جستجو

بررسی انتقادی استدلال های سارتر در رد واجب الوجود (خدا)

چکیده

سارتر وجود را کاملا غیر ضروری می داند و معتقد است که هیچ موجودی از هیچ ضرورتی برخوردار نیست. بنابراین خدا، که در تفکر دینی موجودی ضروری و واجب دانسته می شود، نمی تواند وجود داشته باشد. او دو استدلال در رد وجود خدا، به عنوان واجب الوجود، مطرح می کند. در استدلال اول ضرورت علی وجود خدا و در استدلال دوم ضرورت منطقی وجود او را رد می کند. در این مقاله که در دو بخش اول و دوم می آید، به شرح این دو استدلال و نقد آنها پرداخته می شود.

مقدمه

خدا، در تفکر دینی، موجودی ضروری یا واجب الوجود است که همه ی موجودات دیگر را که غیر ضروری یا ممکن الوجود هستند به وجود آورده و در وجود حفظ می کند و عدم وجود او محال است. در حالی که موجودات ممکن از چنین صفتی برخوردار نیستند و وجودشان متکی به موجود قایم به ذات یعنی خداست. از نظر افراد مؤمن همین اتکا یکی از دلایل اثبات وجود خداست. اما از نظر سارتر موجود ضروری یا واجب اصلا نمی تواند وجود داشته باشد. او معتقد است که همه ی موجودات عالم غیر ضروری و ممکن الوجود هستند. سارتر، وجود را «عدم ضرورت محض» توصیف می کند، عدم ضرورت چتری است که بر عالم و آدم سایه افکنده و هیچ موجودی، از جمله خدا از دایره ی شمول آن خارج نیست. بنابراین «خدا، اگر وجود داشته باشد، غیر ضروری (contingent) است.» سارتر در هستی و نیستی دو استدلال «انتزاعی و نسبتا مبهم» در اثبات محال بودن واجب الوجود ذکر می کند. او در استدلال اول نظر دکارت را درباره ی خدا به عنوان موجود علت خود (ens causa sui) و در نتیجه موجود ضروری و واجب، رد می کند و در استدلال دوم به رد نگرش لایب نیتس در مورد خدا، به عنوان موجودی که وجودش منطقا ضروری است، می پردازد.

استدلال اول در رد خدا به عنوان موجود علت خود

دکارت خدا را موجودی تعریف می کند که علت و مبنای وجود خود است. در او مبنای وجود و خود وجود آنچنان با هم یکی شده اند که نمی توان آنها را از هم متمایز کرد. از اینجا نتیجه گرفته می شود که خدا قائم به ذات است و به اقتضای ذاتش وجودی واجب و سرمدی دارد. در او ماهیت و وجود یکی است. سارتر این مفهوم از خدا را رد می کند. او در بخش دوم از هستی و نیستی می گوید آگاهی بشری که آزادانه عمل می کند می تواند مبنای وجود خود باشد و سپس ادامه می دهد که هیچ موجودی، از جمله خدا، نمی تواند وجود خود را بنیان نهد و علت وجود خود باشد. علت اینکه انسان نمی تواند مبنای وجود خودش باشد این است که مبنایی که می خواهد به وجود ضرورت بخشد و آن را از حالت امکان صرف خارج سازد باید مبنایی عقلانی باشد یعنی مبنایی که معنا و هدفی درونی به وجود می بخشد. آگاهی بشری با معین کردن نحوه ی آگاه بودن خود، به اعمالش معنا می بخشد اما از آنجا که وجودش معلول این خود تعین بخشی آگاهانه نیست فاقد دلیل یا توجیه عقلانی است. به عبارت دیگر، گرچه انسان هنگامی که وجود پیدا می کند می تواند معنا و ارزشی به وجود خود بدهد اما هیچ دلیلی برای وجود داشتن خود او وجود ندارد. در مورد خدا نیز وضعیت به همین شکل است. وجود او فقط در صورتی ضروری خواهد بود که بتوان آن را از لحاظ عقلانی توجیه کرد. اما چنین کاری ممکن نیست و در نتیجه خدا نمی تواند مبنای وجود خود باشد. استدلال سارتر به این شرح است:
«(وجود) برای بنیان نهادن وجود خود باید در فاصله ای از خود وجود داشته باشد؛ این به معنای نوعی نفی وجود بنیان نهاده شده و همچنین وجود بنیان نهنده است، یعنی یکی دوگانگی در عین وحدت؛ در اینجا ما باید به مورد لنفسه (به معنای موجود آگاه، یعنی انسان) بازگردیم. خلاصه، هر کوششی برای تصور کردن مفهومی از وجود که مبنای وجود خود باشد ناگزیر منجر به ایجاد مفهومی از وجود خواهد شد که از این حیث که وجود فی نفسه (به معنای موجود فاقد آگاهی ) است غیرضروری است و مبنای عدم خود خواهد بود. عمل علیت که به وسیله ی آن خدا علت خود است یک عمل نفی کننده است همانطور که هرگونه بازیافتن خود به وسیله ی خود چنین است، تا آن اندازه که رابطه ی اولیه ی ضرورت عبارت است از یک بازگشت به خود یعنی یک انعکاس. این ضرورت اولیه نیز بر مبنای یک وجود غیر ضروری پدیدار می شود یعنی دقیقا آن وجودی که به منظور این وجود دارد که علت خود باشد.»
یکی از پیش فرضهای این استدلال این است که علت باید پیش از معلول وجود داشته باشد. مسلم است که هیچ موجودی نمی تواند پیش از خود وجود داشته باشد؛ بنابراین مفهوم خدایی که علت خود است متناقض و محال است. این اشکال از اشکالهایی است که معمولا به مفهوم دکارتی از خدا وارد شده است. در استدلال مذکور مقایسه ای صورت گرفته است میان آگاهی الهی و آگاهی بشری. براساس این مقایسه مفهوم ضرورت الهی را باید به عنوان یک رابطه ی تاملی (reflective) درنظر گرفت که مشابه است با رابطه ی تاملی ای که به وسیله ی آن، آگاهی بشری به وجود خود معنا می بخشد. برای آنکه این مقایسه را بهتر درک کنیم باید ببینیم آگاهی بشری چگونه به وجود خود معنا می بخشد.

فرایند معنا بخشی آگاهی به خود

از نظر سارتر آگاهی بشری از طریق خود تعین بخشی آزادانه و آگاهانه، به وجود خود معنا می دهد. معنای آگاهی در اهداف و مقاصدش تجسم می یابد و این مقاصد نه تنها علم او به اشیاء بلکه همچنین نحوه ی رویکرد او را به جهان شامل می شود، رویکردی که پاسخهای احساسی، جستجوی ارزشها و نظام بخشیدن به عالم در قالبی از روابط ابزاری پیچیده را دربر می گیرد. به عبارت دیگر، آگاهی با معنا بخشیدن به عالم به وسیله ی اعمال التفاتی اش به وجود خویش معنا می دهد. این اعمال التفاتی از طریق آنچه سارتر آن را «آگاهی پیش – تاملی» (pre-reflective consciousness) می نامد قوام می یابند. آگاهی پیش از هرگونه تامل خاصی درباره ی خود ذاتا به وجود خویش آگاه است. برای مثال وقتی من ادراک یا تخیل می کنم آگاهم که در حال انجام این عمل هستم. به وسیله ی این خودآگاهی است که من نحوه ی آگاه بودن و ارتباط برقرار کردنم را با عالم شکل می دهم. به علاوه، این تعین بخشی، آزادانه صورت می گیرد زیرا آگاهی یا آگاه شدن از خود از وجود خود جدا شده و در فاصله ای از آن قرار می گیرد. این مسئله ما را به تحلیل سارتر از خودآگاهی پیش – تاملی با حضور برای خود می رساند که مستقیما به استدلال مذکور مرتبط است. هدف از این تحلیل اثبات آزادی آگاهی است و نکته ی اصلی آن عبارت است از اینکه آگاهی در فرآیند آگاه شدن از خود دچار نوعی گسست یا دوگانگی می شود، یعنی آگاهی به عنوان تامل کننده و آگاهی به عنوان تامل شونده. این دوگانگی از آنجا ناشی می شود که آگاهی تامل کننده با خودش به عنوان چیزی مواجه می شود که از قبل به صورت تامل شده وجود دارد. اما باید توجه داشت که این دو فقط دو جنبه از یک آگاهی واحد هستند و در واقع ما با یک دوگانگی در عین وحدت روبرو هستیم. آگاهی از طریق این «بازیافت» وجود خود می تواند نحوه ی وجود خویش را معین سازد.

تمایز میان آگاهی تامل شونده و آگاهی تامل کننده

نکته ی مهمی که در استدلال سارتر وجود دارد این است که آگاهی وجود خود را ایجاد نمی کند بلکه آن را باز می یابد و آزادی آگاهی نیز در همین عمل بازیافت وجود خود در هنگام تفکیک به آگاهی تامل کننده و تامل شونده حاصل می گردد. هرگونه رابطه ای مستلزم تمایزی است میان چیزهایی که به هم مرتبط هستند. آگاهی تامل شونده از آگاهی کننده متمایز است زیرا آگاهی تامل کننده از خود فاصله می گیرد تا وجود خود را درک کند. این باعث ایجاد شکاف یا گسستی در وجود آگاهی می شود و آگاهی تامل کننده را از وجود تامل شونده ی خود جدا می کند. اکنون می توانیم دریابیم که چرا سارتر معتقد است که هیچ موجودی نمی تواند مبنای وجود خود باشد. زیرا برای انجام چنین کاری باید همچون آگاهی تامل کننده در یک عمل انعکاسی به خودش بازگردد. این عمل که مستلزم گسست مذکور است فعالیت التفاتی آگاهی را خارج از دسترس وجودش قرار می دهد و از این راه آزادی آگاهی را تامین می کند اما در عین حال آگاهی را از خودش جدا می کند و آن را در فاصله ای از خود قرار می دهد. این به معنای آن است که بگوئیم آنچه آگاهی از آن آگاه می شود تا معنای وجود خود را معین کند موجودی است که از قبل وجود دارد تا بازیافته شود. از این رو وجود آن نمی تواند به وسیله خودش بنیان نهاده شود. چنین آگاهی ای می تواند نحوه ی وجود خود را اصلاح کند اما هرگز نمی تواند به آن دلیلی برای وجود داشتن بدهد و بنابراین همواره غیرضروری باقی می ماند. در نتیجه، هرگونه عمل انعکاسی آگاهی، چه بشری چه الهی، فقط منجر به تمایز نهادن میان آگاهی و وجود آن می شود اما نمی تواند آن وجود را بنیان نهد. بنابراین نه انسان می تواند علت و مبنای وجود باشد نه خدا.

نقد

یکی از جنبه های قابل بحث استدلال سارتر این است که بر اساس آن، آگاهی می تواند از طریق یک عمل انعکاسی خود را از وجود خویش جدا سازد. اگر قرار باشد چنین عملی اتفاق بیفتد مشکل می توان تصور کرد که چگونه آگاهی می تواند وجود التفاتی خود را تعین بخشد. زیرا اگر آگاهی خارج از دسترس وجودش باشد وجود آن نیز باید خارج از دسترس عمل تاملی ای باشد که آن را باز می یابد. به علاوه، چه چیزی این دو جنبه از وجود را در وحدتی از وجود کنار هم جمع می کند؟ اگر وجود آگاهی خارج از دسترس آگاهی تامل کننده است روشن نیست که چگونه می تواند تکیه گاه آگاهی تامل کننده در وجود باشد. با این حال نکته ی درستی در استدلال سارتر وجود دارد. فرض کنید که ما موجود ضروری را موجودی تعریف کنیم که برای خود مبنایی عقلانی یا دلیلی برای وجود فراهم می کند. در این صورت حق با سارتر است که می گوید هر عملی که چنین مبنایی را فراهم آورد باید عملی انعکاسی باشد، زیرا آن برای خودش مبنایی فراهم می کند. این دقیقا همان «علت خود» دکارت است. زیرا موجودی که وجود خود را نیافریده است آن را فرض می گیرد و برای خود دلیلی برای عمل کردن فراهم می کند.
اما از نظر سارتر موجودی که علت خود باشد محال است زیرا چنین موجودی باید وجود داشته باشد تا بتواند علت خود باشد. هیچ علت فاعلی ای نمی تواند ناموجود باشد. ممکن است گفته شود که خدا سرمدی است و در معرض توالی حالات قرار ندارد اما حتی بدون توالی زمانی باید تقدم مابعدالطبیعی وجود بر فکر وجود داشته باشد. درست است که سارتر خدا را به عنوان علت خود رد می کند و او را به این معنا ضروری نمی داند اما این سوال مطرح می شود که آیا نمی توان وجود خدا را به معنایی دیگر ضروری دانست، معنایی که با تلقی فرد مؤمن از خدا سازگار باشد. سارتر می گوید در مورد هر موجودی می توان پرسید که چرا وجود دارد. اگر نتوان به این سوال پاسخ داد آن موجود بی معنا و پوچ خواهد بود. فرد مؤمن خدا را موجودی می داند که تبیین کننده ی نهایی همه چیز است و از طرف دیگر معتقد است که همه ی موجودات نیاز به تبیین دارند. بدین ترتیب وجود خدا نوعی ضرورت به دست می آورد. وجود موجودات در جهان از نظر فرد مؤمن نشان دهنده ی اتکا همه ی آنها به چیزی نهایی و غایی است، در حالی که فرد ملحد وجود آنها را دلیلی بر نامعقول بودن نهایی همه چیز در جهان می داند.
از آنجا که فرد مؤمن خدا را تبیین نهایی همه چیز می داند چیز دیگری باقی نمی ماند تا بر اساس آن بتوان وجود خدا را تبیین کرد. مفهوم خدا مستلزم آن است که او برای وجود خود متکی بر هیچ چیز نباشد زیرا اگر متکی بود دیگر نمی توانست موجود غایی باشد. اگر وجود خدا متکی بر انتخاب خود او یا قصد او مبنی بر بنیان نهادن خود باشد دیگر نمی توان آن را وجودی نهایی دانست. فرد مؤمن این مطلب را رد می کند و صرفا می گوید که خدا وجود دارد و به همین دلیل همه ی موجودات دیگر هم می توانند وجود داشته باشند. بنابراین درست است که بپرسیم آیا خدا وجود دارد یا نه اما بی معناست بپرسیم چرا او وجود دارد. زیرا بر اساس نظر فرد مؤمن همه ی تبیینها باید به خدایی ختم شود که دلیل نهایی برای وجود هر چیزی است. فرد مؤمن احتمالا با سارتر موافق است که وجود خدا تبیینی ندارد اما دلیل او، بر خلاف سارتر، این است که چون خدا منشأ هرگونه تبیینی است برای خودش نیازمند به هیچ گونه تبیینی نیست. می توان از فرد مؤمن پرسید که چرا به وجود چنین موجودی ایمان دارد اما مشکل می توان گفت که ایمان به خدا متناقض است زیرا خدا را نمی توان صرفا به مفهوم موجود علت خود که سارتر آن را رد می کند، فروکاست.

منابع

  • فصلنامه حکمت و فلسفه- انتشارات دانشگاه تهران- شماره 2 صفحه 39- 43

کلید واژه ها

فلسفه غرب ژان پل سارتر استدلال واجب الوجود خدا علت و معلول جهان بینی مؤمن

مطالب مرتبط

بررسی انتقادی استدلال های سارتر در رد واجب الوجود (ضرورت منطقی) تلقی پراگماتیستی (کارکردگرایی) از دین نسبت خدا و انسان در تفکر ارنست بلوخ حل مشکل «علت نخستین» در فلسفه غرب ادله اثبات علم خدا رابطه بین علم حق تعالی و تحقق اشیاء قرآن و حوادث خارق العاده

اطلاعات بیشتر

بررسی انتقادی استدلال های سارتر در رد واجب الوجود (ضرورت منطقی)

ابزار ها