جنبه های اخلاقی واقعه کربلا

فارسی 4309 نمایش |

وقتی از‏ دیدگاه اخلاق اسلامی به حادثه کربلا می‏نگریم، می‏بینیم یک صحنه نمایش اخلاق اسلامی است. بطور مختصر سه ارزش اخلاقی مروت، ایثار و وفا را که در این حادثه وجود داشته ‏اند، مروت، مفهوم خاصی دارد و غیر از شجاعت است. گو اینکه معنایش مردانگی است ولی مفهوم خاصی دارد. ملای‏ رومی از همه بهتر آن را مجسم کرده است، آنجا که داستان مبارزه علی (ع) با عمرو ابن عبدود را نقل می‏کند که علی (ع) روی سینه عمرو می‏نشیند و او روی صورت حضرت آب دهان می‏ اندازد، بعد حضرت از جا حرکت‏ می‏کند و می‏رود و بعد می ‏آید. اینجاست که ملای رومی شروع می‏کند به مدیحه‏ سرایی و یک شعرش که راجع به علی (ع) است چنین است:
در شجاعت شیر ربانیستی *** در مروت خود که داند کیستی
در شجاعت، تو شیر خدا هستی، در مروت کسی نمی‏تواند تو را توصیف‏ بکند که چقدر جوانمرد و آقا هستی. مروت این است که انسان به دشمنان‏ خودش هم محبت بورزد. حافظ می‏گوید:
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است *** با دوستان مروت با دشمنان‏ مدارا
ولی فرمان اسلام از این بالاتر است، اگر نزدیکتر می‏شد به اسلام چنین می‏گفت: با دوستان مروت، با دشمنان هم مروت و مردانگی. اینکه اباعبدالله در وقتی که دشمنش تشنه است، به او آب می‏دهد، معنایش مروت است. این بالاتر از شجاعت است همان طور که علی (ع) این کار را کرد.
صبح عاشورا بود، اول کسی که دوید بطرف خیمه‏ های حسین بن علی (ع) تا ببیند اوضاع از چه قرار است، شمربن ذی الجوشن بود. وقتی از پشت خیمه‏ ها آمد دید خیمه‏ ها را جمع کرده و خندقی هم کنده ‏اند و خار جمع‏ کرده و آتش زده ‏اند. خیلی ناراحت شد که از پشت نمی شود حمله کرد، شروع‏ کرد به فحاشی. یکی از اصحاب گفت آقا! اجازه بدهید همینجا یک تیر حرامش کنم، فرمود: نه! گفت آقا من او را می‏شناسم که چه جنس کثیفی‏ دارد، چقدر فاسق و فاجر است. فرمود می‏دانم ولی ما هرگز شروع به جنگ‏ نمی‏کنیم، ولو اینکه به نفع ما باشد.
این دستور اسلام بود. در این زمینه داستانها داریم، از جمله داستان و بلکه داستانهای امیرالمؤمنین در صفین است که یکی از آنها را برایتان نقل‏ می‏کنم، مردی است به نام کریب بن صباح از لشکر معاویه. آمد و مبارزه‏ طلبید. یکی از شجاعان لشکر امیرالمؤمنین که جلو بود رفت به میدان ولی‏ طولی نکشید که کریب این مرد صحابی امیرالمؤمنین را کشت و جنازه ‏اش را انداخت به یک طرف و دوباره مبارز طلبید. یک نفر دیگر آمد، او را هم‏ کشت. بعد از اینکه کشت فورا از اسب پرید پائین و جنازه‏ اش را انداخت‏ روی جنازه اولی. باز گفت مبارز می‏خواهم. چهار نفر از اصحاب علی (ع) را به همین ترتیب کشت.
مورخین نوشته ‏اند بازو و انگشتان این مرد، بقدری قوی بود که سکه‏ را با دستش می‏مالید و اثر سکه محو می‏شد. همچنین نوشته ‏اند این مرد آن‏ قدر از خود چابکی و سرعت نشان داد و در شجاعت و زورمندی هنرنمایی کرد که افرادی از اصحاب علی که در صفوف جلو بودند، به عقب رفتند تا در رو در بایستی گیر نکنند. اینجا بود که علی (ع) خودش آمد و با یک‏ گردش، او را کشت و جنازه‏ اش را انداخت به یک طرف. «الا رجل»، دومی آمد، دومی را هم کشت و فورا جنازه‏ اش را انداخت روی اولی. دوباره گفت «الا رجل»، تا چهار نفر. دیگر کسی جرأت نکرد بیاید، آن‏ وقت علی (ع) آیه قرآن را خواند: «فمن اعتدی علیکم فاعتدوا علیه‏ بمثل ما اعتدی علیکم و اتقوا الله؛ پس هر که به شما تعدی کرد با او معامله به مثل کنید و از خدا پروا دارید» (بقره/ 194) بعد گفت ای اهل شام! شما اگر شروع نکرده بودید، ما هم شروع نمی‏کردیم. چون شما چنین کردید، ما هم‏ این کار را کردیم (وقعه الصفین تألیف نصر بن مزاحم المنقری صفحه 315).
اباعبدالله هم چنین بود. در تمام روز عاشورا مقید بود که جنگ را آنها که به ظاهر مسلمان و گوینده شهادتین بودند شروع کنند. گفت بگذارید آنها شروع بکنند ما هرگز شروع نمی‏کنیم.

ایثار حضرت ابوالفضل العباس:
می ‏آئیم سراغ ایثار، یکی دیگر از عناصر اخلاقی موجود در این حادثه. چه‏ نمایشگاه ایثاری بوده است کربلا! شما ببینید آیا برای ایثار، تجسمی‏ بهتر از داستان جناب ابوالفضل العباس می‏توان پیدا کرد؟ یک نمونه از صدر اسلام برایتان عرض می‏کنم ولی آنجا قهرمان چند نفرند نه یک نفر. شخصی می‏گوید در یکی از جنگهای اسلامی، از میان‏ مجروحین عبور می‏کردم، آدمی را دیدم که افتاده و لحظات آخرش را طی‏ می‏کند و مجروح چون معمولا خون زیاد از بدنش می ‏آید، بیشتر تشنه می‏شود. می‏گوید من فورا فهمیدم که این شخص به آب احتیاج دارد. رفتم یک ظرف‏ آب آوردم که به او بدهم، اشاره کرد که آن برادرم مثل من تشنه است آب‏ را به او بدهید. رفتم سراغ او، او هم اشاره کرد به یک نفر دیگر که آب‏ را به او بدهید. رفتم سراغ او (بعضی نوشته ‏اند سه نفر بوده‏ اند و بعضی‏ نوشته‏ اند ده نفر)، تا سراغ آخری رفتم دیدم تمام کرده است، برگشتم به‏ ماقبل آخر دیدم او هم تمام کرده، ما قبل او هم تمام کرده، به اولی که‏ رسیدم دیدم او هم تمام کرده است. بالاخره من موفق نشدم به یک نفر از اینها آب بدهم، چون به سراغ هر کدام که رفتم گفت برو به سراغ دیگری. این را می‏گویند ایثار که یکی از باشکوه ترین تجلیات عاطفی روح انسان است‏.
چرا سوره هل اتی نازل می‏شود که در آن می‏فرماید: «و یطعمون الطعام علی‏ حبه مسکینا و یتیما و اسیرا، انما نطعمکم لوجه الله لا نرید منکم جزاء و لا شکورا؛ و طعام را با آن که دوستش دارند، به مستمند و یتیم و اسیر دهند، (و در دل گویند:) ما فقط برای رضای خدا شما را اطعام می کنیم و هیچ پاداش و سپاسی از شما نمی خواهیم» (دهر/ 8 و 9). برای ارج نهادن به ایثار.
تجلی دادن این عاطفه انسانی‏ و اسلامی، یکی از وظایف حادثه کربلا بوده است و گویی این نقش به عهده‏ ابوالفضل العباس گذاشته شده بود. ابوالفضل بعد از آنکه چهار هزار مأمور شریعه فرات را دریده است وارد آن شده و اسب را داخل آب برده است به طوری که آب به زیر شکم اسب رسیده‏ و ابوالفضل می‏تواند بدون اینکه پیاده شود، مشکش را پر از آب بکند. همینکه مشک را پر از آب کرد، با دستش مقداری آب برداشت و آورد جلوی‏ دهانش که بنوشد، دیگران از دور ناظر بودند، آنها همین قدر گفته‏ اند ما دیدیم که ننوشید و آب را ریخت. ابتدا کسی نفهمید که چرا چنین کاری کرد. تاریخ می‏گوید: «فذکر العطش الحسین» (ینابیع الموده ج 2 ص 165، بحارالانوار ج 45 ص 41) (ع) یادش افتاد که‏ برادرش تشنه است، گفت شایسته نیست حسین در خیمه تشنه باشد و من آب‏ بنوشم. حالا تاریخ از کجا می‏گوید؟ از اشعار ابوالفضل، چون وقتی که‏ بیرون آمد، شروع کرد به رجز خواندن، از رجزش فهمیدند که چرا ابوالفضل‏ تشنه آب نخورد، رجزش این بود:
یا نفس من بعد الحسین هونی *** فبعده لا کنت ان تکونی
خودش با خودش حرف می‏زند، خودش را مخاطب قرار داده می‏گوید: ای‏ نفس عباس می‏خواهم بعد از حسین زنده نمانی، تو می‏خواهی آب بخوری و زنده بمانی؟ عباس! حسین در خیمه ‏اش تشنه است و تو می‏خواهی آب گوارا بنوشی؟ به خدا قسم، رسم نوکری آقایی، رسم برادری، رسم امام داشتن، رسم وفاداری چنین نیست. همه‏ اش سراسر وفا بود.
مردی است به نام‏ عمروبن قرضه بن کعب انصاری که از اولاد انصار مدینه است. او از آن‏ کسانی است که ظاهرا در وقت نماز اباعبدالله بوده و خودش را سپر اباعبدالله کرده بود. آنقدر تیر به بدن این مرد خورد که دیگر افتاد. لحظات آخرش‏ را طی می‏کرد، اباعبدالله خودشان را رساندند به بالینش، تازه شک می‏کند درباره خودش که به وظیفه خود عمل کرده یا خیر، می‏گوید: اوفیت یا اباعبدالله؟ آیا من توانستم وفا بکنم یا نه؟.

منـابـع

مرتضی مطهری- حماسه حسینی 1- صفحه 305-300

کلیــد واژه هــا

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

بـرای اطلاعـات بیشتـر بخوانیـد