داستان حضرت آدم علیه السلام در قرآن

فارسی نسخه موبایل

گرچه بعضی از مفسران، كه معمولا تحت تاثير افكار تند غربی قرار دارند، سعی كرده ‏اند به داستان آدم و همسرش، از آغاز تا پايان چهره تشبيه و مجاز و كنايه و به اصطلاح روز "سمبوليك" بدهند و تمام بحثهای مربوط به اين ماجرا را حمل بر خلاف ظاهر كرده، كنايه از مسائل معنوی بگيرند، ولی شك نيست كه ظاهر آيات قرآن حكايت از يك جريان واقعی و عينی می ‏كند كه برای پدر و مادر نخستين ما واقع شد، و چون، در اين داستان نكته ‏ای وجود ندارد كه نتوان آن را طبق ظاهر تفسير كرد، و با موازين عقلی سازگار نباشد، (تا قرينه‏ ای برای حمل بر معنی كنايی به دست آيد) دليلی ندارد كه ما ظاهر آيات را نپذيريم و بر معنی حقيقی خود حمل نكنيم. ولی با اين حال اين جريان حسی و عينی می‏ تواند اشاراتی به زندگی آينده نوع بشر در اين جهان، در بر داشته باشد. به هر حال داستان حضرت آدم در قرآن از این قرار است:
قبل از خلقت آدم، خدا به فرشتگانش گفت که می خواهم در روی زمین خلیفه و جانشین برای خودم قرار دهم. آنها به خدا اعتراض کردند و خداوند در جواب آنها گفت من چیزهایی می دانم که شما نمی دانید. سپس خدا آدم را از گل آفرید و بعد تصویر پردازی او در مرحله دوم بود و آنگاه از روح خود در او دمید و به فرشتگانش دستور داد که او را سجده کنند. همه فرشتگان به جز ابلیس که تکبر کرد، آدم را سجده کردند. این تکبر و غرور شیطان باعث رانده شدن ابدی او از درگاه خداوند شد. بعد از این مرحله خدا همه اسماء را به آدم یاد داد. این تعلیم فقط اسامی موجودات نبود؛ بلکه راز نهفته و سری بود که فرشتگان آنها را از آدم آموختند و بنا به قولی اسامی همه حجت های خدا، اسامی سرزمین ها، گیاهها، کوهها، بیابانها و یا اصلا اسرار و خواص موجودات بود.
سپس خداوند همسر او حضرت حوا (ع) را آفرید و هر دو را در بهشت اسکان داد و به آن ها گفت که از هر چیزی که می خواهید می توانید بخورید، لذت ببرید و بهره مند شوید، فقط یک درخت ممنوعه هست که به آن نزدیک نشوید. ولی آدم این توصیه را فراموش کرد و با فریب و قسم دروغ شیطان، وی و همسرش از آن درخت ممنوعه خوردند و لذا خداوند هر سه نفر را از بهشت بیرون کرد. حضرت آدم به کوه صفا و حضرت حوا به کوه مروه فرود آمدند. آدم چهل روز به سجده افتاد و از فراق بهشت گریه کرد و آنقدر نالید و با کلماتی که از خدا یاد گرفت توبه کرد. این دو بزرگوار در اثر این نافرمانی به زمین هبوط کردند. این هبوط هم منجر به زندگی مشترک و توالد و تناسل فرزندان آنها شد. از فرزندان او هابیل و قابیل و شیث پیغمبر می باشند. اینطور که گفته اند حضرت آدم حدود هزار سال عمر کرد.
قرآن داستان نزدیک شدن آدم به آن‏ درخت را بعد از داستان «و علم ادم الاسماء کلها ثم عرضهم علی الملائکه‏ فقال انبئونی باسماء هؤلاء ان کنتم صادقین؛ و خدای عالم همه اسماء را به آدم تعلیم داد او آنگاه حقایق آن اسماء را در نظر فرشتگان پدید آورد و فرمود: اگر شما در دعوی خود صادقید اسمای اینان را بیان کنید.» (بقره/ 31) ذکر کرده است، یعنی آدم پیش از آن که به بهشت برود و به او بگویند اینجا بمان، چشمش‏ باز شده بود و همه حقایق عالم را آموخته بود، آدم بود و در بهشت بود نه‏ یک حیوان چشم بسته ‏ای در بهشت بود که با خوردن آن میوه چشمش باز شد.
آدم بود که رفت به بهشت. چون آدم بود، عارف بود، شناخت داشت، شناسایی داشت و حقایق را می‏ دانست. آدم را از این جهت بیرون کردند که‏ از آدمیت خارج شد، با آن همه علم و معرفت اسیر هوی و هوسش شد، اسیر یک حرص شد، اسیر یک وسوسه و طمع شد. به او گفتند اینجا جای آدم‏ است. آدم نا آدم شد که از بهشت سقوط کرد. آدم به لوازم شناخت خود، به لوازم شناسایی خود عمل نکرد. شناخت، جهان بینی می ‏دهد، جهان ‏بینی‏ ایدئولوژی می‏ دهد، و ایدئولوژی عمل می‏ خواهد. من آدم هستم، همه حقایق را می ‏دانم، این "می‏ دانم" به من جهان را به شکل خاص نشان می ‏دهد، و چون‏ جهان را اینگونه می ‏بینم پس "باید و نباید" دارم.
ولی من به باید و نباید نگاه نکنم، مسؤولیت احساس نکنم، یک وسوسه ‏گر بیاید و بگوید "آن درخت، درخت جاودانگی است، خدا حسودیش شد که به تو گفت نخور، نه، برو از این درخت بخور." (آنها گفته ‏اند آدم به این صورت وسوسه شد) و من بخورم ولی بعد آن درخت، درخت معرفت از کار درآید. نه، ای آدم! تو آدمی، تو شناخت داری، تو جهان‏ بینی داری، تو ایدئولوژی داری، ایدئولوژی در نهایت امر عمل‏ می‏ خواهد (عمل هم دو جنبه دارد: جنبه منفی و جنبه مثبت)، تقوی و خود نگهداری می‏ خواهد، مگر می‏ شود انسان ایدئولوژی داشته باشد ولی تاب تحمل‏ کوچکترین محرومیت را نداشته باشد؟! هم ایدئولوژی داشته باشم و هم هر جا هر چه دیدم (دنبالش بروم)، مثلا چشمم به یک خوراکی بیفتد، آب‏ دهانم راه بیفتد و دیگر نتوانم نخورم! آدم بودن تقوی و خود نگهداری‏ می‏ خواهد.

علت رانده شدن آدم از بهشت در منطق قرآن و تورات:
این است که در منطق اسلام آدم به این دلیل از بهشت رانده شد که به آن‏ درجه چهارم شناخت خود عمل نکرد، یعنی شناخت، بعد جهان‏ بینی پیدا کرد، بعد ایدئولوژی پیدا کرد، و بعد ایدئولوژی، او را به عمل ملتزم کرد، به‏ اینجا که رسید، پایش لغزید، گفتند: برو بیرون. ولی تورات می‏ گوید از اول به او گفتند شناخت پیدا نکن، چون شناخت پیدا کرد و چشمهایش باز شد به او گفتند برو بیرون، و آن درخت، درخت معرفت بود. این است که عرض می‏کنیم کمتر اندیشه ‏ای، فکری، نظریه تحریف شده ‏ای، به اندازه این تحریفی که در تورات وارد شده است به بشریت و به عالم‏ دین ضرر زده است. هنوز که هنوز است، در دنیا این موج مطرح است که یا علم یا دین، یکی از اینها. داستان آدم پر از حکمت است. یکی از حکمتها و درسها و رمزهای داستان آدم مسئله امکان شناخت است، یعنی می‏ خواهد به همه ما بگوید: ای انسانها! شما بچه آن آدمی هستید که‏ شناختش تا این حد بود، "بچه آدم" هستید، بچه آدمی هستید که شناخت‏ بی نهایت پیدا کرد، پس به سوی شناخت بی نهایت بروید. بچه آدم بودن‏ از نظر قرآن مساوی است با بچه شناسا بودن. شما بچه شناخت هستید.

منـابـع

مرتضی مطهری- شناخت- صفحه 31-29

ناصر مکارم شیرازی- تفسير نمونه- جلد 6 صفحه 129

کلیــد واژه هــا

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

بـرای اطلاعـات بیشتـر بخوانیـد