نفس لوامه و عذاب وجدان

فارسی نسخه موبایل

این را شما دیده اید و این مسئله خیلی مطرح است که برخی افراد که کار بدی می کنند و گناه خیلی بزرگی مرتکب می شوند بعد، از درون خودشان، از قلب خودشان دچار عذاب وجدان می شوند. مثلا یک آدم قاتل است، تحت تأثیر یک هیجان -هیجان های احمقانه جوانی که افراد گرفتارش می شوند- قرار می گیرد، بعد می بیند یک خونی را به ناحق می ریزد. در همان گرماگرم انجام قتل فرار می کند و بسا هست خودش را هم از نظرها مخفی می کند، اما بعد که اندکی این غضب فرو می نشیند و حالت تعادل به او دست می دهد، وجدان شروع می کند به فعالیت کردن، آن منظره در نظرش مجسم می شود که وقتی آن بی گناه را می کشت او چه می گفت، چه حالتی داشت، چرا من کشتم، من نمی باید او را می کشتم. وجدان شروع می کند به ملامت کردن. آنچنان از داخل، او را پای میزان حساب و به محاکمه می کشد و آنچنان با شلاق ملامت به سر او می کوبد که یک وقت می بینید خودش می آید خودش را معرفی می کند، می گوید قاتل منم، هر کاری می خواهید بکنید و گاهی می گوید بیایید مرا زودتر مجازات کنید که من از عذاب وجدان خودم رهایی پیدا کنم. چرا؟ برای اینکه خدای متعال در درون هر کسی یک وجدان قرار داده است، این نور وجدان سو سو می زند، منتها هر چه آدم بیشتر گناهکار باشد نور او ضعیف تر و فضا تاریک تر و غبارآلود تر می شود. گفت:
حقیقت سرایی است آراسته *** هوا و هوس گرد برخاسته
گرد ها هرچه که زیادتر باشد نور او کمتر است، ولی هست و گاهی می رسد به مرحله ای که انسان دچار جنون می شود. بسیاری از جنون ها نتیجه وجدان معذب شده است. «بسربن ارطاة» یکی از سردارهای معاویه و آدم بسیار خبیثی است. معاویه او را مأمور کرد که به قلمرو حضرت امیر شبیخون بزند. با یک لشگر جرار از مرزی نفوذ کردند، رفتند و به هر ده و شهری که می رسیدند نه به زنده ابقا می کردند نه به مرده. از جمله به یمن رفتند. عبیدالله بن عباس، پسر عموی حضرت، حاکم یمن بود ولی خودش در یمن نبود. او در خانه دو طفل (دو پسر کوچک صغیر) داشت. در جلو چشم مادرش سر این دو بچه کوچک را برید که ناله های این مادر و مرثیه ها و نوحه سرایی هایی که این مادر برای بچه های خودش کرده -که شعرهایش الآن هست- دل سنگ را کباب می کند. برگشت به شام. بالاخره هر چه باشد این بشر هم بشر بود. کم کم آن کارهایی که در آن گرماگرم انجام می داد و آن وقت خودش هم شاید درست حس نمی کرد در نظرش مجسم شد. تازه این وجدان در او زنده شد که آخر این چه کاری بود ما کردیم؟ شب و روز در خواب و در بیداری همان بچه ها جلو چشمش مجسم بودند که او این بچه های بی گناه را کشته؛ آخرش دیوانه شد.
خلبان هیروشیما آخرش دیوانه شد، چرا؟ یک بابایی فقط برای اینکه مافوق دستور داده آن جنایت را مرتکب شد. دو دولت با همدیگر جنگ دارند، به مردم چه کار؟ به او دستور دادند برو بمب را بالای آن شهر بینداز. این مردک بمب را برد بالای یک شهر شصت هزار نفری انداخت. می گویند بعد خودش نگاهی کرد به وضعی که به وجود آورده بود، دید شهر تبدیل به آتش شده و مردم مثل اینکه در تنور آتش باشند به این طرف و آن طرف می دوند. در گرماگرم این کار چیزی حس نمی کرد. وقتی به آمریکا برگشت از او استقبال کردند و او، به عنوان یک قهرمان جنگ شناخته شد. همین قدر که اندکی آرام گرفت وجدانش شروع کرد به فعالیت کردن. مدتی هم سرگرمش نگه می داشتند، نشد. آخرش سر به جنون زد و دیوانه شد. هر وقت یادش می آمد از جنایتی که مرتکب شده، آتش به جانش می زد. بالاخره هر چه باشد انسان انسان است و حیوان نیست.
این نفس لوامه (به تعبیر دیگر وجدان انسانی ملامتگر) همان بارقه انسانیت است که در خمیره و سرشت هر انسانی هست. آیه «ولااقسم بالنفس اللوامه»؛ «سوگند نمی خورم به نفس ملامتگر، به وجدان ملامتگر، به آن بارقه الهی در درون بشر، همان که از انسان حساب می کشد.» (قیامت/2)
شباهت قیامت و نفس لوامه
در آیات اول و دوم سوره قیامت که با کلمه "لا اقسم" آغاز شده، نفس لوامه با یوم القیامة پشت سر یکدیگر ذکر شده به صورت دو تا قسم. «سوگند نمی خورم» تلویحا یعنی سوگند بلی: سوگند به روز قیامت، سوگند به نفس ملامتگر، چون نفس ملامتگر نمونه کوچک قیامت است و قیامت نمونه بزرگ نفس ملامتگر.
قیامت مگر چیست؟ قیامت به منزله وجدان کل جهان است که به همه حساب ها رسیدگی می شود. نفس ملامتگر قیامتی است که برای هر کسی در درون خودش بپا می شود. در قیامت به حساب اعمال انسان و همه جهان به صورت کلی رسیدگی می شود؛ در درون انسان هم هر کسی خودش به حساب خودش می رسد. پس یک میزان عدل الهی است که در قیامت بپا می شود، یک میزان کل و یک میزان و ترازوی جزئی است که در قلب هر کسی وجود دارد و آن همین نفس لوامه است. پس سوگند به ترازوی عدل بزرگ که قیامت است و سوگند به ترازوی عدل کوچک در درون انسان به نام نفس ملامتگر.
از قرائن معلوم است که این سوگندها (سوگند نمی خورم یعنی در واقع جای سوگند خوردن است و تلویحا کأنه سوگند می خورم) یعنی به حقیقت این ترازوی عدل کلی و به حقیقت این ترازوی عدل جزئی قسم که شما مبعوث خواهید شد و رها شده نیستید.

منـابـع

مرتضی مطهری- آشنایی با قرآن جلد 10- صفحه 183-186

کلیــد واژه هــا

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

بـرای اطلاعـات بیشتـر بخوانیـد