ماجرای حکمیت در جنگ صفین

فارسی نسخه موبایل

در جنگ صفین زمانی که سپاه معاویه احساس کردند که دارند شکست مى خورند و شکستشان شکست نهایى است نقشه مى کشند که از طبقه خوارج استفاده کنند. دستور مى دهند قرآنها را بالاى نیزه مى کنند: ایها الناس! همه ما اهل قرآنیم همه ما اهل قبله هستیم چرا مى جنگید؟ اگر مى خواهید بجنگید پس بیایید این قرآنها را بزنید. فورا همین طبقه دست از جنگ کشیدند گفتند ما با قرآن نمى جنگیم آمدند خدمت على (ع) که دیگر قضیه حل شد قرآن به میان آمد حالا که قرآن به میان آمده دیگر جنگ معنى ندارد.
علی (ع) فرمود: مگر شما نمى دانید که از روز اول سخن من به اینها این است که بیایید ما بر اساس قرآن حکومت و قضاوت کنیم ببینیم حق با کیست؟ اینها دروغ مى گویند اینها قرآن را به میان نیاورده اند جلد و کاغذ قرآن را سپر قرار داده اند براى اینکه بعد باز علیه قرآن قیام بکنند. اهمیت ندهید، من امام شما هستم، من قرآن ناطق شما هستم، بزنید بروید جلو. گفتند عجب! چه حرفها مى زند؟! ما تا به حال تو را آدم خوبى مى دانستیم و مى گفتیم تو آدم خوبى هستى معلوم شد تو هم آدم جاه طلبى هستى.
یعنى ما برویم با قرآن بجنگیم؟! خیر نمى جنگیم. بسیار خوب شما نجنگید. مالک اشتر مشغول پیشروى بود گفتند فورا فرمان بده که مالک اشتر برگردد که دیگر جنگ با قرآن روا نیست. فشار زیاد آوردند. على (ع) پیغام داد که مالک برگرد. مالک برنگشت گفت: آقا اجازه بدهید یکى دو ساعت دیگر بیشتر باقى نمانده است شکست نهایى نصیب اینها مى شود. آمدند که مالک بر نمى گردد. گفتند: یا مالک را برگردان یا همین جا با این شمشیرهاى خودمان (بیست هزار نفر بودند) قطعه قطعه ات مى کنیم. تو دارى با قرآن مى جنگى؟! على پیغام داد: مالک اگر مى خواهى على را زنده ببینى برگرد.
قضیه حکمیت پیش آمد. گفتند دو نفر حکم (داور) معین کنیم حالا دیگر قرآن به میان آمده. بسیار خوب داور معین کنیم. آنها عمرو عاص شیطان را معین کردند. حضرت علی (ع)، ابن عباس عالم دانشمند زیرک را پیشنهاد کرد. گفتند: خیر ابن عباس پسر عمویت است قوم و خویش توست ما باید یک کسى را انتخاب کنیم که با تو قوم و خویش نباشد. فرمود: مالک اشتر. گفتند نه ما مالک اشتر را قبول نداریم. چند نفر دیگر را هم قبول نکردند. گفتند ما فقط ابوموسی اشعری را قبول داریم.
حالا ابوموسى کیست؟ آیا جزء لشگریان على است؟ نه ابوموسى کسى است که قبلا حاکم کوفه بوده و على (ع) او را از حکومت کوفه معزول کرده است. یک آدمى است که اصلا در دلش با على (ع) دشمنى دارد. ابوموسى را آوردند. ابوموسى هم گول عمرو عاص را خورد و آن حقه اى که به بازى شبیه تر بود از امر جدى و مکرر شنیده اید رخ داد. وقتى که فهمیدند گول خورده اند گفتند اشتباه کردیم. حالا که مى گویند اشتباه کردیم اقرار آن اشتباهشان اشتباه دیگرى است نگفتند اشتباه کردیم آن روزى که از جنگ با معاویه دست برداشتیم و ما باید مى جنگیدیم این جنگ با قرآن نبود جنگ له قرآن بود نه علیه قرآن. گفتند: نه آن درست بود. و نگفتند اشتباه کردیم که ابوموسى را معین کردیم باید تسلیم ابن عباس مى شدیم یا مالک اشتر را مى فرستادیم گفتند اساسا اینکه ما قبول کردیم در دین خدا دو تا انسان بیایند داورى کنند کفر است در قرآن مى فرماید: «ان الحکم الا لله؛ حکم منحصرا مال خداست.» (یوسف/ 40)
چون قرآن گفته حکم منحصرا مال خداست هیچ انسانى حق داورى ندارد. پس اساسا داور معین کردن کفر و شرک بوده است همه مان کافر شدیم ما که توبه کردیم: «استغفر الله ربى و اتوب الیه» آمدند سراغ على: على! تو هم که مثل ما کافر شدى تو هم استغفار کن. فرمود: شما اشتباه مى کنید حکمیت کفر نیست معنى آیه را شما نمى دانید «ان الحکم الا لله» یعنى قانون فقط از ناحیه خدا باید وضع بشود یا کسى که خدا به او اجازه داده است ما که نخواستیم کسى دیگر بیاید برایمان قانون معین کند ما گفتیم قانون قانون قرآن، دو نفر بیایند مطابق قرآن داورى کنند، خدا که نمی آید در اختلاف افراد داورى کند! گفتند حرف همین است و همین. على فرمود من هرگز گناهى را که مرتکب نشده ام اقرار نمى کنم و هرگز چیزى را که خلاف شرع نیست نمى گویم خلاف شرع بوده است من چطور بیایم به خدا و پیغمبر دروغ ببندم بگویم حکم قرار دادن؛ داور قرار دادن در اختلافات، خلاف شرع و کفر است، خیر کفر نیست، شما هر کار مى خواهید بکنید.

منـابـع

مرتضی مطهری- سیری در سیره ائمه اطهار- صفحه 22 – 49

کلیــد واژه هــا

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

بـرای اطلاعـات بیشتـر بخوانیـد