جستجو

فراز و نشیب های زندگی یوسف علیه السلام (نوجوانی)

تظاهر به خیرخواهى

خداوند می فرماید: «قالوا یا ابانا مالک لا تأمنا على یوسف و انا له لناصحون؛ (و براى انجام این کار، برادران نزد پدر آمدند و) گفتند: پدرجان چرا تو درباره (برادرمان) یوسف به ما اطمینان نمى کنى؟ در حالى که ما خیرخواه او هستیم.» (یوسف/ 11)
این آیه دلیل خوبى است بر اینکه برادران پیشنهاد کسى را که گفت: «یوسف را مکشید بلکه او را به چاه بیندازید» پذیرفته و بر آن اتفاق داشتند و تصمیم گرفتند همان نقشه را پیاده کنند، لاجرم لازم بود اول پدر را که نسبت به ایشان بدبین بود و نسبت به یوسف امینشان نمى دانست درباره خود خوشبین سازند و خود را در نظر پدر پاک و بى غرض جلوه دهند تا بتوانند یوسف را از او بگیرند به این منظور او را با این کلمات مخاطب قرار دادند که: «یا ابانا» اى پدر ما، با این جمله درصدد بودند عواطف پدرى و مهر او نسبت به فرزندانش را تحریک کنند، سپس مى گویند: «چرا ما را نسبت به یوسف امین نمى دانى با اینکه ما جز خیر او نمى خواهیم و جز خشنودى و تفریح او را در نظر نداریم.»
پس از این خیرنمایى ها و مظلوم و مهربان نشان دادن ها پیشنهاد کردند که یوسف را با خود به صحرا ببرند. در خصوص معناى «ناصحون» گفته اند: «و النصح ضد الغش» و معناى اصلى آن اخلاص در عمل باشد از خیانت. فرزندان یعقوب براى اجراى نقشه خود علیه «یوسف» موانعى بر سر راه داشتند نخست خود یوسف بود که باید براى رفتن به صحرا از خود رغبتى نشان مى داد و سپس عدم اعتقاد پدر به آنها نسبت به حفظ جان یوسف بود. ایشان براى رفع مشکل اول نزد یوسف آمدند و با یکدیگر مشغول بازى شدند، کشتى گرفتند و نیز بازى هاى دیگر کردند یوسف گفت آیا شما هر روز در صحرا چنین مى کنید؟ آنها پاسخ دادند بهتر از این، آیا تو هم دوست دارى با ما به صحرا بیایى تا شاهد این بازى ها باشى و خود نیز بازى کنى؟ بالاخره یوسف را راغب کردند آنگاه به اتفاق یکدیگر نزد پدر آمدند (تا مانع دوم را هم برطرف نمایند) همچنان روى پاى ایستادند تا پدر از آنها سؤال کرد، براى چه کارى آمده اید؟ آنها با کلامى عاطفى گفتند: «یا ابانا» اى پدر ما تو را چه بوده است که ما را بر یوسف امین نمى دانى، ما نیک خواه او هستیم و به او خیانت نمى کنیم. او را با ما به صحرا بفرست (یرتع و یلعب) تا او بازى کند، (با این عبارت نیز آنها سعى داشتند که بگویند ما به خاطر خود یوسف مایلیم او را به صحرا ببریم مى خواهیم او بازى کند، و باز براى اطمینان بیشتر پدر، گفتند «و انا له لحافظون» ما او را حفظ خواهیم کرد.

علت عدم اطمینان حضرت یعقوب از فرزندانش نسبت به یوسف

شاید دلایل مختلفى سبب شده بود که حضرت یعقوب اطمینان لازم نسبت به همراه شدن یوسف با سایر فرزندانش نداشته باشد:
1- از آنجا بچه ها در دفاع و مراقبت از خود ناتوانند لازم است یک مراقب دلسوز همراهشان باشد تا او را حفاظت نماید.
2- در حالى که از شواهد و قرائن به دست مى آید که فرزندان یعقوب نسبت به برادرشان یوسف نه تنها عنایت و محبتى نشان نمى دادند، بلکه نسبت به او حسادت مى ورزیدند. شاهد این مطلب کلام یعقوب است که به هنگامى که یوسف خواب دید و خوابش را براى پدر اینگونه تعریف کرد «یا ابت إنى رأیت احدعشر کوکبا و الشمس و القمر رأیتهم لى ساجدین؛ اى پدرم من در خواب دیدم که یازده ستاره و خورشید و ماه در برابرم سجده مى کنند.» (یوسف/ 4) حضرت یعقوب احساس خطر کرد و فرمود: «یا بنى لاتقصص رؤیاک على اخوتک فیکیدوا لک کیدا؛ فرزندم خواب خود را براى برادرانت بازگو مکن که براى تو نقشه (خطرناکى) مى کشند.» (یوسف/ 5)
شاهد دوم، بر حسادت برادران یوسف نسبت به او، این مطلب بود که آنها فکر مى کردند پدرشان یوسف را بیشتر دوست دارد و این فکر را ابراز مى داشتند، این فکر و ابراز آن ناشى از حسادت بوده است. و بالاخره همین روحیه خطرناک بود که آنها را از راه حق خارج کرد و سبب شد آنها یوسف را به چاه بیندازند و عملى بى رحمانه و غیرانسانى را در خصوص یوسف مرتکب شوند و بدتر از این، پدر خود را به غم فراق عزیزش مبتلا نمایند.
3- از روایات استفاده مى شود که به حضرت یعقوب (ع) الهام شده بود که به وسیله فرزندانش، یوسف در معرض خطر قرار دارد.و نیز گفته اند وى در خواب دیده بود که به تعداد فرزندانش گرگ به یوسف حمله ور شده است.
4- مضافا بر تمامى این امور کار برادران یوسف، سؤال برانگیز بود، زیرا هرانسان هوشمندى این سؤال برایش مطرح مى شد که چه شده است، کسانى که تا به حال نسبت به یوسف هیچ محبتى نمى کردند بلکه حسادت مى ورزیدند حال یک مرتبه تغییر رویه داده اند (به قول معروف) محبتشان گوله شده، با الفاظى عاطفى از پدر تقاضاى یوسف مى کنند و خیرخواهانه و ترحم آمیز نسبت به یوسف پیشنهاد مى کنند او را با خود به گردش و بازى ببرند؟ آیا این وضع جدید براى یعقوب (ع) جاى شک و تردید ندارد و جا نداشت که وى بهانه بیاورد تا یوسف را تسلیم آنها نکند. اما در عین حال ایشان با لحنى محتاطانه فرمود: «اخاف ان یأکله الذئب و انتم عنه غافلون؛ از این مى ترسم که گرگ او را بخورد و شما از او غافل باشید!» (یوسف/ 13)
آن جناب به بچه ها نگفت از خودتان بر یوسف مى ترسم که نقشه اى بکشید و حال آنکه چه بسا از همین مسئله حراس داشت که با نقشه اى شیطانى جان او را به خطر بیاندازند اما به این نکته اشاره نکرد بلکه به اولین نکته اشاره کرد که حفظ بچه ها از عهده افراد مسئولیت شناس برمى آید که دلسوزانه از آنها مراقبت و محافظت کنند. اما شاید شما به خاطر عدم توجه و غفلت نسبت به او نتوانید او را از خطرات حفظ کنید، (مخصوصا از خطر گرگ که ظاهرا در آن سرزمین زیاد بوده است). اما در عین حال بچه ها به پدر تضمین دادند که «انا له لحافظون؛ ما او را حفظ مى کنیم.» (یوسف/ 12) «نحن عصبة؛ ما گروه نیرومندى هستیم.» (یوسف/ 14) «لئن اکله الذئب... انا اذا لخاسرون؛ اگر گرگ او را بخورد، از زیانکاران خواهیم بود.» (یوسف/ 14)
با تمام این تضمین ها که دادند، و پدر را اخلاقا مجبور به تسلیم کردن یوسف کردند، لکن باز شناخت یعقوب از فرزندانش دقیق بود او مى دانست که فرزندانش به تنها چیزى که توجه ندارند حفظ جان یوسف است، بنابراین به آنها گفت به خاطر این غفلت مى ترسم یوسف را خطرى تهدید نماید. خواه آن خطر که مصداق بارزش گرگ درنده بود، باشد یا گرگ نفس فرزندانش که چیزى کمتر از گرگ وحشى درنده نبود.

عوارض و اثرات شوم حقارت

از مطالعه مجموع آیات مورد بحث چنین به دست مى آید که فرزندان یعقوب (ع) گرفتار حقارت شده بودند، آنها احساس مى کردند یوسف و برادرش بنیامین نزد پدر جایگاهى برتر دارند (حال عامل این احساس حقارت چه بوده است، جاى بحث و بررسى دارد) اما این بیمارى عوارض خطرناکى مانند: دورویى، نفاق، حسد و انتقام جویى را به دنبال داشت، آنان به خاطر احساس حقارتى که داشتند به جایگاه یوسف در نزد پدر حسد ورزیدند، و از راه دورویى و نفاق درصدد انتقام جویى از یوسف برآمدند این بیمارى سبب شد آنها به دروغ خود را خیرخواه یوسف نشان دهند و درصدد برآیند که پدر و برادر خود را فریب دهند تا نقشه انتقام جویانه خود را نسبت به یوسف پیاده کنند. این بیمارى سبب هلاکت و نابودى عواطف انسانى مى شود تا آنجا که بتواند شاهد مرگ برادر خود باشد و احساس درد و رنج نکند، فریاد استغاثه و کمک خواهى برادر کوچک خود را بشنود اما ترتیب اثر ندهد، و بالاتر اینکه خودش سبب هلاکت و نابودى برادرش گردد. و چه حساب شده و دقیق امام هادى (ع) مى فرماید: «من هانت علیه نفسه فلاتأمن شره؛ کسى که خویشتن را ناچیز و خوار مى یابد و در باطن نسبت به خود احساس پستى و حقارت دارد از شر او ایمنى نداشته باش.» (تحف العقول، ص 483)

اجراى نقشه شیطانى

خداوند می فرماید: «فلما ذهبوا به و اجمعوا ان یجعلوه فى غیابت الجب و اوحینا الیه لتنبئنهم بامرهم هذا و هم لایشعرون؛ هنگامى که او را با خود بردند و تصمیم گرفتند وى را در نهانگاه چاه قرار دهند (سرانجام مقصد خود را عملى ساختند) و به او وحى فرستادیم که آنها را در آینده از این کارشان باخبر خواهى ساخت، در حالى که آنها نمى دانند.» (یوسف/ 15)
کلمه اجمعوا، بیانگر این مطلب است که فرزندان یعقوب بر یک تصمیم همگى متفق شدند، و از آنجا که عمل آنها بسیار زشت و شنیع بود، به طورى که شنونده را طاقت شنیدن آن نیست، جواب «لما» در آیه شریفه حذف شده تا اشاره باشد بر اینکه، مطلب، از شدت شناعت و فجیع بودن قابل گفتن نیست... خداوند در این آیه شریفه با حذف جواب «لما» مانند این است که مقدارى سکوت کرده، سپس از شدت تأسف و اندوه اسمى از خود جریان نبرده، چون گوش ها طاقت شنیدن اینکه چه برسر این طفل معصوم آوردند ندارد. آرى، طفل بى گناه و مظلومى که خودش پیامبر و پسر پیامبر است و کارى نکرده که مستحق چنین کیفرى باشد آن هم به دست کسانى که برادر او بودند و مى دانستند که پدر پیرشان چقدر او را دوست مى دارد. بالاخره، فرزندان یعقوب به هدف طرد و نفى برادر خود نیت شوم خود را اجرا کردند و خداوند در همان حال به یوسف وحى کرد «و اوحینا الیه» که سوگند مى خورم، که به یقین روزى برادرانت را به حقیقت این عمل زشتشان خبر خواهى داد. خداوند مکر برادران یوسف را برعلیه خودشان به کار بست یعنى آنها مى خواستند نور یوسف را خاموش کنند و او را خار و ذلیل نمایند، به همین هدف او را به چاه انداختند، سپس وقتى دیدند کاروانى درصدد نجات اوست، وى را برده خود معرفى کردند و به بهاء اندک فروختند، اما خداوند عمل آنها را مقدمه به قدرت رسیدن و عزیز شدن یوسف قرار داد، و ذلت و خارى را نصیب خودشان نمود.

عذر بدتر از گناه

خداوند می فرماید: «و جاءوا أباهم عشاء یبکون* قالوا یا ابانا انا ذهبنا نستبق و ترکنا یوسف عند متاعنا فاکله الذئب و ما انت بمؤمن لنا و لو کنا صادقین؛ (برادران یوسف) شب هنگام گریان به سراغ پدر آمدند. گفتند: اى پدر ما رفتیم و مشغول مسابقه شدیم و یوسف را نزد اثاث خود گذاردیم و گرگ او را خورد. (اگرچه) تو هرگز سخن ما را باور نخواهى کرد، هرچند راستگو باشیم.» (یوسف/ 16- 17)
«عشاء» به معناى آخر روز است، اما بعضى گفته اند به معناى مدت زمانى است که میان نماز مغرب و عشاء فاصله مى شود.

علت گریه فرزندان یعقوب پس از مراجعه به خانه

گریه آنها واقعى نبود، بلکه گریه اى مصنوعى به این هدف که مسئله فقدان یوسف را بر پدر مشتبه سازند تا یعقوب ایشان را در آنچه ادعا مى کنند در خصوص یوسف تصدیق نماید. فرزندان یعقوب به گمان باطلشان عذرى موجه و عقل پسند را در خصوص فقدان یوسف براى پدر خود تراشیدند و براى تقویت عذرشان شواهدى نیز داشتند: اولا، گفته مى شود در آن صحرا گرگ زیاد بوده است، ثانیا، حضرت یعقوب نیز هنگامى که مى خواستند یوسف را به صحرا ببرند این احتمال را ذکر کرد، که مبادا گرگ او را بخورد، ثالثا، آنها براى صدق گفتار خود به صورت مصنوعى به گریه و زارى پرداختند، رابعا، پیراهن خون آلود یوسف را با خود آورده بودند، آنان تمامى این موارد را براى سرپوش گذاردن برگناه خود داشتند اما در عین حال ته دلشان گواهى مى داد که این حرف ها براى یعقوب پذیرفتنى نیست از این رو مى گفتند، اگرچه ما راست مى گوئیم اما تو حرف ما را باور ندارى.
اینکه حضرت یعقوب در مخالفت با رفتن یوسف به صحرا گفت شاید او را گرگ بخورد، شاید حکایت از این مطلب داشته باشد که آن جناب خواست جلو عذر و بهانه آنها را ببندد، به عبارت دیگر شاید به فرزندانش گفت شما یوسف را مى کشید، سپس به گردن گرگ مى اندازید بنابراین با به صحرا بردن یوسف مخالف بود. در عین حال بچه هاى یعقوب آنقدر وقت نکردند که عذرى را بیاورند که پدر احتمالش را نداده باشد، همین مسئله سبب مى شد که یعقوب متوجه کذب ادعاى آنها باشد و حتى خود آنها هم بفهمند که پدر حرفشان را باور ندارد.

قسم دروغ فرزندان یعقوب

خداوند می فرماید: «و جاءوا على قمیصه بدم کذب قال بل سولت لکم انفسکم امرا فصبر جمیل و الله المستعان على ما تصفون؛ و پیراهن او را با خونى دروغین (آغشته ساخته، نزد پدر) آوردند؛ گفت هوس هاى نفسانى شما این کار را برایتان آراسته من صبر جمیل (و شکیبائى خالى از ناسپاسى) خواهم داشت و در برابر آنچه مى گویید از خداوند یارى مى طلبم.» (یوسف/ 18)
هیچ گفتار و پیشامد دروغى نیست مگر آنکه در اجزاء و اطراف آن تناقض هایى به چشم مى خورد که گواه و شاهدى بر دروغ بودن آن گفتار یا پیشامد است (ولو طراح آن، خیلى ماهرانه طرح کرده باشد.) این مطلب به تجربه ثابت است که دروغ شاید به صورت موقت بر امرى سرپوش بگذارد و مانع آشکار شدن تمام حقیقت یا بخشى از حقیقت بشود اما عمر اعتبار دروغ کوتاه است، معمولا دیرى نمى پاید که دروغگو خود به حقایق اعتراف مى کند و یا نکاتى از او شنیده مى شود که مى تواند به حقیقت منجر شود.

نظام عالم با صدق سازگار است نه با دروغ

در این عالم نظامى حکومت مى کند که در آن بین اجزاء و ابعادش ارتباط و اتصال برقرار است پس هرگاه حادثه اى اتفاق بیافتد داراى لوازم و ملزوماتى متناسب با خود است و در بین تمامى لوازم و ملزومات آثارى است که بعضى را بربعض دیگر متصل مى سازد، به طورى که اگر به یکى از آنها خللى وارد آید همه مختل مى شود، این قانونى است کلى و استثناء ناپذیر. مثلا اگر جسمى از مکانى به مکان دیگر انتقال یابد، از لوازم این انتقال آن است که دیگر در آن زمان آن جسم در مکان اول نباشد بلکه مکان اول از آن شى ء خالى باشد و مکان دوم به آن شى ء مشغول باشد و نیز سایر لوازم به تبع این انتقال به وجود مى آید. بنابراین انسان و یا هرسبب دیگرى که فرض شود نمى تواند حقیقتى از حقایق را براى همیشه بپوشاند زیرا همه لوازم آن قابل پوشاندن نیست به فرض هم که بتواند یکى از لوازم را بپوشاند، سایر لوازم آن سر در مى آورد.
بر همین اساس است که مى گویند حکومت و دولت از آن حق است هرچند که باطل جولان و عرض اندامى هم بکند و نیز مى گویند ارزش از آن صدق است و نجات در آن است هرچند که احیانا باطل مورد رغبت قرار بگیرد، به همین جهت است که خداوند مى فرماید: «ان الله لایهدى من هو کاذب کفار؛ خداوند آن کس را که دروغگو و کفران کننده است هرگز هدایت نمى کند.» (زمر/ 3) و نیز فرموده «ان الله لایهدى من هو مسرف کذاب؛ خداوند کسى را که اسرافکار و بسیار دروغگوست هدایت نمى کند.» (غافر/ 28) و نیز مى فرماید: «ان الذین یفترون على الله الکذب لایفلحون؛ به یقین کسانى که به خدا دروغ مى بندند رستگار نخواهند شد.» (نحل/ 116) و مى فرماید «بل کذبوا بالحق لما جائهم فهم فى امر مریج؛ آنها حق را هنگامى که به سراغشان آمد تکذیب کردند از این رو پیوسته در کار پراکنده خود متحیرند.» (ق/ 5) این بدان جهت است که چون حق را دروغ شمردند ناگزیر پایه خود را بر اساس باطل نهاده و در زندگیشان بر باطل تکیه زدند، در نتیجه خود را در نظامى مختل قرار دادند که اجزایش با یکدیگر تناقض داشته و هرجزیى جزء دیگر را رسوا و انکار مى کند.
اما، حادثه فقدان یوسف (ع) که به دست برادرانش اتفاق افتاده به طور مسلم و یقین، دروغ هایى همچون (دیروقت به خانه آمدن، گریان بودن، قسم یاد کردن، پیراهن یوسف را به خون دروغین آغشته کردن و خبرهاى دروغى مثل، به مسابقه مشغول بودن و گرگ خور شدن یوسف) نمى توانست بر آن سرپوش بگذارد بنابراین رسوا شدن برادران یوسف در این حادثه روشن تر از آفتاب است، زیرا آنها نه تنها نتوانستند بر حقیقت فقدان یوسف سرپوش بگذارند چون لوازم این حادثه بر علیه تلاش آنها گواهى مى داد، به علاوه آنها حقیقت خیانتگرى خود علیه یوسف و پدرشان را نیز آشکار کرد، همچنین کذاب بودن خود را نیز آشکار نمودند. در نتیجه این دروغگویان نه تنها نتوانستند حقیقتى را بپوشانند بلکه دو حقیقت دیگر را نیز در مورد خود آشکار کردند.
حضرت یعقوب (ع) هنگامى که خبر دروغین مرگ فرزند عزیزش یوسف (ع) را شنید خطاب به سایر پسرانش گفت: «قال بل سولت لکم انفسکم امرا فصبر جمیل» آن جناب با توجه به حسادتى که از پسرانش نسبت به یوسف سراغ داشت و نیز اصرارى که آنها در به صحرا بردن یوسف داشتند و تلاش در جلب اعتماد پدر نسبت به خود و نیز با توجه به اینکه پیراهن سالم یوسف را آغشته به خون دروغین کرده بودند و نیز شواهد دیگر، بر کذب ادعاى آنان در خبر مرگ یوسف اطمینان داشت و به آنها فرمود: «نفس شما امرى را بر شما تسویل کرده و تسویل به معناى وسوسه است.» آن جناب بدین بیان خواست به آنها بگوید که شما دروغ مى گوئید، آنگاه اضافه کرد که من خویشتن دارم یعنى شما را مؤاخذه نمى کنم و در مقام انتقام برنمى آیم، بلکه خشم خود را به تمام معنى فرو مى برم به بیان دیگر حضرت یعقوب با این عبارت ضمن تکذیب ادعاى فرزندانش در مورد فقدان یوسف (ع) گفت من به خوبى مى دانم فقدان یوسف مستند به این گفته هاى شما و دریدن گرگ نیست بلکه مستند به مکر و خدعه اى است که شما به کار برده اید و مستند به وسوسه اى است که دل هاى شما آن را طراحى کرده است.

منابع

  • ناصر مکارم شیرازی- تفسیر نمونه- جلد 2 صفحه 399
  • ابوعلی فضل بن الحسن الطبرسی- مجمع البیان- جلد ‏12 صفحه 169
  • جمال الدین ابوالفتوح رازی- روض الجنان و روح‏ الجنان- جلد 11 صفحه 17-18
  • سید محمد حسینی همدانی نجفی- تفسیر انوار درخشان- جلد 9 صفحه 25
  • سید محمدحسین طباطبایی- ترجمه المیزان- جلد ‏11 صفحه 119- 140
  • عین الله ارشادی- سیمای الگویی پیامبران در قرآن کریم

کلید واژه ها

پیامبران حضرت یوسف (ع) زندگینامه داستان قرآنی حسادت توطئه

مطالب مرتبط

فراز و نشیب های زندگی یوسف علیه السلام (کودکی) وقایع زندگی یوسف علیه السلام در مصر قبل از حاکمیت (توطئه) وقایع زندگی یوسف علیه السلام در مصر قبل از حاکمیت (زندان) وقایع مابین یعقوب علیه السلام و فرزندان داستان یوسف علیه السلام در روایات (تأویل رویا) وقایع زندگی یوسف علیه السلام در مصر قبل از حاکمیت (عشق زلیخا) رفتار یوسف علیه السلام با خانواده خود در دوران حاکمیت (پدر)

اطلاعات بیشتر

نکته ها و عبرت هایی از داستان یوسف علیه السلام وقایع زندگی یوسف علیه السلام در مصر قبل از حاکمیت (عشق زلیخا) فراز و نشیب های زندگی یوسف علیه السلام (کودکی)

ابزار ها