غزوه تبوک (پیامبر اکرم)

گفتگوی پیغمبر با غسانی سفیر هرقل:
فرستاده هرقل عازم تبوک شد و خود را به لشگرگاه پیغمبر رساند، و چون نزدیک اصحاب پیغمبر رسید، صدا زد کدام یک از شما محمد است؟ پیغمبر اکرم (ص) اشاره به خود کرد. مرد غسانی (سفیر و بازرس هرقل)، نزدیک شد و نامه سلطان روم را تقدیم داشت پیغمبر نامه را قرائت فرمود تا رسید به جایی که هرقل نوشته بود: یا محمد! تو مرا به سوی بهشتی می خوانی که عرض آن مانند عرض آسمان و زمین است پس جهنم در کجا است؟!
پیغمبر (ص) چون این جمله را خواند فرمود: «هرگاه شب فرارسد روز کجاست؟». این یکی از علایم بود که هرقل به سفیر و بازرس خود گفته بود ببین وقتی که نامه مرا می خواند اسمی از شب و روز می برد یا نه. پیامبر اسلام به سفیر هرقل فرمود: از کدام خاندانی؟ گفت: از سلسله تنوخ هستم. فرمود، آیا میل به دین اسلام داری؟ گفت: من از نزد جماعتی آمده ام و یکی از ایشانم، و آنان دارای مرام و آیینی هستند و من از آن آیین هرگز برنمی گردم تا به سوی ایشان برگردم. پیغمبر تبسمی نمود و این آیه را تلاوت کرد: «انک لاتهدی من احببت و لکن الله من یشاء». پیغمبر به مرد غسانی فرمود: به پادشاه ایران نامه نوشتم و او نامه ی مرا پاره کرد، خداوند هم مملکت و سلطنت او را نابود خواهد کرد، ولی هرقل نامه مرا نگهداشت و احترام کرد به همین دلیل همه سلاطین از او ترس خواهند داشت، مادامی که در زندگی اجتماعی بشر خیری باشد، و این جمله از آن روز امثله مشهور عرب گردید. سفیر هرقل که مرد با اطلاعی بود آن چه از علایم و اوصاف پیغمبر اسلام در تورات و انجیل خوانده بود همه را در محمدبن عبدالله جمع و موجود دید، و پس از آن انجام وظیفه خود اجازه مراجعت خواست تا برگردد. پیغمبر به او فرمود: ای مرد ما اکنون در سفر هستیم چیزی که مناسب مقام سفارت و پیام رسانی تو باشد موجود نیست تا به تو هدیه و جایزه دهم، یکی از اصحاب پیغمبر عرض کرد: یا رسول الله! اجازه فرمایید من به این مرد عطایی کنم. پیغمبر اجازه فرمود و آن مرد صحابی یک عدد بردی (عبایی) را به وی بخشید. مرد غسانی چون خواست به راه افتد، پیغمبر او را صدا زد: ای مرد بیا به مهر و نشانه نبوت هم که هرقل به تو گفت و تو آن را فراموش نمودی نظر کن. بازرس برگشت و به مهر نبوت که بر کتف پیغمبر منقوش بود، نظر کرد و آن را دید و از امر پیغمبر نهایت شگفتی و تعجب کرد.

گزارش غسانی به هرقل:
غسانی پس از انجام مأموریت خود نزد هرقل برگشت تحقیقات و اطلاعاتی را که درباره پیغمبر اسلام به دست آورده بود، همه را به سلطان روم گزارش داد و گفت: تمام علایم را در وی مجتمع دیدم و من مهر نبوت را فراموش نموده بودم، ولی خود محمد (ص) به یاد من آورد و گفت: بیا به مهر نبوت هم نظر کن و آن را هم دیدم و صدقه هم قبول نکرد. هرقل پس از برگشتن غسانی دیگر هیچ تردید و شبهه ای نداشت که محمدبن عبدالله همان پیغمبر موعودی است که در تورات و انجیل به آمدن او بشارت داده شده. به همین دلیل بار دیگر بعضی از رؤسا و درباریان را جمع کرد (از نظر سیاست و یا از روی عقیده) به آنان گفت: اوصافی که در کتب پیمبران سابق درباره پیغمبر خاتم بیان شده و آن را خوانده ایم همه در این مرد جمع است بنابراین لازم است به محمد ایمان آورده و رسالت او را تصدیق نماییم، لکن رؤسا و وزرا اظهار مخالفت کردند و هرقل هم بر جان خود ترسید و مردم را با وسایلی ساکت نمود، ولی اقدام به جنگ نکرد به مسامحه و بی طرفی کار را خاتمه داد. پیغمبر اسلام چون از اقدام هرقل به جنگ خبری نشنید، لشگر را به جانب مدینه برگرداند و چند روز از ماه رمضان گذشته بود که وارد مدینه شدند. هرقل در مقابل نامه پیغمبر اسلام (ص) رفتار ثابت و مستقیم نداشت با این که یقین به حقانیت پیغمبر اکرم داشت، در نامه ای که از تبوک به پیغمبر نوشت، مرقوم داشت که من مسلمانم ولی پیغمبر اکرم او را تکذیب نمود و فرمود: «کذب انه علی نصرانیته»؛ یعنی «دروغ می گوید، او بر نصرانیت خود باقی است» و سلطنت و ریاست مانع شد که داخل در دین اسلام شود با وجود همه علایمی که درباره نبوت پیغمبر اکرم به دست آورده بود. پس از رحلت پیغمبر اکرم (ص) هرقل سلطان روم مکرر با مسلمانان جنگید ولی در همه جا با شکست مواجه شد، در جنگ یرموک شکست فاحشی خورد و عقب نشینی کرد و شامات را به دست مسلمانان داد. در نهایت هم در زمان خلیفه دوم در حالی که برای جلوگیری از سپاه اسلام در مصر حرکت کرده بوده در بین راه از دنیا رفت و بعد از او دستگاه قیصرها هم برچیده شد همانگونه که پیش تر پیغمبر اسلام(ص) فرموده بودند: «اذا مات قیصر فلا قیصر بعده». بعد از هرقل دیگر سلاطین روم آن قدرت سابق را نتوانستند به دست آورند و بر شامات سلطنت کنند.

ماجرای شهادت عبدالله مزنی (ذوالبجادین) در تبوک:
عبدالله مزنی از مسلمانان نمونه ای بود که در مکه دعوت پیغمبر اسلام را پذیرفت و به دین اسلام در آمد، وقتی قبیله اش مطلع شدند که وی مسلمان شده او را تحت فشار قرار دادند تا دست از اسلام بردارد و از هر سو کار را بر او سخت گرفتند اما عبدالله همه دشواری ها را تحمل می کرد و از آیین مقدس خود دست برنداشت، عمویش که سمت سرپرستی او را بر عهده داشت برای آنکه وی را به زانو درآورده تا تسلیم شود جامه او را بیرون آورد و پوشش او منحصر به یک پارچه مویی و خشن گردید که خطهای سفیدی در آن بود، اما عبدالله باز هم تحمل نمود و آن پارچه را دو قسمت کرد قسمتی را به کمر بست و قسمت دیگر را به شانه خود انداخت و دیگر نتوانست در مکه توقف کند و خود را به مدینه و نزد رسول خدا (ص) رسانید و به خاطر همان دو قطعه پارچه پشمین به «ذوالبجادین» معروف شد، چون «بجاد» در لغت به معنای پارچه مویی خطدار و خشن است. عبدالله مزنی در جنگ تبوک شرکت کرده بود هنگامی که به تبوک رسیدند نزد رسول خدا (ص) آمده گفت: ای رسول خدا درباره من دعا کن تا شهادت روزی من گردد! پیغمبر فرمود: پوست درختی برای من بیاور و چون آورد آن را به بازوی عبدالله بست و گفت: «اللهم حرم دمه علی الکفار»؛ «خدایا خون او را بر کافران حرام گردان!» عبدالله با تعجب گفت: ای رسول خدا من که این را نخواستم، حضرت فرمودند: وقتی برای جنگ با دشمنان دین در راه خدا بیرون آمدی و تب تو را گرفت و همان تب سبب مرگ تو گردید تو شهید هستی! عبدالله دیگر چیزی نگفت و چند روزی گذشت که ناگهان عبدالله تب کرد و به دنبال آن تب از دنیا رفت. نیمه شبی بود که برخی از مجاهدان و سربازان دیدند در قسمتی از بیابان و کنار خیمه لشکریان آتشی افروخته شده و رفت و آمد و جنب و جوشی در روشنایی آتش به چشم می خورد، عبدالله بن مسعود گوید: حس کنجکاوی مرا وادار کرد به نزدیک آن روشنایی بروم و ببینم چه خبر است؟ و چون نزدیک آمد پیغمبر اسلام را مشاهده کرد که با چند تن از اصحاب مشغول کندن قبری هستند تا جنازه عبدالله مزنی را در آن دفن کنند و چون قبر تمام شد خود پیغمبر به میان قبر رفت و به اصحاب فرمود: برادرتان را نزدیک آورید و سپس جنازه او را بغل کرد و به پهلو روی زمین قبر خوابانید آن گاه دست به دعا برداشت و گفت: «اللهم انی امسیت راضیا عنه فارض عنه» «خدایا من از این مرد خوشنود و راضی هستم تو نیز از او راضی باش». عبدالله بن مسعود می گوید: من در آن وقت آرزو کردم که ای کاش من به جای ذوالبجادین بودم.


منابع :

  1. سید جعفرمرتضی عاملی- الصحیح من سیره النبی الاعظم (ص)- جلد 30

  2. سید هاشم رسولی محلاتی- زندگانی محمد (ص)

  3. احمد صابری همدانی- محمد و زمامداران

https://tahoor.com/fa/Article/PrintView/119348