جستجو

تفسیر آیه 10 سوره فتح

در ماجرای صلح حدیبیه وقتی که کار سخت شد و احتمال اینکه درگیری و جنگ شدیدی رخ بدهد، قوت گرفت و مسلمین هم چنین آمادگی را داشتند، غیر از یک نفر بقیه همه آمدند با پیامبر اکرم (ص) در زیر درخت بیعت کردند. قرآن در این باره می فرماید: «ان الذین یبایعونک انما یبایعون الله ید الله فوق ایدیهم؛ در حقیقت، کسانی که با تو بیعت می کنند، جز این نیست که با خدا بیعت می کنند. دست خدا بالای دست هایشان است» (فتح/ 10) مقصود این است که اینجا تو طرف نیستی. خدا طرف است، نه اینکه فقط با یک انسان بیعت کردند، چون آن انسان برای خودش کاری را نمی خواسته و به علاوه آن انسان انسانی است که در واقع آنچه که در او وجود ندارد همان من اوست. چون من او فانی شده و نیست پس در واقع این دست خداست که اینجا دراز شده است.
بزرگترین و عالی ترین تعبیرات قرآن این است که می فرماید: دست خدا بالای دست آنهاست. اینجا مقصود چیست؟ آیا قرآن می خواهد بگوید که دست سومی (البته در مقام تشبیه) بالای این دو دست وجود دارد؟ یعنی شما که دستتان را می دهید به دست پیغمبر و بیعت می کنید دست خدا روی دست هر دوی شماست، هم روی دست مؤمنین و هم روی دست پیغمبر؟ یعنی برای خدا واقعا یک دست تخیل شده است و به چنین چیزی تشبیه شده؟ نه، این نیست. اساسا از ادب قرآن به دور است که برای خدا از آن جهت که خداست یک دست جسمانی فرض شود، بلکه قضیه به گونه دیگری است. آنها که با پیامبر اکرم (ص) بیعت می کردند، این طور بیعت می کردند که دستشان را بالا می گرفتند و آنها دستشان را پایین می گرفتند، همیشه دست آنها پایین بود و دست پیغمبر بالا.
در قضیه مامون و امام رضا (ع) نقل کرده اند که وقتی مردم آمدند با حضرت رضا برای ولایت عهدی بیعت کنند آنها به سبک مخصوص خودشان بیعت می کردند. حضرت فرمود نه، من آنچنان از شما بیعت می گیرم که جدم پیغمبر بیعت کرد. آنگاه حضرت دستشان را به گونه ای گرفتند که پشت دست به طرف خودشان بود و روی آن به طرف جمعیت، و دست حضرت بالا قرار می گرفت و دست آنها پایین. پس در اینجا مقصود این است که دست شما پایین بوده و دست پیغمبر بالا. آن دست خدا بود که روی دست شما بود، یعنی دست پیغمبر دست خداست، نه دست خدا روی دست شما و دست پیغمبر بود. این نظیر آیات دیگری است که ما در قرآن داریم: «من یطع الرسول فقد اطاع الله؛ هر که پیغمبر را اطاعت کند خدا را اطاعت کرده است.» (نساء/ 80) این در واقع مرحله ای از توحید را بیان می کند که خیلی خیلی والاست، یعنی مرحله ای از توحید پیغمبر را بیان می کند که در این مرحله اساسا باید گفت پیغمبر از خودش "نیست" است، اراده او در اراده خداست، او دیگر از خود اراده ای ندارد. او نیست که حرف می زند، اصلا او از خودش سخن ندارد، این خداست که دارد با زبان او حرف می زند. دست او که حرکت می کند او نیست که دستش را حرکت می دهد، این خداست که دست او را حرکت می دهد.
مفهوم آن، حدیث قدسی است که شیعه و سنی نقل کرده اند: «لایزال العبد یتقرب الی بالنوافل حتی اذا احببته، فاذا احببته کنت سمعه الذی یسمع به و بصره الذی یبصر بها و یده الذی یبطش بها؛ بنده قدم به قدم به من نزدیک می شود تا آنجا که مورد محبت و عنایت من قرار می گیرد. به آن مرحله که رسید منم چشم او که می بیند و منم گوش او که می شنود و منم دست او که دراز می شود، یعنی اویی دیگر در کار نیست.» (اصول کافی، ج 4 ص 53 و بحارالانوار، ج 87 ص 31) بنابراین شما باید بدانید که با خدا بیعت کرده اید نه با کس دیگر، پس وفای به چنین بیعتی وفای به بیعت با خداست و نقض چنین بیعتی نقض بیعت با خداست.

منابع

  • مرتضی مطهری- آشنایی با قرآن- جلد 5 صفحه 206-204

کلید واژه ها

عرفان قرآن تفسیر تاریخ اسلام بیعت صلح حدیبیه

مطالب مرتبط

نظر متصوفه در مورد تدبر در قرآن و شناخت آن متافیزیک و ماهیت مرگ تفسیر آیه «یوم تأتی السماء بدخان مبین» دلایل معجزه نیاوردن پیامبر در مقابل بعضی از مشرکین شأن نزول آیه 11 سوره فتح تاثیر ضعف ایمان بر کاهش قدرت مومنین سجده موجودات عالم

اطلاعات بیشتر

ابزار ها