شهدای کودک و جوان صحرای کربلا

فارسی نسخه موبایل

روز یازدهم محرم یکی از سخت ترین روزهایی است که بر اهل بیت پیامبر اکرم (ص) گذشته است. اگر صحنه کربلا را از دو طرف، یعنی از صفحه نورانی و از صفحه ظلمانی آن بنگریم، می بینیم مثل اینکه صحنه ای است نشان دهنده سخنان آن روز ملائکه و پاسخ خداوند درباره آفرینش انسان که: «اتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء و نحن نسبح بحمدک و نقدس لک قال انی اعلم ما لا تعلمون»؛ «هر چه ملائکه در سرشت بشر از بدی ها دیدند در کربلا ظاهر شد. و نیز آنچه خدای متعال به آنها گفت که شما یک طرف قضیه را دیدید و طرف دیگر آن یعنی صفحه نورانی و فضیلت بشر را ندیدید، تمام فضیلت های بشری در حاثه کربلا ظاهر شد، یک چنین صحنه آزمایش عجیبی است». (بقره/30).
اینها انواعی قساوت ها کردند که در نوع خود در دنیا یا بی نظیر است یا کم نظیر، در مجموع شاید بشود گفت بی نظیر است. یکی از آنها این است که جوانی یا طفلی را در مقابل چشم مادرش کشتند، سر بریدند. احصا کرده اند، در این واقعه هشت نفر را به این شکل کشتند که سه نفر آنها افراد بالغ و مرد و پنج نفر دیگر کودکانی بوده اند که جلوی چشم مادرانشان یا سر بریده و یا قطعه قطعه شده اند.
یکی از این هشت نفر که مادرانشان در کربلا بوده اند جناب عبدالله بن الحسین بن علی بن ابیطالب است که در میان ما به علی اصغر معروف است، طفل شیرخواره امام حسین (ع). بنابر آنچه در مقاتل معتبر هست، شهادت این طفل در مقابل خیمه صورت گرفته است.
«یا اختاه ایتینی بولدی الرضیع حتی اودعه». نوشته اند در همان حالیکه ابا عبدالله طفل را می بوسیدند و مادرش نیز همانجا ایستاده بود، با اشاره پسر سعد تیری می آید و گلوی این طفل را پاره می کند.
یکی دیگر جناب قاسم بن حسن فرزند امام حسن (ع) است که مادرش در کربلا شاهد شهادت فجیع او بود. ولی مادر حضرت علی اکبر در کربلا نبوده است. علیرغم شهرتی که می گویند لیلا در کربلا بوده، لیلا در کربلا نبوده است.
یکی دیگر از جوانانی که در کربلا شهید شد و مادر حضور داشت، عون بن عبدالله بن جعفر فرزند حضرت زینب (س) است. یعنی زینب سلام الله علیها شاهد شهادت پسر بزرگوارش بود. از عبدالله بن جعفر شوهر زینب دو پسر در کربلا بودند که یکی از زینب و دیگری از زن دیگر بود و هر دو شهید شدند. بنابراین پسر زینب نیز در کربلا شهید شده است.
و یکی از آن عجایبی که تربیت بسیار بسیار عالی این بانوی مجلله را می رساند، این است که در هیچ مقتلی ننوشته اند که زینب چه قبل و چه بعد از شهادت پسرش نامی از او برده باشد. گوئی اگر می خواست این نام را ببرد، فکر می کرد که نوعی بی ادبی است. یعنی یا ابا عبدالله! فرزند من قابل این نیست که فدای تو شود.
مثلا در شهادت علی اکبر، زینب از خیمه بیرون دوید و فریاد زد: "یا اخیه و ابن اخیه" که فریادش فضا را پر کرد ولی هیچ ننوشته اند که در شهادت فرزندش چنین کاری کرده باشد.
جوان دیگری که در کربلا شهید شد یکی از فرزندان جناب مسلم بن عقیل و مادرش رقیه (س) دختر امام علی (ع) است. این جوان هم در مقابل چشم مادرش شهید شد.
دو سه نفر هم از اصحاب هستند یکی عبدالله بن عمیر کلبی و دیگر، آن جوانی است که شناخته نشده که پسر کدامیک از اصحاب بوده است. این دو هم در مقابل چشم مادرشان شهید شدند.
دیگر، یکی از جوانان اهل بیت است که اسمش یادم نیست و بعد از اباعبدالله به شهادت رسید. این طفل که ده سال داشت در خیمه بود وقتی دید اوضاع دگرگون شد، از خیمه بیرون دوید. اینجا درباره او نوشته اند: خرج مذعورا، حالت بهت زده ای داشت، مثل بهت زده ها نگاه می کرد و متحیر بود که چه شده است؟ ناقل نقل می کند که فراموش نمی کنم در دو گوش این طفل گوشواره بود و مادرش نیز ایستاده بود که یک نفر آمد و سر او را برید.
یکی دیگر که خیلی برای ابا عبدالله جانسوز و عجیب است، اینکه همانطور که گفتم ابا عبدالله دستور داده بودند که اهل بیت از خیمه ها بیرون نیایند و این دستور اطاعت می شد. فرزندی دارد امام حسن مجتبی (ع) بنام عبدالله بن الحسن که مادر او هم در کربلا حاضر بود.
ده ساله بود (وقتی این طفل متولد شد پدر نداشت. او در رحم مادر یا شیر خواره بود که پدرش شهید شد. بهر حال پدر خود را ندیده بود) و در دامن اباعبدالله بزرگ شده بود به طوری که ایشان برای او هم عمو بودند و هم پدر و به او خیلی علاقمند بودند.
این طفل در آخرین لحظات عمر اباعبدالله که در گودال قتل گاه افتاده و توانائی حرکت نداشتند، یک مرتبه از خیمه بیرون آمد، زینب دوید و او را گرفت، ولی او قوی بود، خود را از دست زینب بیرون آورد و گفت: "والله لاافارق عمی"، بخدا از عمویم جدا نمی شوم. دوید و خود را در آغوش اباعبدالله انداخت.
"سبحان الله"! حسین چه صبر و چه قلبی دارد! اباعبدالله این طفل را در آغوش گرفت. در همان حال مردی آمد برای اینکه به اباعبدالله شمشیری بزند. این طفل گفت: "یابن اللخناء"، تو می خواهی عموی مرا بزنی؟ تا شمشیر را حواله کرد، این طفل دست خود را جلو آورد و دستش بریده شد. فریاد یا عماه او بلند شد. حسین (ع) او را در آغوش گرفت و فرمود؛ "فرزند: برادر صبر کن عنقریب به جد پدرت ملحق خواهی شد".

منـابـع

مرتضی مطهری- آزادی معنوی- صفحه 195-193

کلیــد واژه هــا

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

بـرای اطلاعـات بیشتـر بخوانیـد