رابطه بین ایمان و عقل از نظر اسلام

فارسی نسخه موبایل

معنا و مفهوم «اولی الالباب»
در قرآن می خوانیم: «قل لایستوی الخبیث و الطیب و لو أعجبک کثرة الخبیث فاتقوا الله یا أولی الألباب لعلکم تفلحون؛ بگو: (هیچ گاه) ناپاک و پاک مساوى نیستند هر چند فزونى ناپاکها، تو را به شگفتى اندازد! از (مخالفت) خدا بپرهیزید اى صاحبان خرد، شاید رستگار شوید!»، «فاتقوا الله یا اولی الالباب؛ پس تقوای الهی را پیشه بگیرید ای صاحبان خردها، ای مغزدارها» (مائده/ 100). اولی الالباب یعنی مغزدارها، ولی مغز به این معنا: ما در اصطلاح فارسی، زبان خودمان، وقتی می گوییم مغز، مقصودمان مخ است. عرب به آن نمی گوید «مغز» آنچه که لفظ " مغز " بر آن دلالت دارد عرب می گوید "لب". در زبان عرب به این چیزی که ما می گوییم مغز، آنها می گویند مخ. " لب " مغز به آن معناست که مثلا ما می گوییم مغز گردو یا مغز بادام. اگر چیزی پوسته ای داشته باشد و ماده قابل استفاده اش در داخل آن پوسته قرار بگیرد مثل همان مغز گردو و پوستی که دور آن هست آنجا کلمه " قشر " و کلمه " لب " را به کار می برد.
قرآن در بسیاری از آیات عقل انسان را به منزله لب یعنی مغز به معنایی که عرض کردم می داند، یعنی آدم که آدم است، به این هیکل و اندام نیست، آدمی بودن آدم به آن چیزی است که «در باطن اوست.» اندام هر کسی برای او مثل پوست گردوست، قشری است که بر روی حقیقت او قرار دارد. آدمیت انسان به عقل و روح انسان است. اگر کسی از نظر اندام خیلی هم کامل و رشید و سالم باشد اما روحی، عقلی، فکری در درون نداشته باشد مثل بادامی است که پوست خوبی دارد ولی وقتی بشکنید می بینید پوک است. «یا اولی الالباب؛ ای مغزدارها، ای انسانهایی که پوک نیستید». «الذین امنوا؛ ای عقل دارهایی که ایمان آورده اید». نگفت ای عقل دارها. ما عقل دارهایی داریم که متأسفانه این یک بال را دارند ایمان ندارند، و ایمان دارهایی داریم که عقل ندارند. این خیلی تعبیر عجیبی است: «یا اولی الالباب الذین امنوا؛ ای عقل دارهایی که با ایمان هم هستید» (طلاق/ 10)، ای صاحبان این دو مزیت عالی، ای صاحبان عقل و ایمان. در بعضی آیات دیگر هست: «و قال الذین اوتوا العلم و الایمان؛ و کسانی که دانش و ایمان یافته اند.» (روم/ 56). اینجا کلمه عقل و ایمان آمده است. در پایان آیه اندیشمندان و صاحبان عقل و هوش را مخاطب ساخته و تأکید مى کند که از خدا بپرهیزید تا رستگار شوید.
اما اینکه در آیه ظاهرا توضیح واضحى بیان شده از این نظر است که ممکن است، کسى خیال کند عوارضى از قبیل فزونى طرفداران پلیدى و به اصطلاح اکثریت باعث آن شود، که چیز ناپاک در ردیف پاک قرار گیرد، چنان که ملاحظه کرده اید، گاهى بعضى از مردم تحت تأثیر انبوه جمعیت و تمایلات اکثریت قرار گرفته و تصور مى کنند، اگر اکثریت به هر مطلبى تمایل پیدا کرد، این نشانه قطعى و بدون چون و چراى درستى آن مطلب است، در حالى که چنین نیست و مواردى که اکثریت اجتماعات گرفتار اشتباهات روشن شده اند بسیار زیاد است، در واقع آنچه براى شناسایى خوب از بد (خبیث از طیب) لازم است اکثریت کیفى است نه اکثریت کمى، یعنى افکار قویتر و والاتر و عالیتر و اندیشه هاى تواناتر و پاکتر لازم است نه کثرت نفرات طرفدار. این مساله شاید با مذاق بعضى از مردم امروز سازگار نباشد که بر اثر تلقینات و تبلیغاتى کوشش شده، همیشه تمایلات اکثریت را به عنوان یک مقیاس سنجش نیک از بد بخورد آنها بدهند، تا آنجا که باور کرده اند، حق یعنى چیزى که اکثریت بپسندد، و خوب چیزى است که اکثریت به آن مایل باشد در حالى که چنین نیست.
و بسیارى از گرفتاریهاى مردم دنیا بر اثر همین طرز تفکر است. آرى اگر اکثریت از رهبرى صحیح و تعلیمات درستى بهره مند گردد و به اصطلاح یک اکثریت بتمام معنى رشید شود، آن گاه ممکن است تمایلات او مقیاسى براى سنجش خوب و بد باشد، نه اکثریتهاى رهبرى نشده و غیر رشید. در هر حال قرآن در آیه مورد بحث، اشاره اى به این واقعیت کرده و مى فرماید: هرگز زیادى بدان و ناپاکان شما را بشگفتى در نیاورد و در موارد دیگر بیش از ده بار فرموده: «ولکن أکثر الناس لایعلمون؛ کار اکثر مردم از روى علم و دانش نیست!». ضمنا باید توجه داشت که اگر در آیه کلمه خبیث بر طیب مقدم داشته شده است به خاطر آن است که در آیه مورد بحث روى سخن با کسانى است که فزونى خبیث را دلیل بر اهمیت آن مى گیرند و باید به آنها پاسخ گفته شود، و به آنها گوشزد مى کند، که ملاک خوبى و بدى در هیچ مورد کثرت و قلت و اکثریت و اقلیت نیست، بلکه در همه جا و همه وقت پاکى بهتر از ناپاکى است، و صاحبان عقل و اندیشه هیچگاه فریب کثرت را نمى خورند، همواره از پلیدى دورى مى کنند، اگر چه تمام افراد محیطشان آلوده باشند، و به سراغ پاکیها مى روند اگر چه تمام افراد محیط با آن مخالفت ورزند.
رابطه ایمان و تقوا با روشن بینى؛ در آیات مختلف قرآن به آن اشاره شده است، از جمله در آیه 29 انفال مى خوانیم: «یا أیها الذین آمنوا إن تتقوا الله یجعل لکم فرقانا؛ اى کسانى که ایمان آورده اید اگر تقواى الهى پیشه کنید و از گناهان بپرهیزید خداوند وسیله اى براى شناخت حق از باطل براى شما قرار مى دهد». و در آیه 282 بقره آمده است: «و اتقوا الله و یعلمکم الله؛ تقواى الهى پیشه کنید و خداوند شما را علم و دانش مى آموزد.» و در آیات مورد بحث نیز با صراحت این معنى آمده بود که اگر ایمان بیاورید و تقوا پیشه کنید خداوند نورى براى شما قرار مى دهد که در پرتو آن بتوانید گام بردارید! رابطه این دو علاوه بر جنبه هاى معنوى که بعضا براى ما ناشناخته است، از نظر تحلیل عقلى نیز قابل درک است، چرا که بزرگترین مانع شناخت و مهمترین حجاب بر قلب آدمى هوا و هوسهاى سرکش، و آمال و آرزوهاى دور و دراز، و اسارت در چنگال ماده و زرق و برق دنیاست، که به انسان اجازه نمى دهد قضاوت صحیح کند، و چهره حقایق را آن چنان که هست ببیند، هنگامى که در پرتو ایمان و تقوا این گرد و غبارها فرو نشست، و این ابرهاى تیره و تار و ظلمانى از آسمان روح انسان کنار رفت، آفتاب حقیقت بر صفحه قلب مى تابد، و حقایق را آن چنان که هست در مى یابد، و لذتى توصیف ناشدنى از این درک صحیح و عمیق نصیب مؤمن مى شود، و راه خود را به سوى اهداف مقدسى که دارد مى گشاید و پیش مى رود.
آرى تقوا است که به انسان آگاهى مى دهد، همانگونه که آگاهیها به انسان تقوا مى بخشد، یعنى این دو در یکدیگر تأثیر متقابل دارند، به همین جهت در حدیث معروفى مى خوانیم: «لو لا ان الشیاطین یحوطون على قلوب بنى آدم لنظروا الى ملکوت السموات؛ هر گاه شیاطین و خوهاى شیطانى بر قلبهاى آدمیان مسلط نمى شدند مى توانستند به ملکوت و باطن آسمان و جهان هستى بنگرند». براى درک بهتر این سخن پاى گفتار على (ع) مى نشینیم فرمود: «لا دین مع هوى- لا عقل مع هوى- من اتبع هواه اعماه و اصمه، و اذله و اضله؛ دین با هواى نفس جمع نمى شود ... هم چنین عقل با هوس یک جا نخواهد بود ... هر کس از هواى نفسش پیروى کند او را کور و کر مى کند و ذلیل و گمراه مى سازد.» (غررالحکم شماره 7706). خداوند در سوره انفال آیه 29 می فرماید: «یا أیها الذین آمنوا إن تتقوا الله یجعل لکم فرقانا و یکفر عنکم سیئاتکم و یغفر لکم و الله ذو الفضل العظیم؛ اى کسانى که ایمان آورده اید اگر از (مخالفت فرمان) خدا بپرهیزید براى شما وسیله اى براى جدایى حق از باطل قرار مى دهد (و روشن بینى خاصى که در پرتو آن حق را از باطل خواهید شناخت) و گناهان شما را مى پوشاند و شما را مى آمرزد و خداوند فضل و بخشش عظیم دارد.»

ایمان و روشن بینى
در این آیه اشاره به اهمیت تقوا و آثار آن در سرنوشت انسان مى کند، در این آیه چهار نتیجه و ثمره براى تقوى و پرهیزکارى بیان شده است. نخست مى فرماید: اى کسانى که ایمان آورده اید اگر تقوى پیشه کنید و از مخالفت فرمان خدا بپرهیزید به شما نورانیت و روشن بینى خاصى مى بخشد که بتوانید حق را از باطل به خوبى تشخیص دهید (یا أیها الذین آمنوا إن تتقوا الله یجعل لکم فرقانا). فرقان صیغه مبالغه از ماده فرق است و در اینجا به معناى چیزى است که به خوبى حق را از باطل جدا مى کند. این جمله کوتاه و پر معنا یکى از مهم ترین مسائل سرنوشت ساز انسان را بیان کرده و آن اینکه در مسیر راهى که انسان به سوى پیروزى ها مى رود همیشه پرتگاهها و بیراهه هایى وجود دارد که اگر آنها را به خوبى نبیند و نشناسد و پرهیز نکند چنان سقوط مى کند که اثرى از او باقى نماند در این راه مهم ترین مساله، شناخت حق و باطل، شناخت نیک و بد، شناخت دوست و دشمن، شناخت مفید و زیان بخش، و شناخت عوامل سعادت و یا بدبختى است، اگر به راستى انسان این حقائق را به خوبى بشناسد رسیدن به مقصد براى او آسان است. مشکل این است که در بسیارى از این گونه موارد انسان گرفتار اشتباه مى شود باطل را به جاى حق مى پندارد و دشمن را به جاى دوست انتخاب مى کند، و بیراهه را شاهراه. در اینجا دید و درک نیرومندى لازم است و نورانیت و روشن بینى فوق العاده. آیه فوق مى گوید: این دید و درک ثمره درخت تقوى است اما چگونه تقوى و پرهیز از گناه و هوى و هوسهاى سرکش به انسان چنین دید و درکى مى دهد شاید براى بعضى مبهم باشد اما کمى دقت پیوند میان این دو را روشن مى سازد.

توضیح اینکه: اولا نیروى عقل انسان به قدر کافى براى درک حقایق آماده است ولى پرده هایى از حرص و طمع و شهوت و خودبینى و حسد و عشق هاى افراطى به مال و زن و فرزند و جاه و مقام همچون دود سیاهى در مقابل دیده عقل آشکار مى گردد، و یا مانند غبار غلیظى فضاى اطراف را مى پوشاند و پیداست که در چنین محیط تاریکى انسان چهره حق و باطل را نمى تواند بنگرد، اما اگر با آب تقوى این غبار زدوده شود و این دود سیاه و تاریک از میان برود دیدن چهره حق آسان است:
به گفته شاعر:
جمال یار ندارد حجاب و پرده ولى *** غبار ره بنشان تا نظر توانى کرد
و یا به گفته شاعر دیگرى:
حقیقت سرایى است آراسته *** هوى و هوس گرد برخاسته
نبینى که هر جا که برخاست گرد *** نبیند نظر گرچه بیناست مرد!
و ثانیا مى دانیم که هر کمالى در هر جا وجود دارد پرتوى از کمال حق است و هر قدر انسان به خدا نزدیک تر شود پرتو نیرومندترى از آن کمال مطلق در وجود او انعکاس خواهد یافت، روى این حساب همه علم و دانش ها از علم و دانش او سرچشمه مى گیرد و هر گاه انسان در پرتو تقوى و پرهیز از گناه و هوى و هوس به او نزدیک تر شود و قطره وجود خود را به اقیانوس بیکران هستى او پیوند دهد سهم بیشترى از آن علم و دانش خواهد گرفت. و به تعبیر دیگر قلب آدمى همچون آئینه است و وجود هستى پروردگار همچون آفتاب عالمتاب، اگر این آئینه را زنگار هوى و هوس تیره و تار کند نورى در آن منعکس نخواهد شد، اما هنگامى که در پرتو تقوى و پرهیزگارى صیقل داده شود و زنگارها از میان برود، نور خیره کننده آن آفتاب پرفروغ در آن منعکس مى گردد و همه جا را روشن مى سازد. به همین جهت در طول تاریخ در حالات مردان و زنان پرهیزکار روشن بینى هایى مشاهده مى کنیم که هرگز از طریق علم و دانش معمولى قابل درک نیست، آنها بسیارى از حوادث را که در لابلاى آشوب هاى اجتماعى ریشه آن ناشناخته بود بخوبى مى شناختند و چهره هاى منفور دشمنان حق را از پشت هزاران پرده فریبنده مى دیدند!.
این اثر عجیب تقوى در شناخت واقعى و دید و درک انسان ها در بسیارى از روایات و آیات دیگر نیز آمده است، در سوره بقره آیه 282: «اتقوا الله و یعلمکم الله؛ تقوى پیشه کنید و خداوند بشما تعلیم مى دهد» و در حدیث معروف آمده است: «المؤمن ینظر بنور الله؛ انسان باایمان با نور خدا مى بیند.» و در نهج البلاغه در کلمات قصار مى خوانیم: «اکثر مصارع العقول تحت بروق المطامع؛ زمین خوردن عقل ها غالبا به خاطر برق طمع است که چشم عقل را از کار مى اندازد و پرتگاه ها و لغزش گاهها را نمى بیند.» (نهج البلاغه، کلمات قصار 219)
ثالثا از نظر تجزیه و تحلیل عقلى نیز پیوند میان تقوى و درک حقایق قابل فهم است، زیرا مثلا جوامعى که بر محور هوى و هوس مى گردد و دستگاه هاى تبلیغاتى آنها در مسیر دامن زدن به همین هوى و هوسها گام بر مى دارد، روزنامه ها مروج فساد مى شوند، رادیوها بلندگوى آلودگى و انحرافات مى گردند، و تلویزیون ها در خدمت هوى و هوسند، بدیهى است در چنین جامعه اى تمیز حق از باطل، و خوب از بد، براى غالب مردم بسیار مشکل است، بنابراین آن بى تقوایى سرچشمه این فقدان تشخیص و یا سوء تشخیص است. و یا فى المثل در خانواده اى که تقوا نیست و کودکان در محیط آلوده پرورش مى یابند و از همان طفولیت به فساد و بى بندوبارى خو مى گیرند در آینده که بزرگ مى شوند تشخیص نیکى ها از بدى ها براى آنها مشکل مى شود، اصولا بکار افتادن نیروها و انرژى ها و هدر رفتن این سرمایه ها در راه گناه موجب مى شود که مردم از نظر درک و اطلاع، در سطحى پائین قرار گیرند و افکار منحطى داشته باشند هر چند در صنایع و زندگى مادى پیشروى کنند. بنابراین به خوبى مى بینیم که هر بى تقوایى سر چشمه یک نوع ناآگاهى و یا سوء تشخیص است، به همین جهت در دنیاى ماشینى امروز جوامعى را مشاهده مى کنیم که از نظر علم و صنعت بسیار پیشرفته اند ولى در زندگى روزانه خود چنان گرفتار نابسامانى ها و تضادهاى وحشتناکى هستند که انسان را در تعجب فرو مى برد اینها همه عظمت این گفته قرآن را روشن مى سازد.

و با توجه به اینکه تقوا منحصر به تقواى عملى نیست، بلکه تقواى فکرى و عقلى را شامل مى شود این حقیقت آشکارتر خواهد شد، تقواى فکرى در برابر بى بندوبارى فکرى به این معناست که ما در مطالعات خود به دنبال مدارک صحیح و مطالب اصیل برویم و بدون تحقیق کافى و دقت لازم در هیچ مسأله اى اظهار عقیده نکنیم، آنها که تقواى فکرى را بکار مى بندند بدون شک بسیار آسانتر از بى بندوباران به نتائج صحیح مى رسند ولى آنها که در انتخاب مدارک و طرز استدلالى بى بند و بارند اشتباهاتشان فوق العاده زیاد است. اما مطلب مهمى که باید جدا به آن توجه داشت و مانند بسیارى دیگر از مفاهیم سازنده اسلامى در میان ما مسلمانان دستخوش تحریف شده بسیارند کسانى که خیال مى کنند آدم با تقوى کسى است که زیاد بدن و لباس خود را آب بکشد و همه کس و همه چیز را نجس یا مشکوک بداند، و در مسائل اجتماعى به انزوا در آید و دست به سیاه و سفید نزند، و در برابر هر مسئله اى سکوت اختیار کند، اینگونه تفسیرهاى غلط براى تقوا و پرهیزکارى در واقع یکى از عوامل انحطاط جوامع اسلامى محسوب مى گردد چنین تقوایى نه آگاهى مى آفریند و نه روشن بینى و فرقان و جدایى حق از باطل!.
قرآن مى گوید: علاوه بر تشخیص حق از باطل نتیجه پرهیزکارى این است که خداوند گناهان شما را مى پوشاند و آثار آن را از وجود شما بر مى دارد: (و یکفر عنکم سیئاتکم) به علاوه شما را مشمول آمرزش خود قرار مى دهد (و یغفر لکم) و پاداش هاى فراوان دیگرى در انتظار شماست که جز خدا نمى داند زیرا خداوند فضل و بخشش عظیم دارد (و الله ذو الفضل العظیم). این چهار اثر، میوه هاى درخت تقوا و پرهیزکارى هستند و وجود رابطه طبیعى در میان تقوا و پاره اى از این آثار مانعى از آن نمى شود که همه آنها را به خدا نسبت بدهیم زیرا کرارا در این تفسیر گفته ایم که هر موجودى هر اثرى دارد به خواست خداست و لذا هم مى توان آن اثر را به خدا نسبت داد و هم به آن موجود. در اینکه میان تکفیر سیئات و غفران چه تفاوتى است بعضى از مفسران معتقدند که اولى اشاره به پرده پوشى در دنیا و دومى اشاره به رهایى از مجازات در آخرت است. ولى احتمال دیگرى در اینجا وجود دارد که تکفیر سیئات اشاره به آثار روانى و اجتماعى گناهان دارد که در پرتو تقوا و پرهیزکارى از میان مى رود، ولى غفران اشاره به مسأله عفو و بخشش خداوند و رهایى از مجازات است.
همچنین خداوند در سوره حجرات آیات 6 تا 8 می فرماید: «یا أیها الذین آمنوا إن جاءکم فاسق بنبإ فتبینوا أن تصیبوا قوما بجهالة فتصبحوا على ما فعلتم نادمین* و اعلموا أن فیکم رسول الله لو یطیعکم فی کثیر من الأمر لعنتم و لکن الله حبب إلیکم الإیمان و زینه فی قلوبکم و کره إلیکم الکفر و الفسوق و العصیان أولئک هم الراشدون* فضلا من الله و نعمة و الله علیم حکیم؛ اى کسانى که ایمان آورده اید اگر شخص فاسقى خبرى براى شما بیاورد درباره آن تحقیق کنید، مبادا به گروهى از روى نادانى آسیب برسانید، و از کرده خود پشیمان شوید. و بدانید رسول خدا در میان شما است، هر گاه در بسیارى از امور از شما اطاعت کند به مشقت خواهید افتاد، ولى خداوند ایمان را محبوب شما قرار داده، و آن را در دلهایتان زینت بخشیده، و (به عکس) کفر و فسق و گناه را منفور شما قرار داده است، کسانى که واجد این صفاتند هدایت یافتگانند. خداوند بر شما فضل و نعمتى از سوى خود بخشیده، و خداوند دانا و حکیم است.»
در دنباله آیه به یکى از مواهب بزرگ الهى به مؤمنان اشاره کرده مى فرماید لکن خداوند ایمان را محبوب شما قرار داده، و آن را در دلهایتان زینت بخشیده (ولکن الله حبب إلیکم الإیمان و زینه فی قلوبکم). و به عکس کفر و فسق و گناه را منفور شما قرار داده است (و کره إلیکم الکفر و الفسوق و العصیان).

در حقیقت این تعبیرات اشاره لطیفى است به قانون لطف آنهم لطف تکوینى. توضیح اینکه: وقتى شخص حکیم کارى را مى خواهد تحقق بخشد زمینه هاى آن را از هر نظر فراهم مى سازد، این اصل در مورد هدایت انسانها نیز کاملا صادق است. خدا مى خواهد همه انسانها- بى آنکه تحت برنامه جبر قرار گیرند - با میل و اراده خود راه حق را بپویند، لذا از یک سو ارسال رسل مى کند، و انبیا را با کتابهاى آسمانى مى فرستد، و از سوى دیگر ایمان را محبوب انسانها قرار مى دهد، آتش عشق حق طلبى و حقجویى را در درون جانها شعله ور مى سازد، و احساس نفرت و بیزارى از کفر و ظلم و نفاق و گناه را در دلها مى آفریند. و به این ترتیب هر انسانى فطرتا خواهان ایمان و پاکى و تقوا است و بیزار از کفر و گناه. ولى کاملا ممکن است در مراحل بعد این آب زلالى که از آسمان خلقت در وجود انسانها ریخته شده، بر اثر تماس با محیطهاى آلوده، صفاى خود را از دست دهد، و بوى نفرت انگیز گناه و کفر و عصیان گیرد. این موهبت فطرى انسانها را به پیروى از رسول خدا (ص) و تقدم نیافتن بر او دعوت مى کند.
در اینکه منظور از فسوق در آیه فوق چیست؟ بعضى آن را تفسیر به کذب و دروغ کرده اند، ولى با توجه به گسترش مفهوم لغوى آن، و عدم وجود قید در آیه، هر گونه گناه و خروج از طاعت را شامل مى گردد، بنابراین تعبیر به عصیان بعد از آن به عنوان تأکید است، همان گونه که جمله: «زینه فی قلوبکم؛ آن را در دل شما زینت داده» تأکیدى است بر جمله: «حبب إلیکم الإیمان؛ ایمان را محبوب شما قرار داد». بعضى فسوق را اشاره به گناهان کبیره مى دانند، در حالى که عصیان را اعم دانسته اند، ولى این تفاوت نیز دلیلى ندارد. به هر حال، در پایان آیه به صورت یک قاعده کلى و عمومى مى فرماید: کسانى که واجد این صفاتند (ایمان در نظرشان محبوب و مزین، و کفر و فسق و عصیان در نظرشان منفور است) هدایت یافتگانند (أولئک هم الراشدون). یعنى اگر این موهبت الهى (عشق به ایمان و نفرت از کفر و گناه) را حفظ کنید، و این پاکى و صفاى فطرت را آلوده نسازید، رشد و هدایت بی شک در انتظار شماست. قابل توجه اینکه: جمله هاى قبل به صورت خطاب به مؤمنین بود، اما این جمله از آنها به صورت غایب یاد مى کند، این تفاوت تعبیر ظاهرا براى این است که نشان دهد این حکم اختصاص به یاران پیامبر (ص) ندارد، بلکه یک قانون همگانى است که هر کس در هر عصر و زمان صفاى فطرت خویش را حفظ کند اهل نجات و هدایت است.
آخرین آیه مورد بحث این حقیقت را روشن مى سازد که این محبوبیت ایمان و منفور بودن کفر و عصیان از مواهب بزرگ الهى بر بشر است. مى فرماید این فضلى است از ناحیه خداوند، و نعمتى است که بر شما ارزانى داشته، و خداوند دانا و حکیم است. آگاهى و حکمت او ایجاب مى کند که عوامل رشد و سعادت را در شما بیافریند، و آن را با دعوت انبیا هماهنگ و تکمیل سازد، و سرانجام شما را به سر منزل مقصود برساند. ظاهر این است که فضل و نعمت هر دو اشاره به یک واقعیت است، و آن مواهبى است که از ناحیه خداوند به بندگان اعطا مى شود، منتها فضل از این نظر بر آن اطلاق مى شود که خدا به آن نیاز ندارد، و نعمت از این نظر که بندگان به آن محتاجند، بنابراین به منزله دو روى یک سکه اند. بدون شک علم خداوند به نیاز بندگان، و حکمت او در زمینه تکامل و پرورش مخلوقات، ایجاب مى کند که این نعمتهاى بزرگ معنوى، یعنى محبوبیت ایمان و منفور بودن کفر و عصیان را به آنها مرحمت کند.

ایمان نوعى عشق است نه تنها درک عقل
این آیات در ضمن اشاره اى است به این حقیقت که ایمان نوعى علاقه شدید الهى و معنوى است، هر چند از استدلالات عقلى ریشه گیرد، و به همین جهت در حدیثى از امام صادق (ع) مى خوانیم که از حضرتش سؤال کردند: آیا حب و بغض از ایمان است؟ در جواب فرمود: «و هل الایمان الا الحب و البغض؟! ثم تلا هذه الایة: حبب إلیکم الإیمان و زینه فی قلوبکم و کره إلیکم الکفر و الفسوق و العصیان أولئک هم الراشدون؛ آیا ایمان جز حب و بغض چیز دیگرى است؟! سپس امام (ع) به آیه (مورد بحث) استدلال فرمود که مى گوید: خداوند ایمان را محبوب شما قرار داد، و آن را در دلهایتان تزیین کرد، و کفر و فسق و عصیان را منفور شما ساخت و کسانى که چنین باشند هدایت یافتگانند.»
در حدیث دیگرى از امام باقر (ع) چنین آمده است: «و هل الدین الا الحب؟!؛ آیا دین چیزى جز محبت است؟!» سپس به چند آیه از قرآن مجید از جمله آیه مورد بحث استدلال فرمود، و در پایان اضافه کرد: «الدین هو الحب، و الحب هو الدین؛ دین محبت است و محبت دین است!.» ولى بدون شک این محبت باید از ریشه هاى استدلالى و منطقى نیز سیراب گردد و بارور شود.

منـابـع

مرتضی مطهری- آشنایی با قرآن 8- صفحه 54 و 55

ناصر مکارم شیرازی- تفسير نمونه- ج‏5 صفحه 95، ج‏23 صفحه 400، ج‏7 صفحه 145-140، ج‏22 صفحه 154-164

کلیــد واژه هــا

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

بـرای اطلاعـات بیشتـر بخوانیـد