تاریخ برده داری در عربستان قبل و بعد از اسلام

فارسی نسخه موبایل

برده گیری در میان اعراب پیش از اسلام رایج بوده است. بازرگانان برده که آنها را نخاس می خواندند، از نواحی گوناکون بردگان را به مکه می آوردند و می فروختند. مشهورترین تاجر برده در دوران جاهلیت، عبدالله جدعان تمیمی نام داشت. جرجی زیدان می نویسد: «اگر کسی برده ای خریداری می کرد، ریسمانی را به گردنش می افکند و چون حیوانی او را به خانه اش می کشید.» راه های برده گیری در میان عرب جاهلی گوناگون بود. در کتاب تاریخ بردگی این گونه آمده است: «اعراب که همواره مشغول جنگ و جدال و غارت و چپاول اموال یکدیگر بودند، زنان و مردان و کودکان قبیله ی مغلوب را اسیر و بنده کرده و آنها را در بازارهای متعدد بنده فروشی که مهمترین آنها بازار عکاظ بود به معرض خرید و فروش می گذاشتند.
مادر زید بن حارثه (غلام پیغمبر (ص)) از طایفۀ طی و خودش از قضاعه بود. هنگامیکه وی برای دیدن اقوام و خویشاوندان به سفر رفته بود جمعیتی از بنی القین بن جر به محلی که زید و طایفۀ او می زیستند یورش آوردند و پس از غارت، زید را اسیر ساخته و در بازار عکاظ به حکم ابن جرام فروختند. حکم نیز زید را به عمۀ خود حضرت خدیجه (س) بخشید و خدیجه او را به رسول اکرم (ص) تقدیم کرد و پیغمبر آزادش نمود.» عرب ها اسیران جنگی را معمولا نزد خود نگاه می داشتند تا پول بیاورند و او را آزاد سازند و اگر پول نمی دادند، موی جلوی سر اسیر را می بریدند و آن را در جعبه تیر گذارده اسیر را در میان خود رها می کردند و اسیر مزبور نمی توانست از میان آنان برود.
اما اینکه چرا برخلاف رومی ها که اسرای رومی را بنده نمی کردند، عرب ها فرقی بین اسیر عرب و غیر عرب نمی گذاشتند، شاید به این علت بود که آن ها قبل از اسلام دارای دولتی نبودند که با دولت ها و اقوام دیگر بجنگند تا از ملل و نژادهای دیگر اسیر بگیرند و جنگ های آنها همه داخلی و میان قبایل متخاصم بود.
عرب ها علاوه بر اسیرانی که در یورش های و غارت ها به دست می آوردند، «وام دارانی که نمی توانستند وام خود را بپردازند، به بردگی می فروختند.» همچنین از آنجا که غالبا آتش جنگ بین دو دولت ایران و روم مشتعل بود و طرفین نیز اسرای جنگی یکدیگر را بنده می نمودند، عده زیادی از بنده های ایرانی و رومی یا ملل تابعه آن ها که از راه خرید در سوریه یا در عراق به دست می آمدند در عربستان به چشم می خوردند، چنانکه سلمان فارسی و صهیب رومی از صحابه بزرگ پیامبر (ص) ابتدا در زمرۀ غلامان بودند. همچنین گاهی اشخاص آزاد در جریان یک قمار خود را می باختند، چنانکه نویسنده کتاب المفصل آورده است: «ابولهب با عاص بن هشام به قمار پرداختند بدین شرط که هر کس در قمار بازنده شد، برده دیگری گردد. ابولهب در آن کار غالب آمد و عاص بن هشام را به بردگی گرفت و او را به شتربانی خود گماشت.»
ابوجعفر طبری گزارش می کند: در روزگار جاهلیت، کنیزان را به روسپیگری وامی داشتند و مزدشان را برای خود می گرفتند. (تفسیر طبری، ج9، ص104)، چنانکه آیه «لاتکرهوا فتیاتکم علی البغاء»؛ «کنیزانتان را به زناکاری وامدارید»؛ (نور/ 33)، ناظر به همین مسئله است.
جرجی زیدان می نویسد: «تازیان با کنیزان خویش هم بستر می شدند و چون فرزندانی برای ایشان زاده می شد آنان را به بردگی می گرفتند، مگر آنکه کسی از آنها نجابت و اصالت خود را به اثبات می رساند که در آن صورت به خویشاوندانش می پیوست و او را می پذیرفتند وگرنه، به حالت بردگی باقی می ماند.» او داستان عنترۀ عبسی و پیوستن به پدرش شداد را، پس از تحمل سختی ها و دلاوری هایی که از خود نشان داد، گویای همین امر می داند. برده مثل کالا جزء ارثیه محسوب می شد، ولی اگر صاحب برده به او می گفت پس از مرگ من آزاد هستی برده جزء ارث در نمی آمد، برده مهر و شیربهای عروس نیز می شد. برده ها را کمتر به جنگ می فرستادند، زیرا به آنان اعتماد نداشتند ولی در جنگ ها از آنان کمک می گرفتند. در جنگ ها به برده از غنایم سهم نمی دادند و سهم برده از آن صاحبش بود، همچنین دیۀ برده نصف دیۀ فرد آزاد بود.
یک نوع برده در میان عرب ها به نام قن مشهور بود، قن یعنی برده ای که با زمین و ملک خرید و فروش می شود.
در روم این نوع برده ها را سرف (serf) می گفتند. عرب ها در مدت کوتاه بنده ها را آزاد نمی کردند، برده می توانست به موجب قرارداد با صاحبش خود را بخرد و آزاد کند.
قرآن کریم روزگار "عرب قبل از اسلام و متصل به ظهور اسلام" را روزگار "جاهلیت" نامیده و این نام گذارى علتى جز این نداشته است که اشاره کند به اینکه حاکم در زندگى عرب آن روز، تنها و تنها جهل بوده، نه علم و در تمامى امورشان باطل و سفاهت بر آنان مسلط بوده است نه حق و استدلال. عرب جاهلیت به طورى که قرآن کریم حکایت مى کند چنین وصفى داشتند که: «یظنون بالله غیر الحق ظن الجاهلیة»؛ «درباره خداى تعالى آنچه مى پنداشتند غیر حق و پندارى جاهلانه بود». (آل عمران/ 154)، «أفحکم الجاهلیة یبغون»؛ «آیا هنوز پندارهاى جاهلیت را دنبال مى کنند». (مائده/ 50)، «إذ جعل الذین کفروا فی قلوبهم الحمیة حمیة الجاهلیة»؛ «چون آنها کافر شدند در دلهاى خود دچار حمیت بودند، حمیت جاهلیه» (فتح/ 26).
«و لا تبرجن تبرج الجاهلیة الأولى»؛ «زنان نباید به رسم جاهلیت اولى، زینت خود را براى اجانب هویدا سازند». (احزاب/ 33).
عرب در آن ایام در سمت جنوب، مجاور با حبشه بود که مذهب نصرانیت داشتند و در سمت مغرب، مجاور بود با امپراطورى روم که او نیز نصرانى بود و در شمالش مجاور بود با امپراطورى فرس که مذهب مجوس داشت و در غیر این چند سمت عرب هند و مصر قرار داشت که داراى کیش وثنیت بودند و در داخل سرزمینشان طوایفى از یهود بودند و خود عرب داراى کیش وثنیت بود و بیشترشان زندگى قبیله اى داشتند و همه اینها که گفته شد، یک اجتماع صحرایى و تاثیرپذیر برایشان پدید آورده بود، اجتماعى که هم از رسوم یهودیت در آن دیده مى شد و هم از رسوم نصرانیت و مجوسیت، و در عین حال مردمى سرمست از جهالت خود بودند، هم چنان که قرآن کریم درباره آنان فرموده: «و إن تطع أکثر من فی الأرض یضلوک عن سبیل الله، إن یتبعون إلا الظن و إن هم إلا یخرصون»؛ «و اگر از بیشتر ساکنان این سرزمین اطاعت کنى، تو را از راه خدا گمراه خواهند کرد چون غیر از پندار را متابعت نمى کنند و درکى جز اندیشه باطل و دروغ چیزى ندارند». (انعام/ 116).
از این جهت که بگذریم عشایر عرب که مردمى صحرانشین بودند علاوه بر زندگى پستى که داشتند، اساس زندگى اقتصادیشان را جنگ و غارت تشکیل مى داد، ناگهان این قبیله بر سر آن قبیله مى تاخت و دار و ندار او را مى ربود و به مال و عرض او تجاوز مى کرد، در نتیجه امنیتى و امانتى و سلمى و سلامتى در بین آنان وجود نداشت، منافع از آن کسى بود که زورش بیشتر بود و قدرت و سلطنت هم از آن کسى که آن را به دست مى آورد. اما مردان عرب، فضیلت و برترى در خونریزى و حمیت جاهلیه و کبر و غرور و پیروى ستمگران و از بین بردن حقوق مظلومان و دشمنى و ستیز با دیگران و قمار، شراب، زنا، خوردن میته، خون و خرماى گندیده و فاسد بود. و اما زنان از تمامى مزایاى مجتمع بشرى محروم بودند، نه مالک اراده خود بودند و نه مالک عملى از اعمال خود، و نه مالک ارثى از پدر و مادر و برادر، مردان با آنان ازدواج مى کردند، اما ازدواجى بدون هیچ حد و قیدى، هم چنان که در یهود و بعضى از وثنى ها ازدواج به این صورت بوده و با این حال زنان به این کار افتخار مى کردند و هر کسى را که دوست مى داشتند به سوى خود دعوت مى کردند. در نتیجه عمل زنا و ازدواجهاى نامشروع از قبیل ازدواج زنان شوهردار بین آنان شایع شد و از عجایب زنان آن روز این بود که چه بسا لخت و مادرزاد به زیارت خانه کعبه مى آمدند. و اما فرزندان عرب جاهلیت تنها ملحق به پدران بودند و اگر در خردسالى پدر را از دست مى دادند، ارث نمى بردند و ارث خاص فرزندان کبیر بود و از جمله چیزهایى که به ارث برده مى شد همسر متوفى بود و زنان و فرزندان خردسال چه پسر و چه دختر از ارث محروم بودند. البته اگر فرزندان کبیرى در بین نبود، اولاد صغار ارث مى بردند ولیکن باز خویشاوندان نیرومند، ولى یتیم مى شدند و اموال او را مى خوردند و اگر یتیم دختر مى بود با او ازدواج مى کردند تا اموالش را ببلعند، بعد از آنکه همه اموالش را مى خوردند آن وقت طلاقش مى دادند، در آن حال نه مالى داشت تا قوت لایموتى براى خود فراهم کند و نه دیگر کسى رغبت مى کرد با او ازدواج نماید و شکمش را سیر سازد و ابتلاى به امر ایتام از هر حادثه دیگرى در بین عرب بیشتر مایه نابسامانى بود، براى اینکه در اثر جنگ هاى پى در پى و غارتگری ها، طبعا آدم کشى شایع بود که در نتیجه یتیم عرب هم زیاد مى شده. و یکى از بدبختى ها که گریبانگیر اولاد عرب بوده، این بود که به دست پدر خود کشته مى شد، زیرا بلاد عرب خراب و اراضى آن خشک و بایر بود، زراعتى نداشتند و بیشتر اوقات مردمش گرفتار قحطى و گرانى مى شدند به این جهت پدران از ترس تهى دستى، فرزندان خود را مى کشتند! و دختران را زنده به گور مى کردند. و بدترین خبر و وحشت زاترین بشارت این بود که به او بگویند همسرت دختر آورده است!

وضع حکومت در میان عرب
در اطراف شبه جزیره عربستان غالبا ملوکى تحت حمایت قویترین امپراطوری هاى همجوار و یا نزدیک ترین آنها یعنى ایران در طرف شمال و روم در سمت غرب و حبشه در طرف شرق، حکومت مى کردند. و اما اواسط این سرزمین از قبیل مکه و یثرب و طائف و غیره در وضعى نظیر" جمهوریت" زندگى مى کردند که البته جمهوریت نبود، عشایر صحرانشین در صحرا و حتى در داخل شهرها و قرا، با حکومت رئیس قبیله و شیوخ اداره مى شد و چه بسا که وضع آنان به سلطنت هم کشیده مى شد. این وضع، هرج و مرج عجیبى به وجود آورده بود که در هر عده و طایفه اى از عرب به شکلى و به رنگى ظاهر مى شد و هر ناحیه از نواحى شبه جزیره به شکلى از رسوم عجیب و غریب و اعتقادات خرافى جلوه مى کرد. بر همه این عوامل بدبختى و شقاوت، این درد بى درمان را نیز اضافه کن که حتى در شهرهاى این سرزمین سواد و دانش وجود نداشت، تا چه رسد به قبیله ها و عشایر. کوتاهترین کلمه و در عین حال وافى ترین بیان براى افاده همه مطالب از وضع عرب، همان کلمه "جاهلیت" و تعبیر از آن ایام به "عهد جاهلیت" است که همه معانى گذشته بطور اجمال در این کلمه خوابیده و مندرج است، و این بود وضع جهان عرب در آن روز.

وضع اقوام و ملل دیگر در دوران جاهلیت
قرآن کریم درباره اقوام دیگر از قبیل: روم، فرس، حبشه، هند و دیگران، که پیرامون عرب زندگى مى کردند سخنى جز بطور اجمال درباره آنان ندارد، اما اهل کتاب یعنى یهود و نصارا و آنها که ملحق به اهل کتاب هستند آن روز در مناطق نامبرده زندگى مى کردند، و اجتماعاتشان بر مبناى قانون اداره نمى شد، بلکه بر محور خواسته هاى مستبدانه فردى دور مى زد، افرادى به عنوان پادشاه، رئیس، حاکم و عامل بر آنان حکمرانى مى کردند. در نتیجه مى توان گفت: که اهل کتاب در آن روزگاران به دو طبقه حاکم و محکوم تقسیم مى شدند؛ طبقه حاکمى که فعال مایشاء بود و با جان و مال و عرض مردم بازى مى کرد و طبقه محکومى که قید بردگى طبقه حاکم را به گردن انداخته و در برابر او تن به ذلت داده بود، نه در مال خود امنیتى داشت و نه در ناموسش و نه حتى در جانش و در اراده اش. از هیچ آزادى اى برخوردار نبود، نمى توانست چیزى بخواهد مگر آنچه را که مافوقش اجازه دهد. و این طبقه حاکمه، علماى دین یهود و نصارا را به طرف خود جلب نموده و طرفدار خود کرده بودند و با حاملان شرع ائتلافى پدید آورده بودند، (و با این وسایل یعنى با زور و تزویر) زمام دلهاى عامه و افکارشان را به دست گرفته بودند و در حقیقت حاکم واقعى در دین مردم نیز همین طبقه بودند. علماى دین چیزى به حساب نمى آمدند، پس طبقه حاکمه هم در دین مردم حکم مى راندند و هم در دنیاى آنان، گاهى با زبان و قلم علما اراده خود را بر آنان تحمیل مى کردند و گاهى با شلاق و شمشیرشان.
طبقه محکوم از آنجا که امکانات مادى و قدرت و نیروى غالب گشتن نداشتند به دو طبقه تقسیم مى شدند، روابط این دو طبقه هم در بین خود، همان روابطى بوده که دو طبقه اول با هم داشتند (براى اینکه مردم، بر آن دین و سنتى در مى آیند که پادشاهان آنها بر آن دین باشند) در نتیجه عامه مردم هم به دو طبقه تقسیم مى شدند: یکى "ثروتمندان خوشگذران و عیاش" و دیگرى طبقه "ضعیف و عاجز و برده" و سرانجام طبقه ضعیف هم به دو طبقه "ضعیف" و "ضعیف تر" تقسیم مى شدند تا مى رسید به دو طبقه "مرد خانه" و "اهل خانه" (زن و فرزند) و همچنین در طبقه "زن" و "مرد"، مردان در همه شؤون زندگى داراى حریت اراده و عمل بودند و طبقه زنان از همه چیز محروم و در اراده و عمل تابع محض مردان و خادم آنان بودند و هیچ گونه استقلال (حتى اندک هم) نداشتند.
جامع تمامى این حقایق تاریخى جمله کوتاه: «و لایتخذ بعضنا بعضا أربابا من دون الله» در آیه زیر است که مى فرماید:" بگو اى اهل کتاب! بشتابید به سوى کلمه اى که ما و شما (هر دو) در آن شرکت داریم و آن این است که به جز خدا را نپرستیم و هیچ چیزى را براى او شریک نگیریم و بعضى از خودمان را به جاى خدا ارباب بعضى دیگر ندانیم، اگر این دعوت را پذیرفتند که هیچ و اگر روى گرداندند بگوئید: پس شاهد باشید که ما تسلیم خدائیم. (آل عمران/ 64). و رسول خدا (ص) همین آیه را در نامه اى که به هرقل امپراطور روم نوشتند، در آن درج کردند و بعضى گفته اند: این آیه را براى بزرگان مصر و حبشه و پادشاه ایران و رئیس نجران نیز نوشتند.
و هم چنین آیات زیر هر یک اشاره به گوشه اى از آن حقایق تاریخى دارند: «یا أیها الناس إنا خلقناکم من ذکر و أنثى و جعلناکم شعوبا و قبائل لتعارفوا، إن أکرمکم عند الله أتقاکم»، «که در مقابل زر و زور و تزویر تنها ملاک برترى را تقوا معرفى نموده» (حجرات/ 13) «بعضکم من بعض فانکحوهن بإذن أهلهن»؛ «همه از همدیگرید پس دختران را و کنیزان را با اجازه خانواده شان به نکاح خود در آورید که در این آیه دعوت مى کند به اینکه با کنیزان و دوشیزگان ازدواج کنند».(نسا/ 25)
«أنی لا أضیع عمل عامل منکم من ذکر أو أنثى بعضکم من بعض»؛ «من عمل هیچ صاحب عملى (از شما) را ضایع و بدون پاداش نمى گذارم، چه مرد باشد و چه زن. چون همه از همید. که زنان و مردان را یکسان مورد حکم قرار داده است». و این بود تاریخ زندگى اهل کتاب در دوران جاهلیت.(آل عمران/ 195)
اما غیر اهل کتاب که در آن روز عبارت بودند از: بت پرستان و پرستندگان چیزهاى دیگر، وضع آنها بسیار بدتر و شوم تر از وضع اهل کتاب بود، آیاتى هم که در احتجاج و استدلال علیه آنان در قرآن کریم هست کشف مى کند از اینکه این گروه از مردم، در دوران قبل از اسلام بسیار بدبخت تر و در تمامى شؤون حیات، محروم تر از اهل کتاب بودند و از سعادت هاى زندگى، بویى نبرده بودند، از آن جمله آیات زیر است: «و لقد کتبنا فی الزبور من بعد الذکر أن الأرض یرثها عبادی الصالحون إن فی هذا لبلاغا لقوم عابدین و ما أرسلناک إلا رحمة للعالمین قل إنما یوحى إلی أنما إلهکم إله واحد فهل أنتم مسلمون فإن تولوا فقل آذنتکم على سواء»؛ «ما در زبور بعد از سایر کتب آسمانى نوشتیم که زمین را بندگان شایسته من به ارث مى برند. محققا در این اخبار و این مواعظ براى مردم عابد به قدر کفایت اثر هست و ما تو را نفرستادیم مگر براى اینکه رحمتى براى همه عالم باشى، بگو به من این وحى شده که: هان اى مردم معبود شما معبودى یکتا است، حال آیا تسلیم او خواهید شد؟ اگر دیدى که باز اعراض کردند بگو: من به طریقى عادلانه ماموریت خود را به شما ابلاغ مى کنم و نمى دانم آن عذابى که به آن تهدید شده اید، دور است یا نزدیک» (انبیا/ 105- 109).
«و أوحی إلی هذا القرآن لأنذرکم به و من بلغ»؛ «و این قرآن به من وحى شد تا شما را و هر که را که پیامم به او برسد از عذاب خدا بیم دهم» (انعام/ 19).

دعوت اسلامى چگونه ظاهر گردید؟
وضع جامعه انسانى در آن روز یعنى در عهد جاهلیت این بود که مردم یکسره به سوى باطل رو کرده بودند و فساد و ظلم در تمامى شؤون زندگیشان سلطه یافته بود، حال در چنین جوى، دین توحید (که دین حق است) مى خواهد بیاید و حق را بر مردم حاکم کند و آن را بطور مطلق و در همه شؤون بشریت بر بشر ولایت دهد تا دلهاى بشر را از لوث شرک پاک گرداند و اعمالشان را پاکیزه سازد و جامعه هایشان را که فساد در آن ریشه دوانده و شاخه و برگ زده بود و ظاهر و باطن جامعه را تباه ساخته بود، اصلاح نماید. و کوتاه سخن اینکه: خداى تعالى مى خواهد بشر را به سوى حق صریح هدایت کند و نمى خواهد بیهوده بار تکلیفشان را سنگین تر سازد، او مى خواهد بشر را پاک کند و سپس نعمت خود را بر آنان تمام سازد. پس آنچه که مردم قبل از دین توحید بر آن بودند، باطل محض بود و آنچه دین توحید به سوى آن مى خواند نقطه مقابل باطل بود، و این دو (حق و باطل) دو قطب مخالفند، حال آیا از باب اینکه "هدف وسیله را توجیه مى کند"، جایز است به خاطر رسیدن به هدف یعنى از بین بردن اهل باطل با یک دسته از آنان پیمان بست؟ و بوسیله آن گروه باطل بقیه آنان را اصلاح نمود؟ یا خیر؟ و آیا به خاطر حرصى که نسبت به ظهور حق داریم، مى توانیم آن را به هر وسیله اى که بوده باشد تحقق بخشیم؟ هم چنان که بعضى اینگونه اظهارنظر کرده اند؟ و یا خیر؟ بعضى گفته اند که مى توانیم چنین روشى را پیش بگیریم، چون اهمیت هدف، مقدمه و وسیله را توجیه مى کند، و این همان مرام سیاسى است که سیاستمداران در رسیدن به هدف بکار مى برند و بسیار کم دیده مى شود که این روش از رساندن به هدف و غرض تخلف کند، از هر بابى که جارى شود نود درصد آدمى را به مقصد مى رساند، الا اینکه در یک باب جارى نیست و آن باب "حق صریح" است، همان بابى که دعوت اسلامى تنها آن راه را دنبال مى کند و تنها راه صحیح هم همین راه است، براى اینکه هدف زائیده مقدمات و وسایل است و چگونه ممکن است مقدمات باطل حق را بزاید و به آن نتیجه بخشد و یا چگونه ممکن است بیمار سالم بزاید با اینکه فرزند مجموعه اى است گرفته شده از پدر و مادرى که او را به وجود آورده اند؟. سیاست، هدف و خواستى جز این ندارد که بر حریف خود سلطه و سیطره پیدا کند و گوى سبقت را از او ربوده و صدارت و تفوق و در نتیجه تمتع بهتر، از زندگى را خاص خود سازد، حال از هر راهى که باشد و به هر نحوى که پیش آید، چه خیر باشد و چه شر، چه حق باشد، و چه باطل، و سیاست تنها چیزى را که هدف خود نمى داند حق است، بر خلاف دعوت حقه دین که جز حق هدفى ندارد و با این حال اگر خود این دعوت در کار خودش متوسل به باطل شود، باطل را امضا کرده و آن را به کرسى نشانده و در نتیجه دعوت به باطل مى شود. نه، پیامبر گرامى اسلام (ص) راه رفق و مدارا و تدریج را در پیش گرفت و براى این حقیقت، در سیره رسول خدا (ص) و ائمه طاهرین از اهل بیتش (ع) مظاهر بسیارى دیده مى شود و پروردگارش نیز به همین روش دستورش داده و در موارد متعددى که اصحابش آن جناب را وادار مى کردند به اینکه با دشمن سازش و مداهنه کند، آیاتى نازل شده و آن جناب را از مساهله با باطل در امر دین هر چند اندک باشد نهى فرمود، از آن جمله آیات زیر است که مى فرماید: «قل یا أیها الکافرون لا أعبد ما تعبدون و لا أنتم عابدون ما أعبد و لا أنا عابد ما عبدتم و لا أنتم عابدون ما أعبد لکم دینکم ولی دین»؛ «بگو هان اى کافران آگاه باشید که من براى خدایانى که شما به آنها عبادت مى کنید عبادت نخواهم کرد، شما هم نمى پرستید خدایى را که من مى پرستم، و من پرستنده نیستم آنچه را که شما مى پرستید و شما هم نمى پرستید آن خدایى را که من مى پرستم دین شما براى خودتان و دین من براى من». «سوره کافرون». و نیز با لحنى تهدید آمیز مى فرماید: «و لولا أن ثبتناک لقد کدت ترکن إلیهم شیئا قلیلا إذا لأذقناک ضعف الحیاة و ضعف الممات»؛ «و اگر نبود که ما تو را ثبات قدم دادیم، چیزى نمانده بود که به کفار اعتماد و رکون کنى، که اگر مى کردى تو را در زندگى و مرگ دو برابر دیگران عذابت مى چشاندیم». (اسراء/ 75و76).
و چون حق با باطل مخلوط نگشته و با آن ائتلاف نمى کند، لذا خداى سبحان آن جناب را دستور مى دهد براى اینکه در زیر بار سنگین رسالت از پاى در نیاید، طریق رفق و مدارا را پیش بگیرد و به سوى هدف به تدریج قدم بردارد تا هم دعوتش بهتر پیش برود و هم مردمى که آنان را دعوت مى کند پذیراتر شوند و هم دین خدا که به سویش دعوت مى کند.

منـابـع

سید محمدحسین طباطبائی- ترجمه تفسیر المیزان- ج‏لد4، صفحه 248-241

جرجی زیدان- تاریخ تمدن اسلام- صفحه 661-662

تاریخ بردگی- صفحه 89

جواد علی- المفصل فی تاریخ العرب قبل الاسلام- جلد4، صفحه 567

کلیــد واژه هــا

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

بـرای اطلاعـات بیشتـر بخوانیـد