پیوندهای عرفان با شریعت اسلامی

فارسی 3809 نمایش |

ظهور عرفان به عنوان راه، روش یا نوعی از اندیشه ورزی در میان انسان ها، اگر چه مراتب و مراحل مختلف و متنوعی داشته است، در کل بیانگر تلاش انسان برای بهره برداری از توانمندی های وجودی خویش در راستای دستیابی به پاسخ پرسش های خود، رسیدن به نوعی آرامش و آسایش روحی و بالاخره ایجاد سهولت و اطمینان در طی طریق و سلوک در مسیر حیات خویش است. از این رو بررسی آن به عنوان یک مکتب معرفتی-سلوکی و تعیین مراحل تاریخی ظهور و بروز آن، خود به خود ما را با مسائل و مشکلات متعددی مواجه می سازد که ناگزیر برای دستیابی به اصل ماجرای عرفان باید با عنایتی خاص با آن ها رو به رو شویم؛ زیرا در این تصور، عرفان مکتبی است که در کنار سایر مکاتب و گرایش های فکری و فرهنگی بشری -که با وجود بنیادهای ذهنی و روحی-روانی خاصی که دارد، و در عرصه عملی زندگی نیز وارد شده است- خواه ناخواه با امور و موارد عینی و عملی موجود در قلمرو زندگی ارتباط و به هر صورت با آن ها تعامل پیدا کرده است. عرفان نه به عنوان ماجرایی ماورایی، که منزه و مبرا از هرگونه شائبه مادی است، بلکه به عنوان رویکردی عملی که تفسیر خاصی از قضایای جاری در عالم ماده و معنا دارد، مورد کندوکاو قرار می گیرد؛ زیرا اگر عرفان را حتی در ناب ترین صورت آن نیز تصور کنیم، بالاخره درباره امور و مقولات نامطلوب خود نیز شرح و بیان خاصی -هرچند سلبی- دارد. از این رو اگر آن را به مثابه محوری برای تفسیر و تبیین بسیاری از رخدادهای فکری، فرهنگی، علمی و حتی سیاسی-اجتماعی قلمداد کنیم می توان ابعاد و جوانب نظری و عملی این رویکرد را درباره حوزه های مذکور کشف کرد. یکی از مهم ترین حوزه هایی که عرفان یا هر شاخه فکری و معرفتی دیگر باید موضع خود را در قبال آن مشخص کند، دین و اصول و مبانی آن است. در این جا نیز مسأله این است که اگر از چشم عرفان به این مسأله نگریسته شود یا از عرفان خواسته شود دیدگاه و موضع عملی خود را در قبال دین بیان کند، چه چیزی رخ می دهد؟

در نگاه نخست چنین می نماید که طرح چنین مسأله ای نوعی سطحی گرایی است؛ زیرا از جزء یک مجموعه انتظار می رود که نظر خود را در قبال کل آن بیان کند. البته اگر همه ماجرا به این جا ختم شود، این سخن درست است و طرح مسأله قبلی اندکی غیر ضروری به نظر می رسد. اما بنابر دیدگاهی که منشأ طرح مسأله قبلی است، اگر موضوع جزء یا کل بودن عرفان و دین، امری مسلم و قطعی بود یا حداقل مقبول و مورد توافق همه صاحبنظران این حوزه بود، مسأله با اندکی شرح و بیان حل می شد. ولی نکته این جا است که همه اهل فن بر این باور نیستند که چنین رابطه ای میان دین و عرفان برقرار باشد و حتی عده ای از آن ها ضمن تأکید بر جدایی و انفصال قطعی آن دو از یکدیگر، ادعای تقابل و عدم توافق آن ها را نیز ابراز می کنند. بنابراین اگر چنین موضوعی را حداقل به عنوان یک امر ممکن تلقی کنیم -که البته هست- ناگزیر باید به تبیین ارتباط بین و عرفان و نحوه موضع گیری آن ها در قبال یکدیگر پرداخته شود. دیده می شود که برخلاف تصور اولیه، موضوع بررسی ارتباط دین و عرفان چندان هم ساده و بی دردسر نیست؛ برعکس بسته به نحوه تلقی ما از هر یک از این دو حوزه، نتایج و آثار خاصی نمایان می شود که گاه برای طرف مقابل نه تنها مقبول و خرسند کننده نیست، بلکه برآشوبنده و تحریک کننده است.
 

معنای لغوی و اصطلاحی دین و شریعت

از دین، برنامه و نظام کامل، شامل و فراگیری است که از یک سو بیانگر وجود فرمانروا و فریادرس مطلقی است که بر اجزاء و اعضای پیدا و پنهان هستی احاطه کامل دارد و از سوی دیگر نمایانگر فرمان پذیر پناه جویی است که وجود، فرمان و قدرت و احاطه آن فرمانروا و فریادرس را پذیرفته است. آن چه میان این دو طرف موجود در تعریف را پر می کند، وجود قوانین، اصول، مبانی و برنامه هایی است که از طرف فرمانروا و فریادرس مطلق طراحی و عرضه شده است تا موجود فرمان پذیر و فرمانبر بر اساس آن ها عمل کند و ضمن برآورده ساختن نیازهای خود در این دنیا، انتظار دریافت ثواب را داشته باشد. بدیهی است عدم اجرای این برنامه ها علاوه بر پدیدآوردن مشکلات متعددی در این دنیا، عقاب و عذاب اخروی را نیز به همراه دارد.

از این تعریف به دو نکته اساسی می رسیم و آن این که دین در کل به دو شاخه اصلی تقسیم می شود: یکی عقیدت (عقیده) و دیگری شریعت. به طور خلاصه منظور از عقیده، پذیرش پاره ای حقایق عظیم و سرنوشت ساز غیبی و الهی است که پس از حصول معرفت و آگاهی کامل یا کافی حاصل می شود. این بخش اگر چه به عنوان یک مرحله یا شاخه خاص از اصل دین بررسی می شود، حقیقت این است که با بخش بعدی یا دوم دین هیچ گونه فاصله یا انفکاکی ندارد. به عبارت دیگر نمی توان آن ها را به طور کلی از هم جدا کرد؛ زیرا لازمه بلافصل هرگونه عقیده صادقانه، تعیین موضع و جهت گیری عملی درباره لوازم و مقتضیات آن است. از این رو می توان گفت که شریعت، لازمه و اقتضای قطعی و جدایی ناپذیر عقیده است. به بیان دیگر اگر عقیده را بعد نظری دین تلقی کنیم، شریعت بخش عملی آن است؛ اما نه عملی که با آن اختلاف و تفاوت داشته باشد، بلکه عملی که حتی در جزئی ترین اجزای پیدا و پنهان خود نیز مطابق و موافق آن باشد.

شریعت به معنای اصطلاحی عبارت است از احکامی که خداوند بلند مرتبه برای بندگانش تشریع نموده و انبیا آن را ابلاغ کرده اند. بنابراین شریعت وضع و قرارداد الهی است نه اجتهاد انسانی؛ علاوه بر این امری ثابت است نه متغیر. از همان رو از فقه که عبارت از اجتهاد انسانی در چارچوب شریعت الهی است جدا می شود. زیرا چنان که گفته شد، شریعت امری ثابت است؛ در حالی که فقه امری تحول پذیر است، چون مربوط به فروع است و ناگزیر باید با مقتضیات زمان، مکان، وقایع، مصالح و افهام همنوایی داشته باشد. بنابراین خداوند، شارع شریعت است و نمی توان او را به صفت فقیه بودن متصف ساخت. پیامبر نیز مبین شریعت الهی است (نه فقیه). به همین ترتیب نمی توان فقیه را شارع قلمداد کرد.

بر این اساس می توان شریعت را فرمان شامل و فراگیر به شمار آورد که علاوه بر مسائلی که امروزه در دایره علم فقه قرار می گیرد، مسائل و قضایای مربوط به اخلاق، افکار، تصرفات و حتی باورها و جهت گیری های اعتقادی را نیز دربر می گیرد. چرا که بعید است پیامبران (ع) صرفا برای بیان احکام منحصر در دایره فقه و فروع عملی ارسال شده باشند؛ برعکس طبیعتا علاوه بر این بخش و حتی قبل از آن برای ترسیم یا تصحیح بعد ایمانی و نظری آمده اند. بنابراین شریعت دایره گسترده ای است که علاوه بر فقه، مسائل اصول اعتقادی و ایمانی یا آن چه را که در گستره علم کلام نیز مطرح می شود، در بر می گیرد. از این رو می توان به این نتیجه دست یافت که منظور از شریعت گریزی، صرفا و مشخصا سرپیچی از اصول و برنامه های فقهی یا اجتهادات فقها نیست، بلکه علاوه بر این، هر گونه تغییر مسیر نظری یا اعتقادی از چارچوب عقیدتی و ایمانی دین یا حذف و اضافه به این اصول و قواعد نیز مشمول مساله شریعت گریزی است و اگر این برداشت پذیرفته شود، می توان گفت صرف عمل به مقدار مشخصی از فرامین عملی دینی، اگر چه شخص را به دایره شریعت گزاری وارد می کند، الزاما و برای همیشه او را از خروج از دایره شریعت یا همان شریعت گریزی مصون و بیمه نمی سازد. زیرا کافی است از لحاظ عملی یا اعتقادی، اندکی از این چارچوب خارج شود یا عقاید و اعمالی را انجام دهد که دارای مستند و پشتوانه شرعی نباشد. چون در صورت وقوع چنین اموری، قاعده شریعت گریزی بر آن صدق می کند و البته مشخص است که در این راه، شریعت گریز، چه فرد باشد چه جماعت و چه مذهب یا …. وضعیت یکسانی دارند.
 

پیوندهای عرفان با شریعت اسلامی

با توجه به آیات قرآن مجید، دین اسلام به امور معنوی نیز توجه عمیق دارد و حتی پیروان خود را به اموری تشویق كرده است كه بعدها از جمله اصول و اركان تصوف به شمار آمد. برخلاف پژوهشگرانی كه معتقدند تصوف اسلامی از منبعی خارج از دین اسلام نشات گرفته، لویی ماسینیون معتقد است: «بذر حقیقی تصوف در قرآن است و این بذرها آن چنان كافی و وافی هستند كه نیازی بدان نیست كه بر سفره اجنبی نشست». او در ادامه می گوید: «هر محیط دینی كه درمورد تقوا و تأمل و اخلاص به پیروان خود تاكید اكید كرده باشد، صلاحیت آن را دارد كه روح تصوف در آن ظهور كند… پس تصوف اسلامی از قرآن -كه مسلمان آیاتش را تلاوت می كند و در آن آیات تأمل كرده و به انجام واجباتش قیام می كند- سرچشمه گرفته و نمو یافته و تطور پذیرفته است». البته علاوه بر این، خود بزرگان صوفیه نیز با تصریح و ایما، به این ارتباط وثیق اشاره كرده و میان تصوف و منابع دینی به پیوندهای عمیقی اعتقاد داشته اند؛ به عنوان مثال بشر حافی (متوفی 227 ه.ق) می گوید: «صوفی آن است كه قلبش برای خدا صفا یافته باشد». ذوالنون مصری (متوفی 245 هـ.ق) می گوید: «صوفیان جماعتی هستند كه خداوند عزوجل را بر همه چیز ترجیح دادند و خداوند نیز آنان را بر همه چیز برتری داد». سری سقطی (متوفی 257 هـ.ق) می گوید: «تصوف اسلامی برای سه معنا است: كسی كه نور معرفت او نور ورعش را خاموش نكند، در باطن به چیزی تكلم نكند كه ظاهر كتاب و سنت آن را نقض كند، و كرامات او را به هتك محارم الهی وادار نكند». سهل بن عبدالله تستری (متوفی 283 هـ.ق) می گوید: «صوفی آن است كه از تیرگی صفا یافته و مملو از فكر و اندیشه باشد، از بندگان بگسلد و به خدا بپیوندد و طلا و خاك نزد او یكسان باشد». بدیهی است این بیانات جایی برای شك و تردید در مورد پیوندهای عرفانی و شریعت الهی باز نمی گذارند و عقلا نیز چنین است. چون فردی كه عاشق و دلباخته معبود و معشوقی است به همه آنچه كه به نحوی به او تعلق دارد علاقه مند است. این امر در امور ساده و گذرای دنیوی نیز مطرح است و بعید است كسی به وجود این امر در عوالم معنوی تردید داشته باشد. به قول سعدی:
چو عشقی که بنیاد آن بر هواست چنین فتنه انگیز و فرمانرواست
عجب داری از سـالـکـان طریق که باشند در بحر معنی غریق؟

البته اعتقاد و التزام صوفیه و عرفا به دین خدا و برنامه های او صرفا در حد کلمات قصار و جملات مختصر منحصر نیست، بلکه آنان بسیاری از اصول مکتبی خود نظیر: ذکر، رضا، محبت و قرب را با استفاده از آیات قرآنی اثبات می کنند و حتی در پاره ای از مواردی که مورد قبول علما و فقهای اسلامی نیست (نظیر وحدت وجود، وحدت ادیان و …) نیز به تاویل آیات الهی می پردازند. بدیهی است این که تفسیر، تاویل یا نگرش کلی آن ها به این آیات درست است یا برداشت آن ها همان است که بر اساس قواعد استنباط و تاویل نیز صحیح و مقبول به نظر می رسد، امر دیگری است. مهم تلاش آن ها برای بهره گیری از معارف قرآنی و جستجوی مشروعیت خود در متن قدسی اسلام (قرآن) است و مادامی که نوع تفسیر آنان را دلیلی بر نفی پیوندهای دینی آن ها ندانیم، در این راه هیچ فرقی با سایر متخصصان علوم اسلامی و دینی ندارند. در همه متون عرفانی ما، حتی اشاره ای هم نمی توان یافت که به بی اعتنایی عرفا به شریعت، دلالت داشته باشد. همه عارفان نه تنها به فقه و شریعت بی اعتنا نبوده اند، بلکه حتی به رعایت مستحبات و مکروهات شریعت نیز تاکید کرده اند.

دو نمونه از تصریحات عرفا بر لزوم پایبندی به شریعت: یکی بیانی از کتاب معروف و معتبر سراج طوسی (فوت 378 هـ): «طبقات صوفیه نیز از نظر معتقدات، با فقها و اصحاب حدیث متفق اند. علوم آن ها را می پذیرند و در معانی و رسوم مخالفتی ندارند، مشروط بر این که آنان را، به دور از بدعت و تأثیر هوا و هوس، شایسته پیروی و اقتدا یابند. همه علوم فقها و اصحاب حدیث را همچون خود آنان می پذیرند و اگر کسی از صوفیه، به لحاظ درایت و فهم، به مرتبه آنان نرسد و احاطه علمی ایشان را نداشته باشد، وقتی که در احکام شرعیه و حدود و سنن، دچار اشکال گردد، به آنان مراجعه می کند. اگر از آنان اجماع و اتفاقی در مسأله مورد نظر ببینند، همان را می پذیرند و در صورت اختلاف، اخذ به احسن و اولی نموده و آن را که به احتیاط در دین و تعظیم فرمان الهی و اجتناب از نواهی شرعیه، نزدیک تر باشد، ترجیح می دهند و هرگز در اندیشه یافتن رخصتها و تأویلات و ترفه و توسعه و رکوب شبهات نیستند؛ برای این که این ها را بی اعتنایی به دین مبین و تخلف از احتیاط می دانند. این است آن چه ما، از مذاهب صوفیه و رسومشان در کاربرد علوم ظاهره و مبذوله و متداوله، میان فقها و اصحاب حدیث می شناسیم».

دیگری بیانی از ابوحامد امام محمد غزالی (مرگ 505 هـ) که خود حجت الاسلام و فقیه شافعی متعصبی بود: «اگر همه عقلا و حکما و عالمان اسرار شرع، دست به دست هم بدهند تا چیزی از روش و اخلاق صوفیه را به بهتر از آن تغییر دهند، نخواهند توانست؛ به دلیل این که تمام حرکات و سکناتشان، در ظاهر و باطن، اقتباس گردیده از نور مشکات نبوت است و جز نور نبوت نوری در جهان نیست تا به روشنایی آن پناه برد». می بینید که غزالی همه ارج و اعتبار عرفان و تصوف را محصول مطابقت آن با شریعت محمدی (ص) می داند. من از همه کسانی که به چنین پندار نادرستی دچارند و خیال می کنند که عرفا به شریعت توجه کمتری دارند، می خواهم که اگر کوچک ترین مدرک و دلیلی برای این موضوع دارند، ارائه دهند. مطمئن هستم چنان که گفتم در همه متون عرفانی، حتی اشاره ای هم به این مطلب نمی توان یافت. در عوض همه جا آشکارا بر لزوم متابعت از شریعت تأکید کرده اند.

منـابـع

زاهد ويسی- فصلنامه كتاب نقد ‌شماره 35- مقاله عرفان؛ روا‌انگاری

سيد‌‌ يحيی يثربی- فصلنامه كتاب نقد شماره 35- مقاله جايگاه شريعت در قلمرو عرفان

کلیــد واژه هــا

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

بـرای اطلاعـات بیشتـر بخوانیـد