ابومستهل کمیت (زندگینامه)

زندگی شاعر، ابومستهل کمیت

ابومستهل کمیت، فرزند زید بن خنیس بن مخالد ابن وهیب بن عمرو بن سبیع بن مالک بن سعد بن ثعلبة بن دودان بن اسد بن خزیمة بن مدرکة بن الیاس بن مضر بن نزار است. ابوالفرج گفته است: «کمیت شاعری پیشرو و لغت شناس و به تاریخ عرب آشنا است. وی از شاعران و زبان آوران «مضر» و از متعصبان بر «قحطانیه» است و از کسانی است که با شاعران عیب آگاه، و ایام شناسان فخر فروش آنان، رویاروی به کشمکش پرداخته است. وی در روزگار بنی امیه می زیست و دولت عباسی را درک نکرد و بیش از آن درگذشت.»
کمیت به تشیع هاشمی معروف و مشهور است. از معاذ هراء پرسیدند: «شاعرترین مردم کیست؟» گفت: «از جاهلیان می پرسید یا از اسلامیان» گفتند: «نخست از جاهلیان» گفت: «إمرء القیس و زهیر و عبید بن الابرص.» گفتند «از اسلامیان؟» گفت: «فرزدق و جریر و احطل و راعی.» به وی گفتند: «ای ابا محمد در میان کسانی که نام بردی چرا از کمیت یاد نکردی؟» گفت: «او شاعرتر از همه پیشینیان و پسینیان است. همچنانکه فرزدق به کمیت گفت: به خدا سوگند تو شاعرتر از همه گذشتگان و بازماندگانی.» شماره شعر کمیت بنابر آنچه در «اغانی» «1» و صفحه 31 جلد 2 «المعاهد» آمده است 5289 و آنچنان که در «کشف الظنون» به نقل از صفحه 397 جلد 1 «عیون الاخبار» «ابن شاکر» آمده است بیش از پنج هزار قصیده است. فراهم آورنده شعر کمیت، اصمعی و آراینده و افزاینده آن «ابن سکیت» است. گروهی شعر او را از ابی محمد عبدالله بن یحیی که معروف به ابن کناسه درگذشته سال 207 ه است، روایت کرده اند ابن کناسه نیز آن را از «جزی» و «ابی موصل» و «ابی صدقه» هر دو اسدی هستند، بازگو نموده و به تألیف کتابی هم به نام (سرقات الکمیت من القرآن و غیره) پرداخته است. و «ابن سکیت»، نیز راوی شعر کمیت از قول استادش «نصران» است، و نصران گفته است که: «من نیز شعر کمیت را بر ابی حفص عمر بن ابی بکر خوانده ام.»
عامل شعر کمیت آنچنانکه در صفحه 107 و 235 «فهرست ابن ندیم» است، سکری ابوسعید حسن بن حسین متوفی به سال 215 است و ندیم شعرش آنچنانکه در صفحه 429 جلد 4 تاریخ ابن عساکر آمده است. محمد بن انس است. و یاقوت در صفحه 410 جلد 1 «معجم الادباء» به نقل از ابن نجار از ابی عبدالله احمد بن حسن کوفی نسابه آورده است که وی گفت: «ابن عبده نساب می گفت: هیچ نسب شناسی، انساب عرب را به حقیقت نشناخت، مگر آنگاه که کمیت قصائد نزاریه خویش را پرداخت و پرده از چهره بسیاری از آگاهیها برداشت. و چون من چنین شنیدم، شعر کمیت را فراهم آوردم و مددکار من در تصنیف تاریخ عرب همان اشعار بود.» برخی گفته اند: «کمیت ده خصلت داشت که در هیچ شاعری نبود، او خطیب بنی اسد، فقیه شیعه، حافظ قرآن عظیم، مردی قویدل، نویسنده ای خوش خط، نسب شناسی پر جدل و نخستین مناظر در تشیع، و تیراندازی بی مانند در بنی اسد، سوارکاری بی باک و بخشنده ای دیندار بود. عصبیتش نسبت به «عدنانیه» همیشگی بود و هجو سرائی هایش با شعراء یمن دائمی، و در تمام دوران زندگی، میان او، و آنان هجو سرائی و پاسخگوئی رواج داشت. و بر اثر وی، «دعبل» و «ابن عیینه»، «قصیده مذهبه» او را پس از مرگش پاسخ گفتند. و «ابو زلفاء بصری» آزاد شده بنی هاشم نیز آن دو را جواب داده است، و میان کمیت و حکیم «اعور کلبی» مفاخره و مناظره فراوانی رخ داده است.»

فایده

حکیم اعور یاد شده، یکی از شعرائی است که در دمشق به بنی امیه پیوست و سپس به کوفه منتقل شد. مردی خدمت «عبدالله بن جعفر» رسید، و به وی گفت: «ای فرزند رسول خدا! حکیم اعور، در کوفه به انشاد شعر در هجو شما می پردازد.» «عبدالله» گفت: «چیزی از او به یاد داری؟» گفت: آری و خواند:
صلبنا لکم زیدا علی جذع نخلة *** و لم نر مهدیا علی الجذع یصلب
و قستم بعثمان علیا سفاهة *** و عثمان خیر من علی و أطی
«زید شما را، بر ساقه درخت خرما به دار آویختیم، و ندیدیم که مهدی را به دار کشــند!! به نادانی، علی را با عثمان مقایسه کردید حال آنکه عثمان از علی بهتر و نکوتر است!!» «عبدالله» دستهایش را که به سختی می لرزید به آسمان بلند کرد و گفت: «بار خدایا! اگر این مرد دروغگو است، سگی را بر او چیره کن.» حکیم اعور شبانه از کوفه به در آمد و شیری او را در هم درید.

کمیت و زندگی مذهبی او

جستجوگر، از لا به لای سیرت ها و زوایای نوشته ها، شواهد روشنی می یابد که این ابر مرد (کمیت) هرگز شعر سرائی، و کوششهای خستگی ناپذیری را که از خویشتن در مهر ورزی به دودمان پیغمبر نشان می داد، وسیله کامیابی و موجب آزمندی نساخت، تا با چاپلوسی از صله ها و جائزه های شاعرانه، بهره گیرد، و در طلب مزد و پاداش باشد و یا به پول و مقام رسد. چگونه چنین تواند بود که خاندان پیغمبر چنانکه «دعبل خزاعی» درباره آنها گفته است، آن چنان بودند که:
أری فیأهم فی غیرهم متقسما *** و أیدیهم من فیئهم صفرا
«سهم غنائمشان در میان دیگران تقسیم شده و دست خودشان از سهامشان تهی مانده بود؟»
و نیز خود آنان، گذشته از شیعیانشان، «به رانده شدگانی می ماندند که آنها را از خانه هایشان بدر کرده و گناهی نابخشودنی مرتکب شده اند»؛
مشردون نفوا عن عقر دارهم *** کأنهم قد جنوا ما لیس یغتف
در چنین روزگاری، دنیا، دار و ندارش را به کام دشمنان آنان یعنی گروه ستم پیشه بنی امیه ریخته بود، اگر کسی خواستار مال بی ارزش دنیا، یا رسیدن به پول و پایه ای برای پیشرفت بود، به سراغ همان مردمی می رفت که بر سریر خلافت اسلامی چیرگی یافته بودند. پس ممکن نیست که آنچه که چنین ابر مردمی را به طلب وا می دارد که از سوی بنی امیه روی به مردی آزار دیده و ستم کشیده آورد، و به همین دلیل، از ترس و سرگردانی رنج بکشد که وی را روانه بیابانهای خشک و سرزمینهای سخت می سازد. زمانی بر فراز تپه اش می کشاند و گاهی به خاکش می کشد. از پشت سر کاوشگران به جستجویش برانگیخته شده اند و از پیش روی نیز جز کشمکش و شمشیر نمی بیند چیزی جز همان صفت مخصوصی باشد که این مرد در کسانی می بیند که دل به مهر آنها بسته است و در دیگران نیست. و این است رفتار کمیت با پیشوایان دین (ع)؛ چه وی معتقد بود که آنها وسیله او در پیشگاه خدای سبحان و واسطه رستگاری او در دیگر سرایند و مودت آنان پاداش رسالت کبری است.
«شیخ اکبر صفار» در «بصائرالدرجات» به اسناد خویش از جابر روایت کرده است که گفت: «به خدمت حضرت باقر (ع) رسیدم و از نیازمندی خود، به وی شکایت بردم. فرمود: درهم و دیناری نداریم، در همین هنگام کمیت شرفیاب شد و گفت: قربانت گردم، اجازه می فرمائید شعری بخوانم؟ فرمود: بخوان، کمیت قصیده ای خواند، امام فرمود: ای غلام! کیسه پولی از اندرون خانه بیاور و به کمیت ارزانی دار، کمیت گفت: قربانت گردم، شعری دیگر برایتان بخوانم؟ فرمود: بخوان و چون خواند امام فرمود: غلام کیسه دیگری بیاور و به کمیت بسپار. کمیت گفت: قربانت گردم قصیده دیگری بخوانم؟ فرمود: بخوان. و چون خواند امام به غلام فرمود: بدره ای دیگر بیاور و به کمیت ارزانی دار، کمیت عرض کرد: فدایت گردم! من شما را برای گذران دنیا، دوست نمی دارم و مقصود من از چکامه سرائیها، چیزی جز پیوند به پیغمبر و حقی که خدا بر من واجب فرموده است نیست. امام باقر (ع) درباره او دعا کرد و به غلام فرمود: کیسه های پول را به جای خود برگردان. من (جابر) گفتم: فدایت شوم! تو به من فرمودی: درهم و دیناری نداریم، حال آنکه دستور دادن سی هزار درهم را به کمیت، صادر فرمودی؟ امام فرمود: داخل آن خانه شو، چون به آن خانه درآمدم، درهم و دیناری نیافتم، امام فرمود: ما سترنا عنکم اکثر مما ظهرنا؛ آنچه (از کرامات) خود از شما پنهان داشته ایم بیش از آن است که نموده ایم.» تا آخر حدیث.
«صاعد» گفت با کمیت، به خدمت فاطمه دختر حسین (ع) رسیدیم، فرمود: «این مرد، شاعر ما خاندان (پیغمبر) است.» سپس قدحی که در آن سویق (شربت) بود آورد و آن را به هم زد و به کمیت نوشاند، و او آشامید. پس از آن دستور داد سیصد دینار با اسبی سواری به کمیت بدهند، دیده های کمیت به اشک نشست و گفت: «نه، به خدا سوگند نمی پذیرم که من شما را به اندیشه دنیاداری، دوست نمی دارم.»
و کمیت را در پس دادن صله های بسیار شخصیت های گرامی بنی هاشم، مکرمت و محمدت چندان عظیم است که یاد وی را جاوید می سازد، و هر یک از آنها گواه راستین، بر صمیمیت او در ولایت، نیروی ایمان و پاکی نیت، نیکوئی عقیدت، رسوخ دین، اباء نفس، بلندی همت، استواری او در اصل مقدس علوی و درستی سخنش به امام سجاد زین العابدین (ع) است که گفت: «من شما را از آن جهت مدح گفته ام، که برایم وسیله ای در پیشگاه پیغمبر خدا باشید.» و روشنگر همه این «برجستگیها» صریح گفتار او به امام باقر محمد بن علی (ع) است که گفت: «به خدا سوگند من شما را به اندیشه دنیای گذران دوست نمی دارم و از ستایش شما جز پیوند با پیامبر خدا و حقی که خداوند بر من واجب فرموده است، اراده دیگری ندارم.»
سخن دیگر او به همین امام است که: «هان به خدا سوگند کسی نداند (و آن روز نیاید) که من از شما درهم و دیناری بگیرم، تا خدای گرامی و بزرگی هست که مرا کفایت کند.» و قول دیگر او به هر دو امام صادق (ع) است که گفت: «به خدا قسم من شما را به اندیشه دنیاداری دوست نمی دارم و اگر خواستار دنیا بودم به نزد کسی می رفتم که آن را به دست داشت اما من برای آخرت به شما مهر می ورزم.» و به عبدالله بن حسن بن علی (ع) گفت: «به خدا سوگند قصیده ای درباره شما جز برای خدا نسروده ام و من در برابر آنچه برای خدا گفته ام، مزد و بهائی نمی گیرم.» و به عبدالله جعفر گفت: «من از مدح شما، جز رضای خدا و رسولش اراده ای نداشته ام و پاداش دنیوی از شما نمی خواهم.» و به فاطمه دختر امام حسین (ع) گفت: «به خدا سوگند! که به خاطر دنیا نیست که به شما مهر می ورزم.» و این است رفتار شیعه سلف و خلف، و خوی پسندیده هر شیعه صمیمی و آئین همه دلبستگان به مهر علی و روحیه هر علوی جعفری؛ و همین است شعار تشیع و جز این نیست: «و بمثل هذا فلیعمل العاملون».
پیشوایان دین و شخصیتهای بنی هاشم، نیز به کمیت اصرار می کردند تا صله های آنها را قبول کند و عطاها را بپذیرد، با آنکه به جهت مهری که کمیت به آنان می ورزید او را ارج می نهادند و به وی عنایت کامل داشتند و پذیرائی می کردند، و وی را گرامی می داشتند و در عوض پوزش هم می طلبیدند چنانکه امام سجاد (ع) به او فرمود: «ما از پاداش تو عاجزیم! اما نه، ناتوان نیستم، زیرا خدا از پاداش دادن به تو عاجز نیست»، با این همه او در نپذیرفتن بخششها و معاف داشتن خود از قبول آنها پایداری می کرد تا دلبستگی خالصانه اش را به آل الله نشان دهد و از این جهت وی 400 هزار درهم را به امام سجاد برگرداند و از او تن پوشی را که امام به تن داشت، درخواست کرد تا بدان تبرک جوید. و نیز یک بار 100 هزار درهم و بار دیگر 500 هزار درهم را به امام باقر باز پس داد و پیراهنی از پیراهنهای حضرت را تقاضا کرد: و هزار دینار و جامه ای را که امام صادق (ع) به وی ارزانی فرموده بود، برگرداند و استدعا کرد تا او را به جامه ای که بر بدن امام خسپیده است، سرافراز کند.
نیز روستائی که عبدالله بن حسن نوشته اش را به وی داده بود و با چهار هزار دینار برابری می کرد، پس آورد. و عبد الله جعفر نیز تمام پولهائی که از بنی هاشم فراهم آورده بود و مقدار آن به صد هزار درهم می رسید، برگرداند. پس هر یک از اینها، آزمایشی است که این گزارش را ثابت می کند، که مدح کمیت از خاندان پیغمبر پاک نهاد، دوستی و سخت کوشیهای وی در این دوستی و از نفس نفیس خود در راه آنان گذشتن، و دشمنیهای دشمنان را به جان خریدن، و با مخالفان آنان به مخالفت برخاستن، جز برای خدا و پیغمبر خدا نبود. همین و همین و او را نظری به مال بی ارزش دنیا، و زیورهای آن نبوده و قصد گرفتن پاداش دنیائی بدون بهره های اخروی نداشته است. و هر کس را وقوفی بر شعر او است، می بیند که وی به کسی می ماند که خود را به دست خویش به کشتن می دهد و با زبان خویش به پیشباز مرگ می شتابد و خون خود را در معرض بنی امیه نهاده، به استقبال شمشیرهای آنان می رود، همچنانکه امام زین العابدین (ع) بدین امر تصریح کرده، فرمود: «خداوندا! در روزگاری که دیگران خودداری می کردند، این کمیت بود که در راه خاندان پیغمبرت از خود گذشتگی نشان داد و آنچه دیگران پنهان می داشتند آشکار کرد.»
عبدالله بن جعفر به بنی هاشم گفت: «این کمیت است که در روزگاری که دیگران از بیان فضل شما خاموش مانده اند در مدحتان شعر گفته است، و خون خود را در معرض بنی امیه نهاده است.» و «خالد قسری» نیز آنگاه که خواست او را بکشد، شعر او را بی نیاز کننده تر و پسندیده تر از هر حیله و سعایتی درباره او دانست و کنیزی خرید و هاشمیات را به وی آموخت و او را به سوی هشام بن عبدالملک گسیل داشت، و او چون هاشمیات را از آن زن شنید گفت: «این ریاکار خود را به کشتن داد.» و به خالد نامه ای مبنی بر کشتن و بریدن زبان و دست کمیت نوشت. پس کمیت تمام دوران عمر خویش را از سر آغاز بهار جوانی که در آن روزگار هاشمیات را سروده بود، به ترسناکی و بیم زدگی گذراند و به پنهانی در گوشه های گمنامی به سر برد، تا با شعر خویش حجت را برپا داشت، و راه را نشان داد و حق را آشکار کرد و برهان را به پایان برد و به گمشده خود که تبلیغ و نشر دعوت خاندان پاک نهاد پیغمبر بود، دست یافت.
پس چون آوازه شعرش آفاق را گرفت و گوش آویز و زبانزد شد، از ابوجعفر امام باقر (ع) اجازه خواست تا به نگهداری خون خود، بنی امیه را مدح کند و امام به وی اجازه داد. این مطلب را ابوالفرج در صفحه 126 جلد 15 اغانی به اسناد خود از «ورد بن زید» برادر کمیت آورده است که گفت: کمیت مرا به خدمت ابی جعفر (ع) فرستاد. به حضرت گفتم: کمیت مرا به خدمت شما فرستاده است؛ او به خود هر چه باید بکند کرد، اینک اجازه می فرمائید که بنی امیه را مدح کند؟ فرمود: آری او آزاد است که هر چه خواست بگوید. پس کمیت قصیده رائیه خود را که در آن می گوید:
فالان صرت الی امی *** ة و الامور الی المصائر
سرود و به خدمت ابی جعفر آمد، حضرت به وی فرمود: «تو گوینده این شعری: فالان....» گفت: «آری، من گفته ام، اما به خدا سوگند از آن سخن جز در اندیشه دنیا نبوده ام که من به فضل شما آشنایم.» امام فرمود: «اگر این هم نمی گفتی، باز تقیه جایز بود.»
کشی در صفحه 135 «رجالش» به اسناد خود از «درست بن منصور» روایت کرده است که گفت: من در خدمت ابی الحسن موسی بن جعفر (ع) بودم، کمیت نیز شرفیاب بود. امام به کمیت فرمود: «توئی که گفته ای: فالان....» گفت: «آری من آن را گفته ام، اما به خدا قسم که از ایمان خود برنگشته ام من با شما دوست و با دشمن شما دشمنم. اما این چکامه را از راه تقیه سروده ام.» امام فرمود: «اگر این هم نمی گفتی باز تقیه در شرب خمر هم روا بود.»

جالب توجه

می پنداریم که امام یاد شده در حدیث «کشی»، «ابو عبدالله امام صادق (ع)» باشد و اینکه در آن حدیث نام ابی الحسن موسی (ع) آمده است، درست نیست؛ زیرا کمیت بی آنکه در مورد درگذشتش اختلافی دیده باشیم، در سال 126 ه دو یا سه سال پیش از زادن ابی الحسن موسی، مرده است. کما اینکه قول به اتحاد این حدیث با حدیثی که ابوالفرج از امام ابوجعفر روایت کرده است نیز درست نیست؛ زیرا «درست بن منصور» راوی امام باقر (ع) و از آن طبقه نیست.


منابع :

  1. عبدالحسین امینی نجفی- الغدیر- جلد 2 صفحه 289، جلد 4 صفحه 26

  2. محمدخلیل الخلایله- معاهد التنصیص- جلد 3 صفحه 95 رقم 148

  3. حاجی خلیفه- کشف الظنون- جلد 1 صفحه 808

  4. ابن ندیم- الفهرست- صفحه 78 و 179

  5. ابن عساکر- تاریخ مدینة دمشق- جلد 14 صفحه 603

  6. یاقوت حموی- معجم الأدباء- جلد 3 صفحه 8، جلد 4 صفحه 132، جلد 10 صفحه 248

  7. عبد القادر البغدادی- خزانة الأدب- جلد 2 صفحه 69، جلد 1 صفحه 144

  8. جلال‌ الدین عبدالرحمان بن ابوبکر سیوطی- شرح شواهد المغنی- جلد 1 صفحه 38 رقم 6

  9. ابوجعفر محمد بن حسن بن فروخ صفار- بصائرالدرجات- صفحه 376 ح 5

  10. ابن شهرآشوب- مناقب- جلد 5 صفحه 7 [4/ 203]

  11. ابوالفرج اصفهانی- الأغانی- جلد 15 صفحه 115 - 123، جلد 17 صفحه 27 - 35

  12. شیخ کشی- رجال الکشّی- جلد 2 صفحه 465 رقم 364

https://tahoor.com/_me/Article/PrintView/118329