دیدگاههای مختلف در مورد ریشه های عرفان اسلامی

فارسی 6422 نمایش |

استاد مطهری می فرماید: آیا عرفان اسلامی از قبیل فقه و اصول و تفسیر و حدیث است یعنی از علومی است که مسلمین مایه ها و ماده های اصلی را از اسلام گرفته اند و برای آنها قواعد و ضوابط و اصول کشف کرده اند، و یا از قبیل طب و ریاضیات است که از خارج جهان اسلام به جهان اسلام راه یافته است و در دامن تمدن و فرهنگ اسلامی به وسیله مسلمین رشد و تکامل یافته است، و یا شق سومی در کار است؟ عرفا، خود شق اول را اختیار می کنند و به هیچ وجه حاضر نیستند شق دیگری را انتخاب کنند. بعضی از مستشرقین اصرار داشته و دارند که عرفان و اندیشه های لطیف و دقیق عرفانی همه از خارج جهان اسلام به جهان اسلام راه یافته است. گاهی برای آن ریشه مسیحی قائل می شوند و می گویند افکار عارفانه نتیجه ارتباط مسلمین با راهبان مسیحی است، و گاهی آنرا عکس العمل ایرانیها علیه اسلام و عرب می خوانند، و گاهی آنرا دربست محصول فلسفه نو افلاطونی که خود محصول ترکیب افکار ارسطو و افلاطون و فیثاغورس و گنوسیهای اسکندریه و آراء و عقائد یهود و مسیحیان بوده است معرفی می کنند و گاهی آنرا ناشی از افکار بودائی می دانند همچنانکه مخالفان عرفا در جهان اسلام نیز کوشش داشته و دارند که عرفان و تصوف را یکسره با اسلام بیگانه بخوانند و برای آن ریشه غیراسلامی قائل گردند.

نظریه سوم اینست که عرفان مایه های اول خود را، چه در مورد عرفان عملی و چه در مورد عرفان نظری از خود اسلام گرفته است، و برای این مایه ها قواعد و ضوابط و اصول بیان کرده است و تحت تأثیر جریانات خارج نیز، خصوصا اندیشه های کلامی و فلسفی و بالاخص اندیشه های فلسفی اشراقی قرار گرفته است. اما اینکه عرفا چه اندازه توانسته اند قواعد و ضوابط صحیح برای مایه های اولی اسلامی بیان کنند، آیا موفقیتشان در این جهت به اندازه فقها بوده است یا نه؟ و چه اندازه مقید بوده اند که از اصول واقعی اسلام منحرف نشوند و همچنین آیا جریانات خارجی چه اندازه روی عرفان اسلامی تأثیر داشته است؟

آیا عرفان اسلامی آنها را در خود جذب کرده و رنگ خود را به آنها داده و در مسیر خود از آنها استفاده کرده است و یا برعکس موج آن جریانات عرفان اسلامی را در جهت مسیر خود انداخته است؟... اینها همه مطالبی است که جداگانه باید مورد بحث و دقت قرار گیرد. آنچه مسلم است اینست که عرفان اسلامی سرمایه اصلی خود را از اسلام گرفته است و بس. به طور کلی در خصوص ریشه و منبع عرفان اسلامی دو دیدگاه وجود دارد:

الف. خارجی بودن منبع عرفان اسلامی
فرضیه خارجی بودن منبع عرفان اسلامی و اقتباس از آن از مأخذ غیراسلامی، امری نو پیدا و جدید نیست؛ بلکه مدت ها است که طرح شده و بر سیر کاوش های عرفانی ما خیمه افکنده و به مقتضای خود، آن ها را جهت می دهد. با آن که عمر حقیقی بسیاری از آرا به سر آمده و بطلان بسیاری از آن ها اثبات شده است و می توان بحث از آن ها را صرفا به عنوان آراء و افکاری که به تاریخ پژوهش های عرفانی ما پیوسته اند طرح کرد، با این حال دیده می شود که گاه از روزنی پیدا و پنهان روح تازه ای در قالب عتیقه آن ها دمیده می شود و با احیای مجدد آن ها، جریان عرفان پژوهی ما را آشوب زده و مضطرب می سازد. طراحان اصلی این افکار و رهیافت ها، مستشرقانی هستند که بر اساس مبانی فکری و اصولی خود و با توجه به دستاوردهای علمی و اسناد و مدارکی که در اختیار داشته اند، به این رای رسیده اند. البته همه آن ها به نتیجه واحدی نرسیده اند و هر یک بنا به تخصص یا محل ماموریت خود، وجهی برای این امر نشان داده اند. از آن جمله ثالوک مدعی شده است که منشا عمده آن آیین مجوس بوده است و حتی بعضی از مشایخ صوفیه نیز مجوسی بوده اند. دوزی هم که از نام آوران قوم است، همین نظر را تأیید کرده است.

ماکس هورتن تاثیر آرای هندوان و مذاهب برهمنان را بویژه در سخنان حلاج و بعضی دیگر از متصوفه -چون بایزید و جنید- قوی یافته است. هارتمان به نفوذ هندوان -به علاوه بعضی عوامل دیگر- توجه بسیار کرده است و این نظریه را به کمک پاره ای قراین دیگر تایید نموده است. فون کرمر از تایید عنصر هندی و بودایی که به عقیده وی مظهر جنید و بایزید است سخن گفته و عنصر دیگری را هم نشان داده است که عبارت باشد از رهبانیت مسیحی و وی مخصوصا حارث محاسبی و ذوالنون مصری را از مظاهر آن برشمرده است.

وجود این عنصر مسیحی را بسیاری از محققان دیگر نیز تأیید کرده و در بیان منشأ تصوف بدان توجه ورزیده اند؛ از آن جمله آسین پالاسیوس، نسینک و تور آندرا تاثیر عقاید مسیحی را در تصوف اسلامی نشان داده اند. بعضی محققان هم در بیان منشأ تصوف راه های دورتر رفته اند؛ چنان که از آن میان وینفلد، براون و نیکلسون به تاثیر حکمت نوافلاطونی توجه ورزیده اند. مرکس به نفوذ حکمت یونانی و بلوشه به تأثیر عقاید و مبادی ایرانی اشاره کرده اند و کارادوو منشا تصوف را در آیین مسیح، حکمت یونان، ادیان هند و ایران و حتی در آیین یهود بیان می کند. دیده می شود تعداد قابل توجهی از نامداران خاورشناس، از این رای و نظر حمایت می کنند و بر این اعتقادند که ریشه عرفان و تصوف اسلامی در جایی غیر از حوزه تعالیم اسلامی قرار دارد.

با این حال می توان پرسید که مگر ممکن است امر واحدی به نام عرفان و تصوف اسلامی دارای علل مختلف، متفاوت و حتی متناقض باشد؟ چگونه می توان بر اساس تحلیل آرا، افکار یا شخصیت و زندگانی فردی مثل حلاج یا ذوالنون یا هر یک از نامداران عرفان اسلامی به تجزیه و تحلیل سراسر ماجرای عرفان پرداخت؟ درحالی که هر یک از این افراد فقط در مرحله محدودی از سیر تحولات عرفان اسلامی ظهور کرده اند و حتی اگر آنها را دارای تاثیر و نفوذ فوق العاده ای تصور کنیم، باز هم نمی توان آن ها را آیینه تمام نمای عرفان اسلامی به شمار آورد؛ حتی اگر آن ها را به عنوان یک نقطه عطف و واسطه العقد قلمداد کنیم، نمی توان آن ها را نتیجه کامل مرحله قبلی و مؤثر قطعی مرحله بعدی تصور کرد؛ چون باز هم در قبل و بعد از مرحله ای که این اشخاص وجود داشته اند، نوع و حتی انواع دیگری از عرفان ورزی وجود داشته است که از بسیاری جهات با عرفان این افراد تفاوت داشته ولی کسی آن ها را غیر اسلامی ندانسته است. ازاین رو می توان استقرای مستشرقان درباره عرفان اسلامی را کاملا ناقص و ناسازگار با طبیعت این عرفان دانست. البته با آن که امروزه دیگر این آرا چندان موجه و معقول نیست و حتی بسیاری از مستشرقان نظیر نیکلسون و ماسینیون از نظر قبلی خود عدول کرده اند، متاسفانه طرح می شوند و مورد تاکید و اصرار بسیاری از محققان خودی نیز می باشند.

ب. اسلامی بودن منبع عرفان اسلامی
با نقد و رد نظریه قبلی، طبیعتا به این نظریه می رسیم که ناگزیر باید عرفان اسلامی از ریشه و منبعی در خود فضای اسلامی پدید آمده باشد؛ زیرا علاوه بر وجود دلایل متعددی برای نفی و انکار رویکرد قبلی، اسناد و مدارک متعددی در دست است که این نظریه را تأیید می کند که عرفان اسلامی در اصل و ابتدای خود، ریشه در تعالیم اسلامی دارد و علاوه بر وجود مایه های عملی و نظری در تعالیم اصیل اسلامی که بعدها جزء اصول و مبانی عرفان قرار گرفتند، شواهد و اظهاراتی از خود عرفای اسلامی در دست است که با صراحت به این مسأله اذعان می کند و حتی دسته ای از مستشرقان نیز به این رای و نظر اعتراف دارند. با این حال منظور از اثبات این رویکرد، نفی هرگونه تشابه یا حتی ارتباط و تبادل معانی و معارف میان عرفان اسلامی با عرفان های قبلی و آیین های مشابه در سایر ممالک و مسالک نیست؛ برعکس ضمن اعتراف و اذعان به این گونه ارتباطات و اقتباس ها، آن چه مورد انتقاد جدی است، اعتقاد به خارجی بودن منبع تصوف و عرفان اسلامی است. ضمن آن که نمی توان با صرف ملاحظه شباهت های صوری و محتوایی میان دو پدیده فورا وجود رابطه علی-معلولی میان آن ها را حتمی دانست یا حتی با ملاحظه عامل زمانی و تقدم و تاخر دو پدیده مشابه از لحاظ زمانی حکم داد که آن که متقدم است، عامل ایجاد و منشأ امر متأخر است.

علاوه بر این در مورد همین اقتباس ها نیز باید مسأله سرآغاز و مسیر عرفان اسلامی را مدنظر قرار داد؛ به طوری که نباید اخذ و اقتباس هایی که در مراحل خاصی از تاریخ و سیر عرفان رخ داده است، با سرآغاز و ابتدای آن اشتباه گرفت. با این حال گاهی با مطالعه مراحل متاخری از عرفان اسلامی، نتیجه گرفته می شود که مراحل اولیه و حتی مبدا این عرفان غیراصیل و خارجی است. با توجه به آیات قرآن مجید دین اسلام به امور معنوی نیز توجه عمیق دارد و حتی پیروان خود را به اموری تشویق کرده است که بعدها از جمله اصول و ارکان تصوف به شمار آمد. برخلاف پژوهشگرانی که معتقدند تصوف اسلامی از منبعی خارج از دین اسلام نشات گرفته، لویی ماسینیون معتقد است: بذر حقیقی تصوف در قرآن است و این بذرها آن چنان کافی و وافی هستند که نیازی بدان نیست که بر سفره اجنبی نشست. او در ادامه می گوید: هر محیط دینی که در مورد تقوا و تأمل و اخلاص به پیروان خود تاکید اکید کرده باشد، صلاحیت آن را دارد که روح تصوف در آن ظهور کند… پس تصوف اسلامی از قرآن -که مسلمان آیاتش را تلاوت می کند و در آن آیات تأمل کرده و به انجام واجباتش قیام می کند- سرچشمه گرفته و نمو یافته و تطور پذیرفته است.

منـابـع

زاهد ويسی- فصلنامه كتاب نقد ‌شماره 35- مقاله عرفان؛ روا‌انگاری

سيد‌‌ يحيی يثربی- فصلنامه كتاب نقد شماره 35- مقاله جايگاه شريعت در قلمرو عرفان

مرتضی مطهری- خدمات متقابل ایران و اسلام- صفحه 554-553

کلیــد واژه هــا

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

بـرای اطلاعـات بیشتـر بخوانیـد