علت متهم نمودن پیامبر به دیوانگی توسط کفار

فارسی 4294 نمایش |

کفار گفتند که پیغمبر دیوانه است، خدای پیغمبر می گوید خیر، دیوانه نیست. کفار می گویند بسیار خوب، ما که این خدا را قبول نداریم، ما اگر خدا و وحی را قبول می داشتیم که این حرف را نمی زدیم. همان کسی که از سوی او به تو وحی می شود به تو می گوید که تو دیوانه نیستی، ما می گوییم همین هم منشاش دیوانگی است. جوابش چیست؟ محک و تجربه. زمان برای حوادث تاریخی، بهترین لابراتوارها و آزمایشگاههاست. قرآن می گوید عن قریب تو خواهی دید یعنی تو نخواهی مرد و خواهی دید و آنها هم نخواهند مرد و خواهند دید که دیوانه کیست: «و لتعلمن نباه بعد حین؛ خبرش را عن قریب خواهید شنید» (ص/ 88)، همین چیزی که شما آن را حرفهای یک آدم دیوانه می دانید، اثرش را روی دنیا عن قریب خواهید دید، خواهید دید که چگونه قلمها، نوشته ها، فیلسوفها، عالمها، داناها، عاقلهای درجه اول در این آستان خضوع خواهند کرد. شما چند آدم مشرک بت پرستی که همه کارهایتان جنون آمیز است بیایید این حرفها را بزنید، ولی زمان ثابت خواهد کرد. «فستبصر و یبصرون* باییکم المفتون؛ پس به زودی خواهی دید و خواهند دید* که کدام یک از شما مجنون است.» (قلم/ 5-6) یعنی به بعد از مرگ تو هم نمی رسد.
ابوسفیان هنوز نمرده بود و اتفاقا در دربار قیصر بود. مقارن بودن او در دربار قیصر نامه پیغمبر اکرم به قیصر رسید که او را به نبوت و رسالت خودش دعوت کرد. او جلو ایستاده بود و عده دیگری پشت سرش ایستاده بودند، هیبت قیصر هم او را گرفته بود و می ترسید که دروغی درباره پیغمبر بگوید، مبادا کسی اطلاعی داشته باشد بگوید در حضور قیصر دروغ می گویی؟ و همان جا گردنش را بزنند. غرق در تعجب شده بود که کار این مرد به کجا رسیده که حالا یکی از دو قدرت بزرگ دنیا را دارد دعوت می کند که بیا اگر سعادت می خواهی نزد من است. تازه این هم به تردید افتاده، می گوید ببینید چه می گوید. قیصر گفت: آیا اهل منطقه شماست؟ بله، اهل منطقه ماست. از احوال او چیزی می دانی؟ بله، می دانم. بگو، ولی راست بگو، یک کلمه دروغ نگو. ابوسفیان مثل یک دستگاه ضبط صوت سخن گفت و اصلا جرات نکرد یک کلمه خلاف بگوید، علیرغم عقیده خودش مجبور شد که آنچه در پیغمبر اکرم از حقیقت هست بیان کند که در کودکی چگونه بوده، در جوانی چگونه بوده، ما او را با چه صفتی می شناختیم و چه می گوید، عین حقیقت را گفت. این همان «فستبصر و یبصرون* باییکم المفتون» است. گویی ابوسفیان با خود گفت: عجب دیوانه ای بود! ما نمردیم و دیدیم کارش به کجاها رسید! این به اصطلاح آزمایش عملی است، زمان مطلب را ثابت می کند، از این اتهامات، از این حرفها هرچه می خواهند بگویند، عن قریب آزمایشگاه زمان مطلب را به ثبوت می رساند.
قرآن می خواهد بفرماید که، درد واقعی کفار در مقابل پیامبر چیست؟ این بشر که اینقدر می آید روی نیات خودش پرده می کشد و حرفهایی می زند که خودش هم به آن حرفها معتقد نیست، قرآن می خواهد بگوید که اینها خودشان هم به این حرف که پیامبر دیوانه است معتقد نیستند. یک وقت واقعا برای اینها یک چنین خیال و توهمی پیدا شده بود که العیاذ بالله این شخص دیوانه است، که باید از آنها رفع توهم شود، و یک وقت مساله چیز دیگری است و مساله دو راه مختلف است. اینها منافع خودشان را در گمراهی بشر تشخیص داده اند و تو راه راست را نشان می دهی. مساله مساله دو راه و مساله هدایت و ضلالت است نه مساله عقل و جنون، حقیقت این است. آنها واقعا در عمق دلشان دچار چنین شبهه ای نیستند، مساله این است که اینها می خواهند راه تو را به هر شکل و عنوان که هست تخطئه کنند، خدا که خودش می داند که حقیقت چیست، اینها در زیر این پرده ها بر مردم بتوانند تعمیه کنند، بر خدا که تعمیه نمی شود.
در آیه «فستبصرو یبصرون باییکم المفتون»، مفتون به معنی گرفتار شده است، یعنی مجنون. اغلب، مفسرین گفته اند که ب، در «باییکم المفتون» ب زائده است، یعنی «فستبصر و یبصرون ایکم المفتون». ولی بعضی دیگر از مفسرین گفته اند دلیل ندارد بگوییم زائده است، اما آنها مفتون را مصدر به معنای خود فتنه گرفته اند، چون در زبان عربی مفعول به معنای مصدر زیاد آمده، مثل میسور که به معنای یسر آمده است. ولی من از این مطلب تعجب کردم و نرسیدم که همه تفاسیر را ببینم که اساسا کلمه ابصر در لغت عرب، مکرر و شاید بیشتر با ب، استعمال می شود و این یک امر استثنائی نیست، یعنی ابصرته در زبان عرب داریم و ابصرت به هم زیاد داریم که همان معنی ابصرته را می دهد و به اصطلاح با تقویه است. این یک امری نیست که بگوییم استثنائا در این مورد آمده است که بعد بگوییم آیا ب، زائد است یا زائد نیست، مثل اعلم به است که در آیه بعد آمده است. علمته و علمت به هر دو در زبان عرب استعمال شده است. بنابراین دلیل ندارد که ما ب را زائده بگیریم، مفتون را به همان معنی مجنون می گیریم و ب را هم زائد نمی گیریم.
«ان ربک هو اعلم بمن ضل عن سبیله و هو اعلم بالمهتدین؛ بی گمان، پروردگار تو کسی را که از راه او منحرف شده، بهتر می شناسد، و او به راه یافتگان داناتر است» (قلم/ 7). پروردگار تو خودش داناتر است، بهتر می شناسد که چه کسی از راه منحرف است و چه کسی راه را یافته است، یعنی مساله مساله گمراهی و هدایت است، مساله دو راه است، طرح مساله عقل و جنون یک پرده فریبکارانه است که اینها کشیده اند برای اینکه از این طریق راه را تخطئه کنند. بعد قرآن به شکل دیگری اینها را رسوا می کند، پوچی و غیرجدی بودن ادعای اینها را ثابت می کند و آن این است که در آیات 8-10 سوره قلم می فرماید: «فلا تطع المکذبین* ودوا لو تدهن فیدهنون* و لا تطع کل حلاف مهین؛ پس از تکذیب کنندگان اطاعت مکن* آنها دوست دارند که سازش کنی تا سازش کنند* و از هیچ سوگند پیشه فرومایه ای اطاعت نکن» الی آخر.
آدمی که راهش راه حقیقت نیست قهرا به درهای مختلف می زند. می گویند روزی پیغمبر اکرم در میان اصحاب نشسته بودند. یک خط مستقیم از طرف خودشان به یک نقطه معین کشیدند، بعد چند خط منحنی و کج کشیدند. سپس آن خط مستقیم را نشان دادند و فرمودند این راه من است، یعنی یک راه حق بیشتر نیست، آن راههای کج همه راههای دیگری است، یعنی راه کج زیاد است و راه راست یکی بیشتر نیست، که قرآن روی این مطلب خیلی تکیه دارد. آدمی که حرف حق می زند یک راه بیشتر نمی رود، ولی آدمی که حرف باطل می زند از راههای متضاد و متناقض می رود، مثل همین کفار قریش، گاهی می گفتند او (پیغمبر) یک شاعر است مثل همه شاعرها، گاهی می گفتند دیوانه است و گاهی چیز دیگر. از یک طرف می آمدند تبلیغ می کردند که این بیچاره حالش بهم خورده، گاهی محرمانه می آمدند پیش پیغمبر، می گفتند حالا بیاییم یک جوری با هم کنار بیاییم (با دیوانه که کسی کنار نمی آید، کنار آمدن معنی ندارد، این ضد همان ادعاست)، تو راه خودت را برو، به این بتهای ما جسارت و اهانت نکن، ما را به حال خود بگذار، بگذار ما کار خودمان را بکنیم، تو هم کار خودت را بکن، بیاییم با همدیگر کنار بیاییم. این با همان ادعای دیوانه بودن هم جور در نمی آید. خودشان حس می کردند که این به تنهایی به شکل یک قدرت درآمده و مجبورند با او سازش کنند، چون انسان وقتی مطمئن است که حریف از بین می رود یا می تواند او را از بین ببرد پیشنهاد سازش به او نمی دهد، این پیشنهاد سازش دادن دلیل بر این است که او را به صورت یک قدرت خیلی جدی درک کرده اند.

اتهام دیوانگی به پیامبر از سوی کفار قریش
سوره مبارکه قلم از سور مکیه است یعنی از سوری است که در سالهای ابتدای بعثت در آن جریان درگیریهای شدید پیغمبر اکرم با مشرکین مکه نازل شده است. سران قریش مردم نسبتا جهاندیده و ثروتمند و باهوشی بودند به طوری که از کعبه به عنوان یک بتخانه استفاده های اقتصادی از تمام عربستان می کردند، یعنی کعبه برای آنها تنها یک مرکز عبادت و پرستش نبود، همه چیزشان بود. اینها علیه پیغمبر اکرم و موجی که به وسیله ایشان به وجود آمده بود دست به انواع اقدامات و تبلیغات می زدند و شایعه پراکنی می کردند که یکی از آنها که شاید از سایر تبلیغاتشان بیشتر می توانست مردم عوام را اغفال کند این بود که وقتی از پیغمبر اکرم حالات غیرعادی را می شنیدند که نقل می کرد مثلا در حرا جبرائیل چگونه بر من ظاهر شد و به من چه گفت و من به او چه جواب دادم، این آیات را بر من خواند، در همان اولین بار دستور نماز به من داد و من این نماز را به دستور او می خوانم، اینها می گفتند که این دروغ نمی گوید چون پیغمبر اکرم شهرتش به امانت و صدق به گونه ای بود که نمی شد به سهولت این نسبت را به او داد ولی دچار اختلال شده، این حرفهایی که می گوید، به نظرش یک چیزهایی می آید، در اثر اختلال دماغ این حرفها را می زند، یک دیوانه از این حرفها زیاد می زند، چند روز هست و بعد تمام می شود.

منـابـع

مرتضی مطهری- آشنایی با قرآن 8- صفحه 252-256 و 237-238

کلیــد واژه هــا

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

بـرای اطلاعـات بیشتـر بخوانیـد