دلایل شیعه بر ضرورت امامت برای جانشینی پیامبر اکرم

فارسی نسخه موبایل 3747 نمایش |

امامت و جانشینی پیغمبر اکرم (ص) و حکومت اسلامی
انسان با نهاد خدادادی خود بدون هیچگونه تردید درک میکند که هرگز جامعه انسانی متشکلی مانند یک کشور یا یک شهر یا ده یا قبیله و حتی یک خانه که از چند تن انسان تشکیل می یابد، بدون سرپرست و زمامداری که چرخ جامعه را بکار اندازد و اراده او به اراده های جزو حکومت کند، و هر یک از اجزاء جامعه را به وظیفه اجتماعی خود وادارد، نمیتواند به بقاء خود ادامه دهد و در کمترین وقتی اجزاء آن جامعه متلاشی شده وضع عمومیش به هرج و مرج گرفتار خواهد شد. به همین دلیل کسیکه زمامدار و فرمانروای جامعه ایست (اعم از جامعه بزرگ یا کوچک) و بسمت خود و بقاء جامعه عنایت دارد، اگر بخواهد بطور موقت یا غیرموقت از سر کار خود غیبت کند البته جانشینی بجای خود میگذارد و هرگز حاضر نمی شود که قلمرو فرمانروائی و زمامداری خود را سر خود رها کرده و از بقاء و زوال آن چشم پوشد.
رئیس خانواده ای که برای سفر چند روزه یا چند ماهه میخواهد خانه و اهل خانه را وداع کند، یکی از آنان را (یا کسی دیگر را) برای خود جانشین معرفی کرده امورات منزل را به وی می سپارد. رئیس مؤسسه یا مدیر مدرسه یا صاحب دکانی که کارمندان یا شاگردان چندی زیردست دارد، حتی برای چند ساعت غیبت، یکی از آنان را بجای خود نشانیده دیگران را بوی ارجاع میکند و به همین ترتیب.
اسلام دینی است که به نص کتاب و سنت بر اساس فظرت استوار است و آئینی است اجتماعی که هر آشنا و بیگانه این نشانی را از سیمای آن مشاهده میکند و عنایتی که خدا و پیغمبر به اجتماعیت این دین مبذول داشته اند هرگز قابل انکار نبوده و با هیچ چیز دیگری قابل مقایسه نیست.
پیغمبر اکرم (ص) نیز مسئله عقد اجتماع را در هر جائی که اسلام در آن نفوذ پیدا میکرد، ترک نمی کرد و هر شهر یا دهکده ای که بدست مسلمین می افتاد، در اقرب وقت والی و عاملی در آنجا نصب و زمام اداره امور مسلمین را بدست وی می سپرد حتی در لشگرهائی که به جهاد اعزام میفرمود، گاهی برای اهمیت مورد بیش از یک رئیس و فرمانده به نحو ترتب برای ایشان نصب می نمود حتی در جنگ موته چهار نفر رئیس تعیین فرمود که اگر اولی کشته شد دومی را، و اگر دومی کشته شد سومی را و همچنین... به ریاست و فرماندهی بشناسند. و همچنین به مسئله جانشینی عنایت کامل داشت و هرگز در مورد لزوم، از نصب جانشین فروگذاری نمی نمود و هر وقت از مدینه غیبت میفرمود والی بجای خود معین میکرد حتی در موقعی که از مکه به مدینه هجرت می نمود و هنوز خبری نبود، برای اداره چند روزه امور شخصی خود در مکه و پس دادن امانتهائی که از مردم پیشش بود، امام علی (ع) را جانشین خود قرار داد و همچنین پس از رحلت نسبت به دیون و کارهای شخصیش علی (ع) را جانشین نمود.
شیعه میگوید: به همین دلیل، هرگز متصور نیست پیغمبر اکرم (ص) رحلت فرماید و کسی را جانشین خود قرار ندهد و سرپرستی برای اداره امور مسلمین و گردانیدن چرخ جامعه اسلامی، نشان ندهد. اینکه پیدایش جامعه ای بستگی دارد به یک سلسله مقررات و رسوم مشترکی که اکثریت اجزاء جامعه آنها را عملا بپذیرند، و بقاء و پایداری آن بستگی کامل دارد به یک حکومت عادله ای که اجراء کامل آنها را به عهده بگیرد، مسئله ای نیست که فطرت انسانی در ارزش و اهمیت آن شک داشته باشد یا برای عاقلی پوشیده بماند یا فراموشش کند در حالیکه نه در وسعت و دقت شریعت اسلامی می توان شک نمود و نه در اهمیت و ارزشی که پیغمبر اکرم (ص) برای آن قائل بود و در راه آن فداکاری و از خود گذشتگی مینمود می توان تردید نمود و نه در نبوغ فکر و کمال عقل و اصابت نطر و قدرت تدبیر پیغمبر اکرم (ص) (گذشته از تأیید وحی و نبوت) میتوان مناقشه کرد.

پیغمبر اکرم (ص) بموجب اخبار متواتری که عامه و خاصه در جوامع حدیث (در باب فتن و غیر آن) نقل کرده اند، از فتن و گرفتاریهائی که پس از رحلتش دامنگیر جامعه اسلامی شد، فسادهائی که در پیکره اسلام رخنه کرد، مانند حکومت آل مروان و غیر ایشان که آئین پاک را فدای ناپاکیها و بی بند و باریهای خود ساختند، تفصیلا خبر داده است و چگونه ممکن است که از جزئیات حوادث و گرفتاریهای سالها و هزاران سالها پس از خود غفلت نکند، و سخن گوید ولی از مهمترین وضعی که باید در اولین لحظات پس از مرگش بوجود آید غفلت کند یا اهمال ورزد و امری به این سادگی (از یکطرف) و به این اهمیت (از طرف دیگر) به ناچیز گیرد و با اینکه به طبیعیترین و عادی ترین کارها مانند خوردن و نوشیدن و خوابیدن مداخله و صدها دستور صادر نموده از چنین مسئله با ارزشی بکلی سکوت ورزیده کسی را بجای خود تعیین نفرماید؟
و اگر بفرض محال تعیین زمامدار جامعه اسلامی در شرع اسلام به خود مردم مسلمان واگذار شده بود باز لازم بود پیغمبر اکرم (ص) بیانات شافی در این خصوص کرده باشد و دستورات کافی بایست بدهد تا مردم در مسئله ای که اساسا بقاء و رشد جامعه اسلامی و حیات شعائر دین به آن متوقف و استوار است، بیدار و هشیار باشند. و حال آنکه از چنین بیان نبوی و دستور خبری نیست و اگر بود کسانیکه پس از پیغمبر اکرم (ص) زمام امور را بدست گرفتند مخالفتش نمی کردند در صورتیکه خلیفه اول خلافت را به خلیفه دوم با وصیت منتقل ساخت و همچنین خلیفه چهارم بفرزندش وصیت نمود و خلیفه دوم، خلیفه سوم را با یک شورای شش نفری که خودش اعضاء آن و آئین نامه آنرا تعیین و تنظیم کرده بود، روی کار آورد و معاویه، امام حسن را به زور به صلح وادار نموده خلافت را به این طریق برد و پس از آن خلافت به سلطنت موروثی تبدیل شد و تدریجا شعائر دینی از جهاد و امر به معروف و نهی از منکر و اقامه حدود و غیر آنها یکی پس از دیگری از جامعه هجرت کرد و مساعی شارع اسلام نقش بر آب گردید (درباره مطالب مربوط به امامت و جانشینی پیغمبر اکرم (ص) و حکومت اسلامی و این مدارک مراجعه شود: تاریخ یعقوبی، ج2، ص26 الی 61. سیره ابن هشام، ج2، ص223-271. تاریخ ابی الفداء، ج1، ص126. غایة المرام، ص 664 از مسند احمد و غیر آن).
شیعه از راه بحث و کنجکاوی در درک فطری بشر و سیره مستمره عقلاء انسان و تعمق در نظر اساسی آئین اسلام که احیاء فطرت می باشد، و روش اجتماعی پیغمبر اکرم، و مطالعه حوادث تأسف آوری که پس از رحلت بوقوع پیوسته، و گرفتاریهائی که دامنگیر اسلام و مسلمین گشته، و به تجزیه و تحلیل در کوتاهی و سهل انگاری حکومتهای اسلامی قرون اولیه هجرت برمی گردد، به این نتیجه می رسد که از ناحیه پیغمبر اکرم (ص) نص کافی در خصوص تعیین امام و جانشین پیغمبر رسیده است آیات و اخبار متواتر قطعی مانند آیه ولایت و حدیث غدیر و حدیث سفینه و حدیث ثقلین و حدیث حق و حدیث منزلت و حدیث دعوت عشیره اقربین و غیر آنها به این معنی دلالت داشته و دارند ولی نظر به پاره ای دواعی تأویل شده و سرپوشی روی آنها گذاشته شده است.

در تأیید سخنان گذشته
آخرین روزهای بیماری پیغمبر اکرم (ص) بود و جمعی از صحابه حضور داشتند آنحضرت فرمود: دوات و کاغذی برای من بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که پس از من (با رعایت آن) هرگز گمراه نشوید، بعضی از حاضرین گفتند: این مرد هذیان میگوید کتاب خدا برای ما بس است. آنگاه هیاهوی حضار بلند شد. پیغمبر اکرم فرمود: «برخیزید و از پیش من بیرون روید زیرا پیش پیغمبری نباید هیاهو کنند» (البدایة و النهایة، ج5، ص277. شرح ابن ابی الحدید، ج1، ص133. الکامل فی التاریخ، ج2، ص217. تاریخ الرسل و الملوک، تألیف طبری، ج2، ص436).
کسانیکه در این قضیه از عملی شدن تصمیم پیغمبر اکرم (ص) جلوگیری کردند همان اشخاصی بودند که فردای همانروز از خلافت انتخابی بهره مند شدند و بویژه اینکه انتخاب خلیفه را بی اطلاع علی (ع) و نزدیکانش نموده، آنان را در برابر کار انجام یافته قرار دادند آیا میتوان شک نمود که مقصود پیغمبر اکرم در حدیث بالا تعیین شخص جانشین خود و معرفی علی (ع) بود؟ و مقصود از این سخن ایجاد قیل و قال که در اثر آن پیغمبر اکرم (ص) از تصمیم خود منصرف شود نه اینکه معنای جدی آن (سخن نابجای گفتن از راه غلبه مرض) منظور باشد، زیرا:
اولا: گذشته از اینکه در تمام مدت بیماری از پیغمبر اکرم (ص) حتی یک حرف نابجا شنیده نشده و کسی هم نقل نکرده است، روی موازین دینی، مسلمانی نمی تواند پیغمبر اکرم (ص) را که با عصمت الهی مصون است به هذیان و بیهوده گوئی نسبت دهد.
ثانیا: اگر منظور از این سخن معنای جدیش بود محلی برای جمله بعدی (کتاب خدا برای ما بس است) نبود و برای اثبات نابجا بودن سخن پیغمبر اکرم (ص) با بیماریش استدلال می شد نه با اینکه با وجود قرآن نیازی به سخن پیغمبر نیست، زیرا برای یک صحابی نبایست پوشیده بماند که همان کتاب خدا، پیغمبر اکرم (ص) را مفترض الطاعه و سخنش را سخن خدا قرار داده و به نص قرآن کریم مردم در برابر حکم خدا و رسول هیچگونه اختیار و آزادی عمل ندارند.
ثالثا: این اتفاق در مرض موت خلیفه اول تکرار یافت و وی به خلافت خلیفه دوم وصیت کرد وقتی که عثمان به امر خلیفه، وصیت نامه را می نوشت، خلیفه بیهوش شد با اینحال خلیفه دوم سخنی را که درباره پیغمبر اکرم (ص) گفته بود درباره خلیفه اول تکرار نکرد (الکامل، تألیف ابن اثیر، ج2، ص292. شرح ابن ابی الحدید، ج1، ص54).
گذشته از اینها خلیفه دوم در حدیث ابن عباس (شرح ابن ابی الحدید، ج1، ص134) به این حقیقت اعتراف می نماید وی میگوید من فهمیدم که پیغمبر اکرم (ص) میخواهد خلافت را تسجیل کند، ولی برای رعایت مصلحت بهم زدم. میگوید: خلافت از آن علی بود (تاریخ یعقوبی، ج2، ص137) ولی اگر به خلافت می نشست مردم را به حق و راه راست وادار میکرد و قریش زیر بار آن نمی رفتند از این روی وی را از خلافت کنار زدیم. با اینکه طبق موازین دینی باید متخلف از حق را بحق وادار نمود نه حق را برای خاطر متخلف ترک نمود موقعی که برای خلیفه اول خبر آوردند که جمعی از قبائل مسلمان از دادن زکوة امتناع می ورزند، دستور جنگ داد و گفت: اگر عقالی را که پیغمبر خدا میدادند به من ندهند با ایشان می جنگم (البدایة و النهایة، ج6، ص311) و البته مراد از این سخن این بود که بهر قیمت تمام شود باید حق احیاء شود البته موضوع خلافت حقه از یک عقال مهمتر و با ارزشتر بود.

منـابـع

سید محمدحسین طباطبایی- شیعه در اسلام- صفحه 176-180 و 186-189

کلیــد واژه هــا

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

بـرای اطلاعـات بیشتـر بخوانیـد