ازدواج جویبر، نمونه ای از برابری انسانها با یکدیگر

فارسی 1120 نمایش |

روزی پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم از روی مهربانی و دلسوزی به «جویبر» نگاه  کرد و به او فرمود: جویبر اگر با زنی ازدواج می کردی بر پاکدامنی خود صیانت می بخشیدی، و او بر دین و دنیای تو کمک می کرد!» جویبر: «پدر و مادرم فدای تو گردد،  کسی به من رغبت نمی کند، من نه حسب و نسب دارم و نه مال و جمال، کدام زن با این وضع  حاضر می شود با من ازدواج کند؟!» پیامبر: «خداوند به وسیله اسلام کسی را که در دوران جاهلیت شریف و عزیز بود، پست و خوار کرد و کسی را که در جاهلیت حقیر و پست بود، عزیز و گرامی ساخت. اسلام ننگ و عار جاهلیت و افتخار به قبائل و نیاکان را از شما پاک کرد. امروز همه مردم، سفید، سیاه، قرشی، غیرقرشی، عرب و عجم از آدمند و آدم را هم خداوند از خاک آفریده است و محبوب ترین مردم روز رستاخیز در پیشگاه خداوند مطیع ترین و پرهیزگارترین آنهاست، من امروز در میان مسلمانان، کسی را برتر از تو نمی بینم مگر کسی که از تو با تقواتر و فرمانبردارتر باشد.» سپس فرمود «جو یبر! برو پیش زیادبن لبید که از اشراف قبیله بنی بیاضه است، به او بگو من پیام آور رسول خدا برای شما می باشم، پیامبر به تو می گوید: دخترت «ذلفا» را به ازدواج «جویبر» در بیاور». «جویبر» با پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم به سوی خانه زیادبن لبید روانه شد و هنگامی وارد خانه زیاد شد که وی در آن موقع با گروهی از اقوام خویش در خانه خود نشسته بود، «جویبر» اجازه خواست تا وارد شود، اجازه ورود داده شد، پس از سلام رو به  زیاد کرد و گفت: «من پیام آور رسول خدا به سوی شما هستم آن هم درباره موضوعی که راجع به خود من است آیا آن را آشکارا بگویم، یا اینکه تنها به خود شما بگویم؟» زیاد: «آشکارا بگو، این برای من مایه شرف و افتخار است.» جو یبر: «پیام رسول خدا این است: دخترت ذلفا را به ازدواج من (جویبر) در آوری.» زیاد: «راستی رسول خدا تو را به خاطر همین کار فرستاده است؟؟!!» جو یبر: « آری، من از زبان پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم دروغ نمی گویم.» زیاد: «ما دختران خود را به کسانی می دهیم که هم شأن ما باشند تو پیش پیامبر برگرد، و عذر مرا به ایشان برسان.» جو یبر برگشت در حالی که می گفت: «به خدا سوگند سخن زیاد مطابق قرآن نیست و پیامبر هم چنین نفرموده است!!» دختر زیاد  که در پشت پرده نشسته بود سخنان پدر را شنید، فورا کسی را پیش پدر فرستاد و از او خواست که پیش او بیاید، زیاد پیش دختر خود آمد، دختر گفت: «پدر! چه سخنی بود که از تو شنیدم که به «جویبر» گفتی؟» زیاد: «او می گفت: مرا رسول خدا پیش تو فرستاده و گفته است که دخترم ذلفا یعنی تو را به ازدواج جویبر در بیاورم!» ذلفاء: به خدا سوگند، جویبر از زبان پیامبر دروغ نمی گوید، هم اکنون کسی را به دنبال جویبر بفرست تا او را برگرداند.» او فورا کسی را به دنبال جویبر فرستاد، وقتی جویبر به خانه «زیاد» بازگشت، زیاد به او گفت: «جویبر! آفرین برتو، من خودم به سوی پیامبر می روم و مساله را حل می کنم.» سپس زیاد پیش پیامبر آمد به پیامبر عرض کرد: «پدر و مادرم فدای تو باد،  جویبر پیامی از شما رساند و گفت: رسول خدا دستور داده است دخترت ذلفاء را به ازدواج من آوری. خواستم عرض کنم ما دختران خود را به کسانی می دهیم که از انصار و هم شأن ما باشند.» پیامبر: زیاد! جویبر یک فرد باایمانی است، مرد با ایمان هم شأن زن با ایمان است، اصولا مرد مسلمان کفو زن مسلمان می باشد. زیاد! دختر خود را در عقد او در آورد و از او اعراض مکن.» زیاد به خانه برگشت و جریان را با دختر خود در میان نهاد و آنچه را که از پیامبر شنیده بود به او گفت. دختر گفت: «با سخنی که پیش پیامبر زدی عصیان کردی و فرمان رسول خدا را اطاعت کن». سرانجام زیاد در یک مجلس عمومی دختر خود ذلفاء را طبق سنت خدا و رسول او به ازدواج جویبر در آورد.

منـابـع

آیت الله جعفر سبحانی- مبانی حکومت اسلامی- از صفحه 380 تا 382

کلیــد واژه هــا

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها