جستجو

نسبی دانستن نظر اسلام در خصوص فرهنگ انسانی و نقد آن

برخی معتقدند که اسلام طرفدار تنوع فرهنگی است و آن را به رسمیت می شناسد، زیرا هر ملتی همانند یک فرد شخصیت و هویتی منحصر به فرد برای خود داشته که رها کردن آن شخصیت به معنای سلب خود از خود بوده و محال می باشد. بر اساس این دیدگاه هر ملتی یک نوع احساس، بینش، ذوق، ادبیات، هنر، علم، مذهب، اخلاق، و فلسفه و... داشته، که آنها در طول تاریخ به او روح و هویتی مشترک داده اند و به او در برابر ملل دیگر تشخص بخشیده اند. و این "روح جمعی" در تمام عکس العمل ها و تجلیات زندگی آنها در طول تاریخ نمایان است.
"ملیت" است که به انسان ها "شخصیت" می دهد، نه مذهب. مذهب تنها به انسان عقیده ای خاص می دهد که خود این عقیده نیز تابع فرهنگ ملی است و آیه 13 سوره حجرات که می فرماید: «یا ایها الناس انا خلقنا کم من ذکر و انثی و جعلناکم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اکرمکم عند الله اتقکم»؛ «ای مردم، شما را از مرد و زنی آفریدیم و شما را ملت ملت و قبیله قبیله گردانیدیم، تا با یکدیگر شناسایی متقابل حاصل کنید. در حقیقت ارجمندترین شما نزد خدا پرهیزگارترین شماست.» بر همین موضوع تأکید دارد. زیرا در ابتدای آیه تقسیم بندی جنسی را مطرح می کند، و در ادامه نیز تقسیم بندی فرهنگی و ملیتی را و این مؤید این نکته می باشد که این تقسیم بندی اخیر نیز، همچون تقسیم بندی جنسیت دارای واقعیتی اصیل و الهی است. پس اسلام طرفدار ناسیونالیسم به مفهوم فرهنگی است و نه مخالف آن، اسلام، با ناسیولاسیم به معنای نژادی (راملیسم) مخالف است.
این نظریه از چند جهت مخدوش است زیرا:
اولا: این نظر انسان را فاقد هر گونه محتوا و شخصیت مستقل وجودی ولو به نحو بالقوه می داند. به عبارتی انسان همچون یک ظرفی است خالی، بی شکل و بی رنگ که در همه چیز تابع مظروف و محیط فرهنگی خود می باشد و توانایی فرا روی و استقلال از محیط فرهنگی-تاریخی خویش را ندارد، زیرا "شخصیت" و "خود" او با این مظروف قوام یافته است. این نظریه برخاسته از نظریه اصالت اجتماعی محض درباره ترکیب جوامع است که برای فرد هویتی مستقل از جمع قائل نیست. اما از نظر دیدگاه اسلامی و فلسفی در باب انسان، انسان به حکم نوعیت واحد خود قائم به فطرت خدایی خویش است. از این دیدگاه، نسخ شدن و نشدن انسان ها و نیز اصیل بودن و یا نیودن فرهنگ ها را باید با ملاک های فطری و نوعی انسانی که غیر زمانی و مکانی هستند، سنجید، نه با ملاک های تاریخی.
به عنوان مثال: اندیشه ثنویت، مسخ انسانیت است، هر چند ممکن است جزء فرهنگ ملی او بوده و در برهه ای از تاریخ وجود داشته باشد، اما توحید و یگانه پرستی و طرد پرستش هر چه غیر خدایی، بازگشت انسان است به هویت واقعی و فطری اش ولو زاده مرز و بوم خود او باشد.
از طرف دیگر در نظریه نسبیت فرهنگی، شاخصه ها و موارد فرهنگی، علمی، هنری، فلسفی و هنری و... هر قومی مخصوص به خود آن قوم بوده و در ذات خود بی شکل و بی رنگ و بی چهره بوده و تاریخ به آنها هویت و شخصیتی می بخشد اما این نظر مبتنی است بر علوم و ادراکات اعتباری که در فرهنگ های مختلف و بر حسب شرایط مختلف زمانی و مکانی، مختلف است، بر خلاف علوم و ادراکات و اندیشه های نظری که فلسفه نظری انسان را می سازند، همچون اصول جهان بینی مذهب و اصول اولیه اخلاق، اصولی ثابت، مطلق و غیر نسبی می باشند.
ثانیا: اینکه مذهب تنها عقیده است و اسلام شخصیت های ملی و فرهنگی مختلف را همانگونه که هستند، تثبیت می کند، به معنی نفی بزرگترین رسالت مذهب است، زیرا مذهب رسالتش، ارائه جهان بینی است بر اساس نظام کلی وجود، بر محور توحید و نیز ساختن روحی و اخلاقی انسان ها بر اساس این نظام، و لازمه این امر پایه گذاری فرهنگ بشری است نه فرهنگ ملی، رسالت اسلام بر تخلیه انسان هاست از فرهنگ هایی که ندارند و نباید داشته باشند، و تحلیه آنهاست به آنچه ندارند و باید داشته باشند و این امر مستلزم تغییر دادن هویت فرهنگی افراد و ملل مختلف و هماهنگ کردن خویش با الگویی واحد است.
ثالثا: از مفاد آیه کریمه که می فرماید «انا خلقنا کم من ذکر او انتی» و تقسیم بندی انسان، اختلاف فرهنگ ها را نتیجه گرفت، بلکه مفاد آیه این است که «ما شما را از مردی و زنی آفریدیم» خواه مقصود از آن این باشد که رابطه نسلی همه انسان ها به یک مرد و زن (آدم و حوا<