جستجو

فطرت و وجدان، یکی از منابع معرفت و شناخت از دیدگاه قرآن

انسان هنگامی به سن رشد می رسد یک سلسله حقایق را بدون احتیاج به معلم و استاد می داند. مسائل بدیهی مانند محال  بودن اجتماع دو ضد، یا دو نقیص برای او روشن است. حسن و قبح بسیاری از اشیاء را درک می کند، ظلم و بیداد گری بد، و عدل و احسان نزد او نیکو است. هنگامی که خلافی از او سر بزند از درون خود آوازی می شنود که او را سرزنش می کند، و به عکس اگر کار خوبی انجام دهد احساس آرامش و خشنودی دارد. از زیبائیها لذت می برد، به علم و دانائی علاقه مند است. و در درون جان احساس تعلق به یک مبدأ مقدس می کند و یا به تعبیر دیگر در عمق جان کششی به سوی خدا دارد. اینها نشان می دهد که منبع بزرگی برای معرفت- غیر از آنچه تاکنون گفته شد در درون جان انسان وجود دارد که ما آن را «فطرت» و گاه «وجدان» و گاه «شعور باطن» نام می نهیم. برای اینکه قلمرو عقل از قلمرو فطرت و وجدان مشخص شود به توضیح زیر توجه کنید:

روح انسان پدیده عجیبی است، زوایای فراوانی دارد که بعضی شناخته و پاره ای هنوزناشناخته است و به موازات  ابعاد و زوایای  مختلفش فعالیتهای گوناگونی دارد. بخشی از آن را دستگاه «عقل» و «خرد»  تشکیل می دهد، و کار آن تفکر و اندیشه است بخش دیگری حافظه است که معلومات انسانی را گرد آوری،  طبقه بندی و بایگانی می کند، و به هنگام نیاز به طرز معجزآسائی آنچه مود حاجت است از لابلای  میلیونها میلیون مطلب و خاطره  حادثه، بیرون می کشد.بخش دیگری مربوط به عواطف و کانون علاقه دوستیها دشمنیها و عشق و محبت است. بخش دیگری به اعمال درونی همچون انتخاب واراده و تصمیم گیری مربوط است. خلاصه باید گفت روح دریائی است که دیار عجائب و شگفتیها است، و قوانینی که برآن حاکم است فوق العاده  متنوع و پیچیده است. اما ازیک نظر می توان روح را به دو بخش عمده تقسیم کرد: 1- بخش مربوط به تفکر و اندیشه و ادراکات نظری یعنی آنچه را انسان از طریق استدلال به دست می آورد. 2- بخش مربوط به ادراکات بدیهی و ضروری و وجدانی یعنی آنچه را بدون نیاز به دلیل و برهان در اختیار دارد.

ما هر وقت سخن از فطرت وجدان به میان می آوریم اشاره به این بخش از ادراکات انسان است. «فطرت» یعنی آفرینش نخستین، یعنی خلقت روح و جان آمیخته با یک سلسله معلومات ضروری. «وجدان» یعنی آنچه را انسان در خود می یابد، و نیاز به فراگیری در مورد آن ندارد. «شعور باطن» یعنی درک و دیدی که در عمق جان انسان قرار دارد و از آن الهام می گیرد. به هرحال بدون شک یکی از منابع الهام بخش معرفت و شناخت حقایق همین منبع است که گاه از آن تعبیر به «قلب» نیز می شود و با «عقل» که مرکز تفکر و اداراکات نظری است تفاوت روشنی دارد هر چند همه اینها شاخه های یک درخت، و ثمره های شجره روح انسانند. اکنون با توجه به این اشاره به سراغ آیات قرآن می رویم تا ببینیم چگونه از این منبع معرفت پرده برداشته است. قبلا به آیات زیر گوش فرا می دهیم:

1- «و نفس و ما سواها فالهمها فجورها و تقواها» (سوره شمس/ آیات 7-8)

2- «فرجعوا الی انفسهم فقالوا انکم انتم الظالمون» (سوره انبیاء /آیه 64)

3- «و لئن سالتهم من خلق السموات و الارض لیقولن الله» (سوره لقمان/ آیه25)

4- «فاذا رکبوا فی الفلک دعوا الله مخلصین له الدین فلما نجاهم الی البر اذا هم یشرکون» (سوره عنکبوت/ آیه 65)

5-«صبغه الله و من احسن من الله صبغه و نحن له عابدون» (سوره بقره / آیه 138)

6- «خلق الإنسان- علمه البیان» (سوره الرحمن/ آیات 3و 4)

7- «علم الانسان مالم یعلم» (سوره علق/ آیه 5)

8- «فاقم و جهک للدین حنیفا فطره الله الـتی فطر الناس علیها لا تبدیل لخلق الله ذلک  الدین القیم ولکن اکثر الناس لا یعلمون» (سوره روم/ آیه 30)

ترجمه:

1- «سوگند به روح آدمی، و آن کس که روح را موزون ساخت، سپس راه فجور و تقوا را به الهام کرد.»

2- «(بت پرستان بابل بعد از دلائل دندان شکن ابراهیم ) به وجدان خود بازگشتند و به خود گفتند شما ظالم و ستمگرید!»

3- «و اگر از آنها سوال کنی چه کسی آسمانها و زمین را آفریده است؟ مسلما می گویند: خدا!»

4- «هنگامی که سوار بر کشتی می شوند خدا را با اخلاص می خوانند، اما هنگامی که آنها را به خشکی می رساند و نجات می دهد، باز مشرک می شوند.»

5- «ما رنگ خدائی را می پذیریم (رنگ توحید و اسلام) و چه رنگی از رنگ خدائی بهتر و ما تنها او را پرستش می کنیم».

6- «خداوند انسان را آفرید و سخن گفتن را به او آموخت».

7- «خداوند به انسان آنچه را نمی دانست تعلیم داد».

8- «روی خود را متوجه آئین خالص پروردگار کن، این فطرتی است که خدا انسانها را بر آن آفریده، و دگرگونی در آفرینش خدا نیست، این است آئین محکم  و جاودانی، ولی اکثر مردم نمی دانند!»

شرح مفردات
«الهمها» از ماده «الهام» چنانکه بزرگان اهل لغت گفته اند به معی چیزی است که به قلب انسان می افتد، و به گفته راغب در مفردات: این واژه تنها در مورد چیزی به کار می رود که از سوی خداوند و جهان بالا به قلب آدمی می افتد. او سپس آیه «فالهمها فجورها و تقواها» را شاهد بر این معنی ذکر می کند. در «لسان العرب» آمده است که «ریشه این لغت یعنی «لهم» ( بر وزن فهم) به معنی بلعیدن است، و الهام به معنی تلقین الهی است، و آن نوعی از وحی است». (وحی به معنی وسیع کلمه) با توجه به آنچه در ریشه این کلمه گفته شده تناسب معنی موجود با آن روشن می شود، گوئی روح انسان دهان باز می کند، و حقیقتی را از طریق تعلیم الهی فرو می بلعد. «فطرت» از ماده فطر (بر وزن سطر) به عقیده بعضی در اصل به معنی شکافتن است، و به عقیده بعضی دیگر به معنی شکافتن از طول است، سپس به معنی آفرینش خلقت به کار رفته، گوئی پرده عدم شکافته می شود و موجودات بیرون می آیند، به شکستن روزه «افطار» گفته می شود به خاطر اینکه گوئی روزه یک امر متصل و ممتد است که به این وسیله از هم شکافته می شود. به قارچهائی که از زمین می روید «فطر» ( بر وزن قطر) می گویند از جهت اینکه زمین را به سرعت می شکافد و بیرون می آید، و نیز به همین مناسبت به دوشیدن پستان حیوانات با سر انگشتان «فطر» ( بر وزن سطر) اطلاق می گردد. این واژه  در مورد خمیر کردن آرد نیز به کار می رود، در آنجا که آرد را خمیر کنند و به سرعت نان بپزند. به هرحال منظور از این واژه در آیات مورد بحث همان خلقت الهی، و آفرینش نخستین، و هدایت تکوینی به سوی یک سلسله از حقایق است که از آغاز در درون جان انسان به ودیعت نهاده شده، و با خمیر وجود او آمیخته و عجین گردیده است. «نفس» به معنی «روح» انسان است، و گاه به ذات چیزی «نفس» نیز گفته می شود، چنانکه در قرآن مجید می خوانیم "ویحذ رکم الله نفسه"، «خداوند شما را از خودش (از مخالفتش) بر حذر می دارد». این واژه به معنی «خون» و «چشم» و «شخص» نیز آمده است. گاه نیز به «نفس اماره» و سرکش نیز اطلاق می گردد. ولی در آیات مورد بحث به معنی «وجدان» آمده که بخشی از روح آدمی را تشکیل می دهد. «صبغه» از ماده «صبغ» در اصل به معنی «رنگ کردن» است، و به نتیجه آن «صبغه» گفته می شود و «صبغ» ( بر وزن صدق) به معنی «نانخورش» و غذائی است که انسان با نان می خورد چرا که نان با آن رنگین می شود، و بعضی آن را به معنی روغن زیتون که نان را به آن آغشته کرده و می خوردند می دانند. به گفته «راغب» «صبغه» در آیه مورد بحث اشاره به عقل است که خداوند در وجود انسانها قرار داده، و چهارپایان را جدا ساخته است همانند فطرت. این تعبیر در آیه مورد بحث- همانگونه که جمعی از ارباب لغت گفته اند- شاید به خاطر آن است که «نصاری» هنگامی که نوزادی پیدا می کردند بعد از روز هفتم او را با آبی که ماده زرد رنگی به آن آمیخته بود غسل می دادند ( منظور غسل تعمید است) و معتقد بودند که این رنک او را پاک و پاکیزه می کند، قرآن می گوید: رنگ الهی که همان اسلام و توحید است از همه اینها بهتر و بالاتر است. به این ترتیب تعبیر «صبغه» در آیه فوق تناسب زیادی با فطرت و خلقت نخستین دارد، به خصوص که در تعدادی از روایات به «اسلام و ولایت» نیز تفسیر شده است.

تفسیر و جمع بندی
در نخستین آیه بعد از سوگند به آفرینش «روح انسان» و خداوندی که روح را با استعدادهای فراوان نظام بخشیده، به منبع الهام بخش «وجدان اخلاقی» و آگاهی انسان از «فجور» و «تقوی» اشاره می کند، و می گوید: آگاهی بر این امور به صورت یک الهام از آغاز در درون جان انسان بوده است. نظیر این معنی در آیه دیگر بعد از اشاره به آفرینش انسان نیز آمده است: "وهدیناه النجدین"، «ما او را به خیر و شرش هدایت کردیم». باید توجه داشت که «نجد» در لغت در اصل به معنی مکان مرتفع است در مقابل «تهامه» ( بر وزن علاقه) که به معنی سرزمین پست است، و در اینجا به قرینه آیات قبل و بعد و همچنین پاره ای از روایات که در تفسیر آن وارده شده است کنایه از خیر و شر و عوامل خوشبختی و بدبختی است. آیه "انا هدیناه السبیل اما شاکرا و اما کفورا"، «ما راه را به انسان نشان دادیم خواه شاکر باشد، و یا کفران کنند» (سوره انسان/ آیه3)، نیز ممکن است اشاره به همین معنی بوده باشد، حداقل «هدایت فطری» در مفهوم کلی هدایت که در این آیه آمده است مندرج می گردد.

آیه دوم ناظر به ماجرای «بت شکنی» ابراهیم قهرمان توحید و محاکمه او از سوی بت پرستان بابل است، هنگامی که آنها ابراهیم را در میان جمعیت حاضر ساختند و از او پرسیدند: «آیا تو با خدایان ما چنین کرده ای»؟ او در پاسخ گفت: «بلکه بزرگشان چنین کرده باشد، از آنها سوال کنید، اگر سخن می گویند»! در اینجا آیه مورد بحث می گوید: «آنها به وجدان خود بازگشتند، و به خود گفتند: حقا که شما ستمگرید» ( هم به خویشتن ستم کرده اید، هم به جامعه ای که در آن زندگی می کنید، هم نسبت به ساحت قدس پروردگار آفریننده خود و بخشنده همه نعمتها»، گرچه بعضی از مفسران احتمال داده اند که منظور از جمله «فرجعوا  الی انفسهم» این است که آنها یکدیگر را ملامت و سرزنش کردند، ولی این تفسیر با ظاهر آیه موفق نیست، و معنی اول صحیحتر به نظر می رسد. آری این وجدان است که حتی بت پرستان مغرور و خودخواه را زیر ضربات تازیانه ملامت می گیرد و آنها را صریحا محکوم می کند. تعبیر به «نفس  لوامه» در آیه شریفه "ولا اقسم بالنفس اللوامه"، «سوگند به وجدان ملامتگر» (سوره قیامت/ آیه 2) مخصوصا با توجه به اینکه آن را قرین روز قیامت قرار داده است، اشاره روشنی به همین دادگاه درون و وجدان فطری است.

در سومین آیه بعد از اشاره به وضع مشرکان عرب که وقتی به آنها گفته می شد: از آیات الهی پیروی کنید، می گفتند: ما از نیاکانمان پیروی می کنیم، می فرماید: «اگر از آنها درباره آفرینش آسمانها و زمین سوال کنی می گویند: خالق همه آنها خدا است» و عجب این است که در مقابل  این خالق بزرگ سر تعظیم فرود نمی آورند، و بجای آن، در مقابل، مجسمه ها یا عکسهائی که با دست خود ساخته یا ترسیم کرده اند سجده میکنند، زهی نادانی و بی خبری «الحمد الله بل اکثرهم لایعلمون». این پاسخی که درباره آفریننده آسمانها و زمین می دهند ممکن است از «فطرت» آنها برخاسته باشد، و بیانگر این حقیقت گردد که تجلی این نور الهی در سرشت همه انسانها است، آنها این حکم فطری را نادیده می گیرند، و در بیراهه ها سرگردان می شوند.

در چهارمین آیه باز همین معنی تعقیب می شود و برای روشن ساختن توحید فطری که در بحرانی ترین حالات در درون جان انسانها  تجلی می کند به سراغ مثال گویائی می رود، حالتی را که بر کشتی سوار شده اند، و در میان امواج و گردابها و طوفانها گرفتارند و هیچ قدرتی نمی تواند آنها را به ساحل نجات برساند، مجسم می کند. اینجاست که پرده های تقالید و رسوم خرافی و تعلیمات غلط و تربیتهای نادرست کنار می رود، و فطرت خدا جوئی نمایان و شکوفا می گردد، و بی اختیار به یاد خدا می افتند و او را با اخلاص کامل می خوانند. اما همین که طوفان فرو نشست به ساحل نجات رسیدند بار دیگر افکار شرک آلود به قلب آنها هجوم می آورد و بتها در درون وجودشان جان می گیرند، چرا، پرده ها مجددا بر فطرت آنها فرو می افتد.

در پنجمین آیه بعد از آنکه توحید را آئین ابراهیم و انبیای بزرگ دیگری همچون اسماعیل و اسحاق و یعقوب و موسی و عیسی می شمرد، می گوید: «شما به بت پرستان بگوئید ما رنگ خدائی را می پذیریم، و چه رنگی از رنگ خدائی بهتر، ما فقط او را پرستش می کنیم.» مسیحیان مشرک که خدایان سه گانه را به جای توحید گذارده بودند کودکان خود را بعد از تولد غسل تعمید می دادند، گاه ادویه مخصوص زرد رنگی به آن اضافه می کردند و نوزاد را به نام «اب» و «ابن» و «روح القدس» غسل داده و می گفتند: این غسل باعث تطهیر نوزاد از گناهان است، گناهی که از آدم به ارث برده اند! قرآن خط بطلان بر این افکار کشیده، می گوید: بجای این رنگهای خرافی رنگ توحید، رنگ خدائی را بپذیرید تا روح و جانتان را از هرگونه شرک و بت پرستی و گناه پاک سازد. در روایات متعددی همانگونه که در بالا گفتیم آمده است که منظور از رنگ الهی همان اسلام و رنگ ولایت است و این تاکیدی است بر وجود الهامات فطری در ذات انسان.

ششمین و هفتمین آیه بعد از اشاره به خلقت انسان، سخن از تعلیم بیان به وسیله پروردگار است، و تعلیم آنچه را انسان نمی دانسته و لازم داشته است. در جای دیگر نیز معلم انسان در نویسندگی خدا معرفی شده است «الذی علم بالقلم» (سوره علق/ آیه 4)، به این ترتیب او هم معلم بیان است، و هم معلم قلم، و هم معلم اموری که انسان از آن آگاهی نداشته است، این تعلیمات ممکن است اشاره به تعلیمات فطری باشد که به صورت خلاصه و سربسته در درون جان انسان است، و نیز ممکن است اشاره به وجود ابزار و اسباب و مقدماتی باشد که خدا در انسان آفریده، و او را قادر بر اختراع زبان و خط و کشف سایر واقعیات جهان هستی کرده است. در صورت اول گواه بحث ماست.

در «هشتمین» و آخرین آیات مورد بحث سخن از آئین فطرت است، به پیغمبر اکرم (ص) دستور می دهد که به آئین خالص پروردگار توجه کن همان آئینی که خداوند در درون فطرت همه انسانها به ودیعه گذارده، آئینی که هرگز دگرگون نمی شود و استوار و جاودانی است.

جالب اینکه: قرآن در اینجا نمی گوید خداشناسی فطری است بلکه می گوید دین و آئین به طور کلی و در تمام ابعادش یک امر فطری می باشد. و البته از نظر هماهنگی دستگاه «تکوین» و «تشریع» باید چنین باشد یعنی آنچه در عالم تشریع به صورت مفصل و گسترده آمده است، در عالم تکوین و نهاد آدمی به صورت مجمل و خلاصه نهاده شده، و هنگامی که ندای فطرت با ندای انبیاء و شریعت هماهنگ می شود انسان را در مسیر حق رهبری می کند و در راه صحیح قرار می دهد.

نتیجه
به این ترتیب قرآن مجید «فطرت» و «وجدان» را به عنوان یک منبع غنی و سرشار برای معرفت پذیرفته، و با تعبیرات مختلف در آیات متعدد همگان را به اهمیت این منبع متوجه ساخته است.

منابع

  • آیت الله مکارم شیرازی- پیام قرآن جلد اول- از صفحه 194 تا 204

کلید واژه ها

قرآن تفسیر فطرت وجدان

مطالب مرتبط

شاخه های فطرت و وجدان در قرآن تعریفی مستقل از حیات متألهانه برهان فطرت، یکی از دلایل وقوع معاد در قرآن رابطه اخلاق و وجدان فطریات اخلاقی در قرآن صفات برجسته مومنان و رستگاران در سوره مومنون معنای دین حنیف

اطلاعات بیشتر

شاخه های فطرت و وجدان در قرآن

ابزار ها