات عالم جسمانی گرفته تا مجموع عالم طبیعت را به عنوام واقعیتی که وابسته به مبدأ برین است،
می پذیرد و از ذرات تفکرات و خاطرات گرفته تا روح کل و عقل تصدیق می نماید و بدین ترتیب در روش عرفانی خود سمتی مخالف عرفان منفی را انتخاب نموده و در آن حرکت می نماید.
مثلا او غریزه جنسی و لذت اشباع آن و همچنین نتیجه توالد و تناسل را که دارد، منفی نمی سازد، بلکه آن را نمودی از مشیت الهی تلقی کرده در مجرای قانون می پذیرد، ولی اصرار می ورزد که پرستش لذت جنسی سقوط سایر ابعاد و استعدادهای آدمی را به بار می آورد.
جز ذکر نی دین او نی ذکر او *** سوی اسفل برد او را فکر او
بنابراین، معرفت های مولانا همگی در مسیر عرفان مثبت به کار می روند و همه معلوماتی را که از شناخت انسان و جهان به دست می آورد، در استخدام یک معرفت عالی درباره دریافت آهنگ ارغنون هستی که خود موجی از آن قرار خواهد گرفت، درمی آورد.

ب- شور عرفانی مولانا حال و هیجان زودگذر نیست.
شور عرفانی مولانا را نمی توان ازحالات زودگذری که در وجد و هیجان به وجود می آیند محسوب نمود. او در یکی از ابیات، این شور گرایی و هیجان طلبی را محکوم کرده و می گوید:
«تو که از سلوک و عرفان مقصدی جز حال و شور نمی خواهی، در حقیقت تو حال پرستی نه خداپرست.» اصالت شور و هیجان مولانا وابسته به ریشه های عمیقی است که او درباره انسان و جهان به دست آورده است. این شخص که با وجد و شعف غیر قابل توصیف می گوید:
ذره ها دیـدم دهــانشان جــمله باز *** گــر بگــویم خوردشان گردد دراز
بــــرگ ها را بـــرگ از انــعام او *** دایــگـان را دایــــه لــطــف عــام او
همین شخص می گوید:
مـــا رمــــیت اذ رمـــیت فـــتنه ای *** صــد هــزاران خــرمن انـــدر حـــفنه ای
آفــــــتابی در یــــکی ذره نــهان *** نــــاگـــهان آن ذره بـگشـــایـد دهـان
ذره ذره گــــردد افـــلاک و زمین پیش *** از آن خورشید چون جست از کمین
همین شخص است که گفته است:
این جهان جنگ است چون کل بنگری *** ذره ذره همـــچو دیــــن باکـــافری
آن یـــکی ذره هــــمی پــرد بــه چپ *** و ان دگـــر ســوی یـمین انــدر طلب
ذره ای بـــالا و آن دیـگــــر نـگـــون *** جــنگ فــعلیشان بـبین انــدر رکـون
جــنگ فعلی هست از جـنگ جــهان *** زیــن تــخالف آن تــخالف را بــدان
ذره ای کــــاو مــحو شد در آفــتاب *** جـنگ او بـیرون شد از وصـف حــساب
چـــون ز ذره مــحوشــد نفس و نفس *** جنگش اکنون جنگ خورشید است وبس
رفت او وی جـــنبش طـــبع و سکــون *** از چـــــه؟ از انـــا الیـــه راجـــعـون
عرفان مولانا حرکت و تحول جهان و انسان را نه با ذوق ادبی محض، بلکه مستند به ریشه های اساسی نظم عینی جهان و موجودیت انسان مطرح می نماید. و اگر چه تحول تکاملی را دردو بیت زیر با یک حالت و جد و هیجان می آورد:
جـــان های بسته انــدر آب و گل *** چون رهـــند از آب و گل ها شاد دل
در هوای عشق حق رقصان شوند *** هـمچو قرص بدر بی نـقصان شـوند
ولی در ابیات دیگر همان حرکت و تحول را با واقع گرایی عینی مطرح می کند:
هــر نــفس نــو مـی شود دنیا و ما *** بــی خبر از نــو شدن انـدر بـقا
عمر همچون جوی نـو نـو می رسد *** مســـتمری مــی نماید در جســد
آن زتیزی مسـتمر شکل آمده است *** چون شررکش تیز جنبانی به دست
شــاخ آتش را بــجنبانی بــه ســاز *** در نـــظر آتـش نــــمایـد بس دراز
این درازی مــدت از تــیزی صــنع *** می نــماید ســرعت انگیزی صـنع
نمایش سکون جهان و انسان را در عین حرکت و تحول چگونه توضیح منطقی می دهد که ما امروز این نمایش را به دایره پنکه متحرک تشبیه می کنیم. به این ترتیب مولانا قرن ها پیش از فیزیک دانان جدید مانند نیلزبوهر، فریاد می زند: «ما در نمایشنامه بزرگ وجود هم بازیگریم هم تماشاگر.» این یک نگرش واقع گرایانه عینی درباره حرکت است.
در مورد دیگر تموج درونی خود را که کشف از قرار گرفتن روح او در اقیانوس مواج هستی است، مانند کسی که روی امواج آواز بخواند و به نیایش بپردازد، چنین ابراز می کند:
قـــطره عــلم است انــدر جــان مــن *** وارهــانش از هـوی و زخـاک تن
پیش ازآن کاین خاک ها خسفش کند *** پـیش ازآن کاین بـادها نشـفش کند
گــرچه چون خسفش کند تــو قــادری *** کش از ایشــان واســتانی واخــری
گــر در آیــد در عــدم یا صــد عــدم *** چون بـخوانیش او کند از سر قدم
صـد هــزاران ضــد، ضــد را مــی کشد *** بـازشان حکم تـو بـیرون می کشد
از عــدم ها سوی هــســتی هــر زمــان *** هست یـا رب کـاروان در کـاروان
بــاز از هســتی روان ســوی عـــدم *** مـی روند ایـن کـاروان ها دم بـه دم
گفتن کلمه «یا رب» که درحال نیایش و احساس خویشتن در پیشگاه الهی گفته می شود، با در نظر گرفتن این که مولانا در ابیات فوق در بحث حرکت و تضاد غوطه ور است، شگفت انگیزی حالت روحی است که شخص می تواند در بیان یک پدیده عینی پیدا کند. مولانا همین حالت روانی را با درک علمی طبیعت مخلوط ساخته و خطاب به طبیعت می گوید:
حق آن که دایگی کردی نخست *** تا نهال ما زآب و خاک رست
حق آن شه که تو را صاف آفرید *** کرد چـندان مشعله در تـو پدید
آن چـنان معمور و بـاقی داشـتت *** تا کــه دهــری از ازل پـنداشت
شکــر دانســتیـم آغــاز تــو را *** انــبیاء گفتند آن راز تـــو را
آدمی داند که خانه حادث است *** عنکبوتی نه که در وی عابث است
ملاحظه می شود که مولانا در عین نگرش به طبیعت، زمزمه روحانی هم درباره آن سر می دهد.

ج- عرفان بارقه افزا
روش استدلالی مولانا برای اثبات یک حقیقت عرفانی، بلکه برای اثبات هر نوعی از واقعیت ها، همواره پای بند نظم منطقی معمولی نیست که از مقدمات روشن، نتیجه مطلوب را به دست می آورد. بلکه مغز غیر عادی مولانا دائما در حال بارقه و جهش فعالیت می نماید. به همین جهت است که گاهی بررسی کننده متحیر می شود که این مدعا را که مولانا به میان آورده است، چه ارتباطی با ابیات پیشین و ابیات بعدی دارد! با این حال مطالعه کننده با جاذبیتی که بیان مولانا دارد، خود را غوطه ور در همان مدعا می بیند. به عنوان مثال ابیات زیر را دقت فرمایید.
با دو عالم عشق را بیگانگی است *** و اندر آن هفتاد و دو دیوانگی است
سخت پنهان است و پیدا حیرتش *** جـان سـلطانـان جـان در حســرتش
پس چه باشد عشق؟ دریای عدم *** در شکستــــه عقل را آن جـا قــدم
بــندگی و ســلطنت مـــعلوم شـد *** زیـن دو پـرده عـاشقی مـکتوم شـد
مضامین ابیات مزبور که درباره عشق و عاشقی گفته شده است، کاملا روشن و به ترتیب زیر قابل تحلیل می باشد:
یک- عشق پدیده ای است فوق همه پدیده های عالم هستی.
دو- هفتاد و دو ملت با راه های مختلف، در شور هیجان عشق الهی هستند.
سه- ماهیت عشق بسیار مخفی است، ولی حیاتی که به بار می آورد، یا حیرتی که تفسیر کنندگان عشق را در خود فرو می برد، بسیار آشکار است.
چهار- همه آگاهان و خود آشنایان در حسرت عشق غوطه ورند.
پنج- بنابراین عشق، دریایی فوق تعینات و جریانات عالم هستی است، دریایی است که قدم عقل در آن جا می شکند. دو پرده بندگی و آقایی که انسان ها را تقسیم می کند، از عشق که یک حقیقت پوشیده است، برکنار و محروم می باشند. پس از این ابیات، بدون فاصله می گوید:
کـاشکی هســتی زبـانی داشــتی *** تــا زهســتان پــرده هــا بــرداشـــتی
هر چه گویی ای دم هستی از آن *** پــرده دیــگر بـــر او بســـتی بــدان
آفت ادراک آن حـال است و قال *** خون به خون شستن محال است و محال
ملاحظه می شود که ارتباط منطق علمی متداول میان دو مسأله که در دو مجموعه ابیات متصل به هم مطرح شده اند، وجود ندارد. آن چه که درمجموعه اول دیده می شود، مجهول بدون ماهیت عشق است، و مسلم است که جهل به یک ماهیت معین، دلیلی برای اثبات مجهول مطلق بودن همه جهان هستی که در مجموعه دوم آمده است، نمی باشد، ممکن است رابطه دو مسأله را با یکدیگر با یک اصل بنیادین جهان بینی مولانا که عشق را بنیاد هستی می داند، تفسیر کرد. و چون این اصل بنیادین (عشق) مجهول است، پس چهان هستی خود به خود قابل درک نیست، ولی مولانا برای مجهول بودن عالم هستی دلیل مستقل آورده و می گوید:
هرچه گویی ای دم هستی از آن *** پـرده دیـگر بـر او بستی بـدان
معلوم می شود که مولانا نظری به آن رابطه که ما احتمال دادیم ندارد. لذا باید بگویم: انتقال مغز مولانا از موضوع عشق به مجهول بودن جهان هستی، یک انتقال بارقه ای است که نیازی به ارتباط منطق معمولی ندارد.

د- جریان طبیعی دریافت های عرفانی و معانی با عظمت در مغز مولانا
یکی از شگفت انگیزترین دریافت های عرفانی مولانا که او را کم نظیر نشان می دهد، این است که در برابر ابراز مطالب فوق العاده عالی عرفانی، حالت روانی کاملا طبیعی از خود نشان می دهد. بیان او در طرح مسائل عالی عرفانی و بلکه در اظهار عموم مسائل عالی جهان بینی، به نحوی است که گویی یک ریاضیدان عالی مقام 4=2×2 را مطرح می کند. ما می دانیم که توجه مغز به اصل تضاد در جهان متحرک، یک توجه بسیار عالی است که احتیاج به اطلاعات و بینش های عمیق و گسترده ای دارد، لذا هنگامی که یک مغز متفکر به اصل مزبور متوجه می شود، به طور طبیعی از معلومات و محصولات ابتدایی و عامیانه بالاتر قرار می گیرد و توجهی به آن ها پیدا نمی کند، در صورتی که در روش عرفانی مولانا حضور عالی ترین مسائل عرفانی و جهان بینی همراه با حضور ابتدایی ترین معلومات و محسوسات می باشد. این بیت را توجه فرمایید:
حکمت این اضداد را بر هم ببست *** ای قضاب این گرد ران با گردن است
مصرع اول توجه مغز مولانا را به یکی از عالی ترین مسائل جهان بینی که وابستگی تضاد به حکمت عالیه خداوندی است، نشان می دهد. در مصرع دوم، تشبیهی می آورد که مثلی عامیانه است می گویند: «گرد ران را مخلوط با گوشت گردن می فروشند» همچنین در ابیات گذشته هنگامی که می خواهد ناتوانی ادراکات بشری را از شناخت جهان هستی بیان کند، نخستین دلیلی که می آورد، این است که تو ای انسان چگونه می خواهی هستی را بفهمی، در صورتی که موجودیت تو با تمام ادراکاتی که داری، دمی یا جزئی پیوسته به هستی است و جزئی از هستی نمی تواند کل را درک کند. این مطلب را که در اوج مسائل جهان بینی است، با مثال عامیانه ای «خون به خون شستن محال است و محال» توضیح می دهد. به اضافه این که طرح هر یک از مسائل عالی عرفانی و جهان بینی که از اعماق دل وی برمی آید، و نه از روی تقلید، همه شخصیت را می شوراند و همه سطوح آن را به فعالیت وامی دارد. بااین فرض اگر مولانا از دیدگاه والاتری به مسائل نمی نگریست، و در درک هریک از مسائل عالی عرفان و جهان بینی شخصیت او را شورش عمیق فرا می گرفت، می بایست تشکیلات مغزی و وضع روانی او مختل گردد. بنابراین، باید گفت: مولانا از افق بسیار والایی آن مسائل را درک ودریافت نموده است که درابراز آن ها، حالت طبیعی روانی ازخود نشان می دهد. البته از این نکته غفلت نمی کنیم که گاهی هم هیجانات بسیار شدیدی همه اعماق روانی اورا به تلاطم می اندازد که تا حالت بی خودی پیش می رود:
من چه گویم یک رگم هشیار نیست *** شرح آن یاری که او را یار نیست
****
ترک جوشی کرده ام من نیم خام *** از حکیم غزنوی بشنو تمام
این هیجان شدید در ابیاتی از دیباچه مثنوی که با بیت زیر شروع می گردد، دیده می شود:
بشنو از نی چون حکایت می کند *** و زجدایی ها شکایت می کند
در دیوان شمس تبریزی حتی با این که مولانا آرامش هایی در بیان مطالب ابراز می کند، با این حال پر از جوشش احساسات و هیجانات و غلیان ابعاد ناشناخته روان او است.

منـابـع

مولوی و جهان بینی ها، محمدتقی جعفری، صفحه 45-52

کلیــد واژه هــا

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها