راه رسیدن به کمال از نظر عرفا

فارسی نسخه موبایل

عرفا معتقدند که حقیقت یکی است و بس و آن همان خدا است. آنها غیر خدا را حقیقت نمی ‏دانند و به نوعی ظل و چهره و سایه حقیقت می‏ دانند و حقیقت بودن هر چیزی را هم که ظاهرا قائل باشند ، به اعتبار انتساب آن‏ به خداوند می‏ دانند. اصطلاحی دارند تحت عنوان "وصول به حق" که به معنای این نیست که‏ العیاذ بالله حق حلول کند در انسان. زیرا محال است که خداوند حلول کند یا متحد با خلق بشود. آنان اصلا ثانی برای خداوند قائل نیستند.
شیخ محمود شبستری می ‏گوید:
حلول و اتحاد اینجا محال است ***  که در وحدت دوئی عین ظلال است
اگر بگوید "حلول" برای خدا ثانی قائل شده است و عین شرک است و چیزی است که از آن فرار می‏ کند و اگر بگوید "اتحاد" باز دو چیز است‏ که با هم متحد شده ‏اند. او برای شیئی، شیئیتی قائل نیست که آنرا ثانی‏ برای خدا قرار دهد. خلق از نظر او یعنی تجلی، خلق کردن یعنی ظهور. بنابراین معنای رسیدن، فانی شدن در او است و فانی شدن یعنی انسان‏ برسد به آنجا که حقیقت را آنچنانکه هست درک کند و وقتی خودش را درک‏ می ‏کند پس از درک او باشد، قبل از هر چیزی او را درک کند و ببیند«ما رأیت شیئا الا و رایت الله قبله و بعده و معه» دیگر از نظر او من و ما باقی نمی ‏ماند و فانی شدن یعنی این.
پس اصول سخن عرفا این است که حقیقت یک چیز بیشتر نیست و غیر او هر چه هست، ثانی برای او نیست، بلکه جلوه‏ ها و اسماء و صفات و تجلیات‏ او است. کمال انسان در رسیدن به حقیقت است، و رسیدن به حقیقت یعنی‏ اینکه انسان برسد به جائی که این حالت را کاملا درک کند که در همه چیز و با همه چیز او را ببیند «و هو معکم اینما کنتم؛ و هر کجا باشید او با شماست.» (حدید/ 4) خدا به آنچه می کنید بیناست. با هر چیزی و بلکه قبل‏ از هر چیزی او را ببیند، قوام هر چیزی را به او ببیند، و هر چیزی و از آن جمله خودش را در واقع در او ببیند و آن وقت دیگر منی باقی نمی‏ ماند.
این همان معنی "فنا" است که می‏ گویند و اگر انسان به این حالت رسید و این فنا و اتصال برای او رخ داد، به قول آنها یدالله الباسطه می‏ شود. عرفا معتقد به رسیدن هم هستند. "سلوک" همین است ، "سیر الی الله" ، "سلوک الی الله". ( ما هم که "تقرب" می گوئیم به معنای نزدیک شدن است) و چون معتقد به سیر و سلوک و حرکت به سوی خدا و طی منازل قرب هستند و برای این منازل هم نظم‏ خاصی قائلند مثل منازل مکانی که تا منزل اولی طی نشود محال است که بتوان‏ به منزل دوم رسید، برای عرفان منازلی معین کرده ‏اند تا انسان برسد به‏ حقیقت. کمال انسان از نظر آنها خیلی روشن است. آدمی که به حقیقت‏ نرسیده ناقص است، محجوب است و انسان "نارسیده" است. و انسانیت انسان و استعداد اصلیش همین است که حقیقت را بشناسد و به آن‏ برسد. کسی که به حقیقت نرسیده ، از راه و امانده است.
مرکب این سیر هم از نظر آنها "عشق" و "محبت" و "انس" است. و راه، راه‏ قلب و دل است نه راه فکر و فلسفه و... از نظر آنها هر کمال دیگر از این کمال منشعب می‏ شود. هر چیز دیگر به‏ آن اعتبار کمال است که یا راه رسیدن به این کمال است و یا ناشی از این‏ کمال. مثلا آیا زهد برای انسان کمال است ؟ می‏ گویند بلی زیرا شرط این راه‏ است. آیا تواضع کمال است؟ بلی زیرا شرط این راه است. چیزهائی که‏ محاسن اخلاقی است، و نیز دستگیری و ارشاد و هدایت خوب است چون اثر این کار است.
عرفا می‏ گویند دریافت حقیقی دریافت حضوری و شهودی است، دریافتی‏ است که انسان بتواند با تصفیه خود، هستی را در درون خودش شهود کند. و ثانیا گذشته از اینکه نوع دریافت را قبول ندارند نوع کمال را هم در صرف دریافت از آن جهت که دریافت است نمی ‏دانند، در رسیدن به حقیقت‏ می‏ دانند آنها می‏ گویند اولا کشف حقیقت کمال انسان نیست، وصول به حقیقت‏ کمال انسان است، و ثانیا وصول به حقیقت است نه حقایق، و حقیقت مطلق‏ هم ذات خداوند است، پس کمال انسان در این است که حلقه هستی انسان‏ متصل بشود به حلقه ربوبیت، یعنی این قطره به آن دریا متصل بشود. فلاسفه ذات و جوهر انسان را همان عقل او می ‏دانند، غیر عقل هر چه هست ، آن را خارج از ذات انسان و در حکم وسائل و ابزار می ‏دانند.
"من" انسان یعنی همان قوه فکر کردن انسان، قوه تفکر منطقی ‏انسان. عرفا "من" انسان را عقل و فکر انسان نمی‏ دانند، بلکه عقل و فکر را به منزله یک ابزار آن هم نه ابزار خیلی معتبر می ‏دانند و "من" حقیقی هر کس را آن چیزی می‏ دانند که از آن به "دل" تعبیر می ‏کنند. عارف برای احساس و برای عشق به طور کلی که قویترین احساسها در انسان است ارزش و اهمیت‏ زیادی قائل است. هر چه که حکیم و فیلسوف برای فکر کردن و برای استدلال‏ و دلیل منطقی آوردن ارزش قائل است، عارف برای عشق ارزش قائل است. وقتی عارف برای همه عالم یک حقیقت بیشتر قائل نیست و آن حقیقت عشق‏ است، قهرا از نظر او دیگر حقیقت انسان، فکر نیست که فیلسوف می‏ گفت‏ حقیقت انسان دل اوست، دل هم یعنی همان مرکز عشق الهی. فیلسوف می ‏گوید با پای منطق، با ابزار استدلال و قیاس، با صغری و کبری و مقدمات چیدن و فکر کردن. ولی عارف می‏ گوید خیر، صحبت از علم و سواد و حرف و بگو و بشنو و صغری و کبری و مقدمه و نتیجه و استدلال نیست.
به جای همه این کارها تزکیه نفس کن. فیلسوف می‏ گوید فکر کن، درس‏ بخوان، پیش معلم برو، ولی عارف می‏ گوید خودت را تصفیه کن، تهذیب‏ نفس کن، اخلاق رذیله را از خود دور کن، توجه به غیر حق را هر چه‏ می ‏توانی از خود بران و بر توجه خود به حق بیفزا، بر خاطرات خود مسلط باش، هر چه اندیشه غیر خدا در دل تو بیاید دیو است، تا دیو هست‏ فرشته که نور خداست هرگز در دل تو نمی‏ آید. بعد که انسان را از اینکه در خانه اکابر و بزرگان و صاحبان قدرت برود برحذر می ‏دارد. می‏ گوید: ترک گدایی مکن، اما گدایی پیش‏ چه کسی؟ گدائی پیش یک انسان کامل. به هر حال، وسیله ‏ای که این مکتب برای رسیدن انسان به مقام انسان کامل‏ معرفی می‏ کند، اصلاح و تهذیب نفس است، توجه به خداست.
هر چه بیشتر انسان به خدا توجه کند و هر چه بیشتر توجه به غیر خدا را از ذهن خود دور کند و هرچه بیشتر به درون خود فرو رود و هرچه ارتباط خود را از بیرون‏ بیشتر قطع کند، به مقام انسان کامل نزدیکتر می ‏شود. نهایت راه عارف، رسیدن است، نه دیدن. رسیدن به چه چیز؟ رسیدن به ذات حق. معتقدند که اگر انسان درون خود را تصفیه کند و با مرکب عشق حرکت کند و منازل بین راه را زیر نظر یک‏ انسان کاملتر طی کند، پایان این راه این است که پرده میان او و خدا به کلی برداشته‏ می ‏شود و به تعبیر خودشان به خدا می ‏رسد.
 

منـابـع

مرتضی مطهری- فلسفه تاریخ- صفحه 235- 238

مرتضی مطهری- انسان کامل- صفحه 177-169

مرتضی مطهری- تکامل اجتماعی انسان- 138-136

کلیــد واژه هــا

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

بـرای اطلاعـات بیشتـر بخوانیـد