جوهر و عرض

فارسی نسخه موبایل

جسمی سرخ رنگ را تصور می کنیم. دو چیز را از آن درک می کنیم: اولا این که جسمی هست و ثانیا این که رنگی وجود دارد که وابسته و قائم به این جسم است و این جسم محل و زیر نهادی است برای این سرخی. البته معلوم است که رنگ در تحقق و وجود خود، احتیاج به جسم دارد، یعنی باید جسمی باشد تا رنگ عارض بر آن گشته و در آن تحقق یابد؛ در حالی که جسم به رنگ ابدا محتاج نیست؛ یعنی اگر رنگ سرخ از جسم زدوده شود، آن جسم از جسمیت خود نمی افتد و باز هم جسم است. از سوی دیگر، اگر رنگ سرخ از بین رفته و رنگ دیگری جانشین آن گردد، جسم در هر حال باقی است، در حالی که اگر جسم نابود شود، رنگ سرخ یا هر گونه رنگی که داشته، از میان خواهد رفت. بنابراین، رنگ، قائم و وابسته به جسم است، اما جسم قائم به چیزی نیست. آنچه مانند جسم، وجودش قائم به خود باشد و برای تحقق به چیزی دیگر احتیاج نداشته باشد، جوهر نامیده می شود و آنچه مانند رنگ، وجودش وابسته و قائم به چیزی دیگر باشد، عرض خوانده می شود. اول کسی که مفهوم جوهر را وارد در فلسفه کرد، ارسطو بود. وی جوهر را یکی از مقولات ده گانه قرار داد.

بررسی جوهر به صورت دقیق تر
اکنون برای آشنایی بیشتر با مفهوم جوهر که جایگاهی بسیار اساسی در فلسفه و منطق دارد، از زاویه دیگری به موضوع نگاه می کنیم:
هنگامی که با یک شیء روبرو می شویم، می توانیم دو گونه سوال بپرسیم. سوال اول این که: کدام ویژگی ها برای آن شیء جنبه بنیادین و ضروری دارند، یعنی شیء را آن چیزی می کنند که هست؟ و به عبارت دیگر هویت شیء را بنا نهاده اند؟ مثلا، وقتی می پرسیم میز حقیقتا چیست؟ منظورمان آن است که از میان ویژگی ها و صفات زیادی که میز دارد، کدام یک از همه اساسی ترند؛ به این صورت که اگر میز آن ویژگی ها را از دست بدهد، دیگر میز نخواهد بود. به عنوان نمونه، رنگ یکی از ویژگی های میز است، ولی اگر تغییر کند، میز باز هم میز خواهد بود. در صورتی که اگر پایه های میز نباشد، دیگر به آن میز نمی گوییم. بنابراین می رسیم به اینکه کدام بخش ها یا عناصر، نقش بسیار بنیادی دارند، و به عبارت دیگر، چه بودی آن شیء را تعیین می کنند.
سوال دوم این است که: چه ویژگی هایی در شیء وجود دارند که در طی همه دگرگونی های شیء، پایدار می مانند؛ به نحوی که شیء با اینکه تغییر می کند، همان شیء باقی می ماند؟ طبیعت مدام در دگرگونی است و ما همیشه به چیزهای در حال تغییر بر می خوریم: برگ، سبز است، بعد از مدتی زرد و پژمرده می شود. کودک به دنیا می آید، جوان می شود، پیر می شود و بالاخره می میرد و غیره....
مساله این است که اگر بخواهیم درباره همه این چیزهای دستخوش تغییر صحبت کنیم، باید امری زیر نهادی در شیء باشد که همان طور که بوده بدون تغییر باقی بماند و تنها صفات دیگر شیء تغییر کند. مثلا می گوییم برگ زرد، پژمرده شد. انسانی که کودک بود، جوان شد، پیر شد، و مرد. میز، رنگ سبز داشت، بعدا به رنگ قهوه ای درآمد. در تمام این موارد، بی آنکه حتی خودمان نیز متوجه باشیم، داریم به موضوع و زیر نهادی اشاره می کنیم که به گونه های مختلفی در می آید و با ثابت ماندن این زیرنهاد است که ما آن شیء را پس از تغییرها و دگرگونی ها، هنوز همان شیء می دانیم. اگر به این مطلب، یعنی وجود یک زیر نهاد برای شیء، قائل نشویم، اساسا نمی توانیم بگوییم که تغییری اتفاق افتاده است؛ چرا که: تغییر، همیشه تغییر یک چیز است، یعنی چیزی هست که آن چیز، پایدار است و تنها صفات دیگرش تغییر می کند. در حقیقت، هر تغییر به یک نوع ثبات احتیاج دارد. بدین ترتیب، سوال دوم ما این است که آن چیز ثابت تر و پایدارتر که مبنای همه حرفهای ما درباره تغییر است، چیست؟ یعنی آن چیزی که خودش پایدار است، در حالی که خاصیت ها و ویژگی هایش تغییر می کنند؟
پاسخ هر دو سوال مذکور، امری است به نام جوهر. آنچه هویت اصلی شیء را می سازد، همان است که در طول تغییرات پایدار می ماند و به این امر بنیادین، جوهر می گوییم. این چیز همان طور که گفته شد، به هیچ چیز دیگری وابسته نیست و فقط قائم به خود است. بنابر این وقتی می پرسیم: این چیز واقعا چیست؟ و جواب می دهیم برگ و یا انسان، برگ بودن و انسان بودن، جوهر می باشند برای این موجودات. برگ که جوهر است، زرد و پژمرده، می شود. در حالی که مثلا سبز بودن یا اندازه برگ، جوهر آن نیست، زیرا رنگ و اندازه آن تغییرمی کند و در عین حال، برگ، برگ است.

تعریف ارسطو و فلاسفه از جوهر
اکنون می پرسیم: جوهر حقیقتا چیست؟ جوابی که ارسطو به این پرسش می دهد و هنوز هم پاسخ اصلی محسوب می شود این است که: "جوهر در حقیقت، نوعی نظم یا ساخت درونی و یا همان ماده و صورت شیء است. یعنی این که شیء به چه نحو، تشکل و سازمان پیدا کرده است. انسان بودن یا برگ بودن، مجموعه سازمان یافته ای از توانایی ها و قوا است، به صورتی که نظم و ساخت پیدا کرده اند." به این ترتیب می توان گفت: جوهر، زیربنا و ساخت اصلی هر شیء است که هویت آن را می سازد و قائم به خود است، یعنی نیازی به وجود دیگر ندارد. به همین خاطر، در تعریف آن گفته اند: "امری است که اگر در خارج موجود شود، در موجود مستقل دیگری نخواهد بود، بلکه خودش امری مستقل و بی نیاز از موجودات دیگر است."

منـابـع

دانشنامه رشد

کلیــد واژه هــا

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها