انسان در جهان بینی عرفانی

فارسی نسخه موبایل

عرفا راجع به انسان نظرات خاصی دارند. انسان در جهان بینی عرفانی نقش فوق العاده عظیمی دارد تا آنجا که انسان عالم کبیر است و جهان عالم صغیر، نه جهان عالم کبیر است و انسان عالم صغیر، قضیه بر عکس است. مولوی در همین زمینه می گوید:
چیست اندر خم که اندر نهر نیست *** چیست اندر خانه کاندر شهر نیست
این جهان خم است و دل چون جوی آب *** این جهان خانه است دل شهری عجاب
چون انسان را مظهر تام و تمام اسماء و صفات و مظهر کامل اسماء حق می دانند و به تعبیر دینی و قرآنی او را «خلیفة الله الاعظم» و مظهر روح خدا می دانند این است که برای انسان مقامی قائل هستند که هیچ مکتبی آن چنان مقام را برای انسان در جهان قائل نیست. در زمینه انسان سخنان زیادی دارند از جمله:
1- همان که انسان عالم کبیر است و جهان عالم صغیر.
2- و دیگر نظریه انسان کامل. نظریه انسان کامل را به این تعبیر اول بار باز ابن عربی ابراز کرده یعنی این تعبیر از محیی الدین است و الا معنا از محیی الدین نیست. بعد از محیی الدین عرفای دیگری آمده اند و در این زمینه کتاب نوشته اند مثل «الانسان الکامل» نسفی، و یک نفر دیگر هم الانسان الکامل نوشته است، و در تعبیرهای فرنگی ها هم، انسان کامل، ابرمرد و نظایر اینها، از همین حرف های عرفا گرفته شده، ولی انسان کامل عرفا با انسان کامل حکمای الهی و با انسان کامل علمای امروزی، آن هم مکتب های مختلف، از زمین تا آسمان فرق می کند. اینکه معنای انسان کامل چیست و کمال انسان در چیست، مساله خیلی جالبی است، که اینجا باید مکتب های مختلف فلسفی (اعم از الهی، مادی، قدیم و جدید) و عرفانی با هم مقایسه شود، و خیلی مساله جالبی از آب در می آید.
3- مساله دیگری که عرفا روی آن خیلی تکیه دارند و بسیار عالی است و امروز تازه فلسفه های جدید اروپایی روی آن تکیه می کنند، البته با یک مقدمات چرندی که از حرفهای خودشان می آید و در واقع تقلیدی است از مشرق زمینی ها (و الا آن فلسفه ها به اینجاها منتهی نمی شود) و در فلسفه اگزیستانسیالیسم روی آن تکیه می شود، مساله «غربت انسان» است که انسان در این جهان یک موجود غریب و تنهاست، یک موجودی است که با اشیا، نامتجانس است یعنی احساس عدم تجانس می کند با همه اشیای دیگر، که این هم خودش یک مساله بسیار جالبی است.
4- مساله دیگر مساله عقل و عشق در معرفت است، که اینجا باز «طرف» اختلاف عرفا حکمای الهی هستند. آیا کمال واقعی انسان در چیست؟ حکما می گویند در این است که «صیرورة الانسان علما عقلیا مضاهیا للعالم العینی» حداکثر کمال انسان و انسان کامل آن است که انسان نسخه ای بشود علمی از مجموع جهان، پس با علم، انسان کامل می شود، وقتی انسان فیلسوف شد و یک تصور صحیح و جامع از کل عالم و از نظام عالم داشت عقلش به کمال رسیده و جوهر انسان هم همان عقل است و غیر از آن چیز دیگری نیست و کمالش آن است. این است که می گویند فلسفه هم عبارت از همان «صیرورة الانسان عالما عقلیا....» است. ولی عرفا هرگز به چنین حرفی معتقد نیستند که عقل انسان که کمال یافت انسان کمال پیدا کرده، هرگز کمال انسان را در کمال عقلش نمی دانند، کمال انسان را در این می دانند که انسان به تمام حقیقت وجودش سیر کند به سوی حق تا به قول اینها برسد به حق. «یا ایها الانسان انک کادح الی ربک کدحا فملاقیه؛ ای انسان مسلما تو با تلاش و رنجی فراوان به سوی پروردگارت می روی، پس به لقایش خواهی رسید.» (انشقاق/ 6)
برای رسیدن به این مقصود، حکیم قهرا از عقل و استدلال کمک می گیرد، ولی عارف استدلال را تحقیر می کند و از مجاهده و ریاضت و تهذیب نفس و عشق و سلوک مدد می گیرد و آن راه را کافی نمی داند و جایز الخطا می داند، که می گوید: «پای استدلالیان چوبین بود». اینها نکاتی است که مربوط به جهان بینی عرفانی می شود.

منـابـع

مرتضی مطهری- عرفان حافظ- صفحه 86-88

کلیــد واژه هــا

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

بـرای اطلاعـات بیشتـر بخوانیـد