نمونه ای تواضع و فروتنی امام علی (ع) در برابر یتیمان

فارسی 1213 نمایش |

شنیده ایم حضرت علی (ع) پیرزنی را در یکی از گذرگاه های کوفه ]مرکز فرماندهیش[ دید که مشک آبی بر دوش گرفته و به سختی می برد! جلو آمد و زانو بر زمین زد و بند مشک  را از شانه ی پیرزن برداشت و بر شانه ی خودش گذاشت و با او راه افتاد. آن پیرزن او را نشناخت. چون عادتش این بود که در کوچه ها و خیابان ها تنها حرکت می کرد و اجازه نمی داد کسی از اعوان و اصحاب به دنبال بیفتند و نگهبانش باشند! می فرمود مرگ مقدر را کسی نمی تواند جلوگیری کند و غیرمقدر هم که حافظ نمی خواهد. طبعا فردی که با وضعی بسیار ساده و عادی از تشریفات در کوچه ها راه می رود اکثر مردم او را نمی شناسند. پیرزن هم او را نشناخت. در بین راه امام علیه السلام از حال او جویا شد. او گفت خدا، داد مرا از علی علیه السلام بگیرد! شوهر مرا فرستاد در یکی از سرحدات کشته شد و من با چند یتیم مانده ام. برای تامین معاش خود و کودکانم در خانه ها کار می کنم. به خانه پیرزن رسیدند. امام علیه السلام مشک را بر زمین نهاد و با خاطری پریشان برگشت و شب را با ناراحتی گذراند و اول صبح زنبیلی پر از آرد و هیزم و خرما بر دوش گرفت و به سمت خانه پیرزن به راه افتاد. در بین را یکی از اصحاب رسید و گفت یا امیرالمومنین! اجازه بدهید من بیاورم. فرمود: نه، روز قیامت بار علی را خودش باید بکشد! تو دنبال کار خودت برو، مرا تنها بگذار. در خانه ی پیرزن رسید و در زد. پیرزن پشت در آمد و  گفت: کیست؟ امام فرمود: همان بنده ی خدا که دیروز مشک آب به خانه آورد؛ در را باز کن برای بچه ها چیزی آورده ام. وارد خانه شد. فرمود: من می خواهم به تو کمک کنم و به ثواب برسانم. حالا یا تو از بچه ها نگهداری کن و من آرد را خمیر کنم یا من بچه ها را نگهداری می کنم. پیرزن گفت: من بهتر می توانم آرد را خمیر کنم. امام علیه السلام  نشست و بچه ها را دور خود جمع کرد و همچون پدری مهربان آنها را مورد نوازش قرار داد و با دست خرما در دهان آنها می گذاشت و می گفت: عزیزانم! علی را حلال کنید!  دقایقی گذشت و پیرزن گفت: خمیر حاضر است، محبت کن تنور را روشن کن. امام برخاست هیزم در تنور ریخت و آن را روشن کرد. وقتی شعله ی آتش بالا آمد صورتش را بر آن گرفت و گفت: علی! بچش حرارت آتش دنیا را. یادت مرود که آتش سوزان جهنم برای بی خبران از حال بیوه زنان و یتیمان آماده است. در این اثنا زنی از همسایه ها وارد شد و با کمال تعجب دید امیرالمومنین علیه السلام در مطبخ این پیرزن کار می کند!! حیرت زده کنار پیرزن آمد و گفت: مادر! می دانی این آقا که در مطبخ کار می کند کیست؟!! گفت: نه نمی شناسم.. مرد مهربانی است، از دیروز به من خیلی خدمت کرده  است. گفت: مادر، این امیرالمومنین علی علیه السلام است. پیرزن تا امام را شناخت، هم ترس و وحشت سراپای او را گرفت و هم غرق در عرق خجالت شد. جلو آمد و گفت: یا امیرالمومنین! عفوم کنید؛ من شما را نشناختم و این جسارت ها را کردم و اینک سخت شرمنده ام. امام فرمود: نه، من شرمنده ی شما هستم که در رسیدگی به حال شما کوتاهی شده است.

منـابـع

سیدمحمد ضیاء آبادی-غدیر، سند ولایت حضرت علی (ع) – از صفحه 51 تا 52

کلیــد واژه هــا

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها