جستجو

خود فراموشی از نظر معارف اسلامی

برای یک ذهن فلسفی این سؤال پدید می آید که مگر ممکن است انسان خود را ببازد؟ باختن از دست دادن است و نیازمند به دو چیز است: یکی "بازنده" و دیگر "باخته شده و از دست رفته" چگونه ممکن است انسان خود را زیان کند و خود را ببازد و خود را از دست بدهد؟ آیا این تناقض نیست؟ همچنین مگر ممکن است انسان خود را فراموش کند و از یاد ببرد؟ انسان زنده همواره غرق در خود است، هر چیز را با اضافه به خود می بیند، توجهش قبل از هر چیز به خودش است، پس فراموش کردن خود یعنی چه؟
این مسئله در معارف اسلامی، خصوصا دعاها و بعضی از احادیث و همچنین در ادبیات عرفانی اسلامی و بلکه در خود عرفان اسلامی سابقه زیاد و جای بس مهمی دارد، معلومم شد که انسان احیانا خود را با "ناخود" اشتباه می کند و "ناخو" را "خود" می پندارد و چون ناخود را خود می پندارد آنچه به خیال خود برای خود می کند در حقیقت برای ناخود می کند و خود واقعی را متروک و مهجور و احیانا ممسوخ می سازد. مثلا آنجا که انسان واقعیت خود را همین "تن" می پندارد و هر چه می کند برای تن و بدن می کند خود را گم کرده و فراموش کرده و ناخود را خود پنداشته است.
به قول مولوی مثلش مثل کسی است که قطعه زمینی در نقطه ای دارد، زحمت می کشد و مصالح و بنا و عمله می برد، آنجا را می سازد و رنگ و روغن می زند و به فرش ها و پرده ها مزین می نماید. اما روزی که می خواهد به آن خانه منتقل گردد یک مرتبه متوجه می شود که به جای قطعه زمین خود، یک قطعه زمین دیگر که اصلا به او مربوط نیست و متعلق به دیگری است، ساخته و آباد کرده و مفروش و مزین نموده و قطعه زمین خودش خراب و به کناری افتاده است:
در زمین دیگران خانه مکن *** کار "خود" کن، کار "بیگانه" مکن
کیست بیگانه؟ "تن" خاکی تو *** کز برای او است غمناکی تو
تا تو تن را چرب و شیرین می دهی *** گوهر جان را نیابی فربهی
در جای دیگر می گوید:
ای که در پیکار "خود" را باخته *** دیگران را تو ز "خود" نشناخته
تو به هر صورت که آیی بیستی *** که منم این