فعالیت های فکری هگل در ینا

فارسی 3208 نمایش |

هگل

هگل از اواسط سال 1801 میلادی تا اوایل سال 1807 در شهر دانشگاهی ینا بوده است. این دوره حدودا شش ساله در به وجود آوردن افکار اصلی هگل و شکل گیری قطعی نظام فلسفی او اهمیت خاصی دارد. به نظر اغلب متخصصان در این دوره بوده است که هگل انتخاب قطعی خود را کرده و خط مشی نهایی خود را مشخص و معین کرده است، به نحوی که حتی بعضی از آنها بر این عقیده هستند که تغییرات و تحولات بعدی فقط به علت موضوعهای مختلفی بوده است که او با آنها مواجه می شده، به طوری که در این مواقع هم بیشتر به منظور تأکید هرچه بیشتر بر نظریه اصلی خود بوده است که او مراعات بعضی از نکات و مطالب جدید را می کرده است. با این حال این دوره از فعالیت فلسفی و فرهنگی هگل را نمی توان از دوره های قبلی مراحل تکوینی فکر او جدا ساخت، به نحوی که اگر در محتوای اصلی نوشته های این دوره دقت و تأمل بیشتر بکنیم مسائلی را خواهیم یافت که وی در دوره های فرانکفورت و برن و حتی تا حدودی در دوره توبینگن بعینه بدانها توجه اصلی داشته است. البته از طرف دیگر نباید فراموش کرد که «دوره ینا» و فعالیت هگل در این شهر، اوصاف خاص و فصول متمایزی هم دارد که عدم توجه بدانها ما را از فهم کش و قوس حیات این فلسفه محروم می کند.
لازم به گفتن نیست که منظور از مراحل تکوینی فکر حرکت درونی و جوهری آن است وگرنه مشغولیات خارجی یک فرد که بدون رابطه ضروری و به نحو عرضی یکی پس از دیگری رخ می دهد، تکوین و شکل گیری واقعی فکر او را نشان نمی دهد. به هر طریق فکر اصیل به مانند حیات واقعی سیر تکوینی دارد و فهم این سیر یکی از شروط اصلی فهم آن فکر است. مطابق سلیقه و نظر خود هگل، اجزاء یک فکر در حرکت درونی شان است که وحدت آن فکر را نمایان می سازند، یعنی فقط فکر زنده است که می تواند با خود مطابقت داشته باشد و انسجام خود را حفظ کند، والا فکری که حیات ندارد فقط مجموعه ای است از اجزائی که میان آنها هیج نوع ارتباط و توحید مساعی دیده نمی شود و اصطلاح وحدت را فقط به نحو مجازی در مورد آنها می توان به کار برد.

ارزیابی افکار معاصر

هگل در این دوره لازم دانسته است که به نحوی به ارزیابی افکار فلسفی حاکم بر اذهان معاصرین خود بپردازد و ما این مطلب را در کتاب اختلاف میان دو نظام فلسفی فیخته و شلینگ (چاپ 1801) و همچنین در مقاله معروف «ایمان و دانش» (چاپ 1802) که در واقع بحثی است درباره فلسفه کانت و ژاکوبی و فیخته، به خوبی می توانیم ببینیم. این نشان می دهد که او نه فقط از موضع خاص خود آگاه است و در جستجوی بیان درستی از آن می باشد، بلکه در ضمن می داند که برای ایجاد تحرک در علوم و پیشرفت واقعی در آنها، فلسفه سهم عمده ای دارد و وضع علمی جامعه بر اساس وضع فلسفه در آن جامعه سنجیده و تعیین می شود. منظور این نیست که علوم جدید تابع فلسفه باشد، ولی به هر طریق فقط فکر فلسفی است که مشوق تجسس در آنها و احتمالا نشان دهنده اساس و پایه و از همه مهمتر عمق آنهاست، همچنین براساس فلسفه است که رابطه درونی میان علوم و تأثیر متقابل میان آنها معلوم می گردد. هگل به این موضوع کاملا اعتقاد دارد و در نامه ای که به سال 1805 میلادی از ینا به هیدلبرگ نوشته است آن را به خوبی منعکس می کند. هگل می نویسد: «... احتمالا در آنجا (منظور هیدلبرگ و دانشگاه آن است) رشته علمی من، یعنی فلسفه خاص نوع جدید آن مورد بی توجهی نیست، کسانی که از موضع برتر از علوم جزئی به تفحص می پردازند، یقینا به این مطلب واقفند که فلسفه یعنی روح تمام علوم، امکان ارتقا و پیشرفت آنها را فراهم می آورد. وقتی که در علوم حرکت نباشد، طبیعی است که دچار رکود می شود و فقط «معنی» است که تحرک آنها را تضمین می کند و «معنی» هم نهایتا از فلسفه صادر می گردد.»

موضع گیری در مقابل سطحی نگری

از خصوصیات دیگر فعالیت هگل در ینا موضع گیریهای صریح و علنی اوست در مقابل سطحی اندیشی و تفکراتی که ظاهرا مبتنی بر افکار عامیانه است. ولی به اصطلاح این نوع تفکرات نه فقط جنبه عوام فریبی دارد، بلکه مانعی است واقعی در فهم درست مسائل و طرح آنها و چون احتمالا موجب شناخت کاذب و جهل مرکب می شود، صدمه ای که از آن بر فرهنگ یک ملت وارد می آید حد و حصر ندارد. در نشریه انتقادی فلسفه که هگل به کمک شلینگ به تاریخ 1802 میلادی دایر کرده است، بعضی از مقالات او خاصه در جواب کروگ توأم با نوعی طنز و در جواب شولزه به نحو استدلالی تری به همین مطلب اختصاص داده شده است.

کاربرد فلسفه در زبان آلمانی

در ینا هگل متوجه شده است برای اینکه فلسفه از یک طرف استحکام یابد و از طرف دیگر بدون اینکه به معنای اصلی آن خللی وارد آید در فرهنگ عامه مردم نفوذ کند، باید اصطلاحات دقیق فنی و در عین حال به عمنایی مردمی فراهم آورد. او لغت سازی نمی کند، ولی به نحوی از انحاء در امکان باروری اصطلاحات و کلماتی که به نحو متداول مترادف دانسته می شود تأمل کرده و سعی دارد شدت و ضعف آنها را برای حل و انتقال معانی تعیین کند. در نامه فوق الذکر این عبارت بسیار مهم را خطاب به وس می توان خواند: «لوتر انجیل را به زبان آلمانی به سخن درآورده است و شما هومر را (بزرگترین هدیه ای که به یک ملت می توان داد) من هم سعی دارم به فلسفه زبان آلمانی بیاموزم.»
شاید بی وجه نباشد چند سطر را نیز از جواب وس خطاب به هگل در اینجا بیاوریم: «... دعای خیر آلمانیها بر شما باد که تصمیم گرفته اید فلسفه را از ابرها به زمین آورید و آن را با اخلاصی در اختیار مردم صاحب سخن قرار دهید. به نظر من ادراک اصیل و احساس عمیق فقط از طریق زبان آشنای قلبی قابل بیان و انتقال است... فردی که در المپ سکنی دارد، اگر در کسوت یک چوپان ظاهر شود، معجزه بزرگتری می تواند بکند تا در کسوت یک موجود فوق انسانی.»

اهمیت کتاب پدیدارشناسی روح

برای مورخین تاریخ فلسفه غرب، اهمیت دوره ای که هگل در ینا بوده از این لحاظ است که او نهایتا موفق به نگارش کتاب پدیدارشناسی روح شده است. این کتاب که البته موجب شهرت فوق العاده مؤلف گردیده، یکی از چند کتابی است که عملا در نیمه اول قرن نوزدهم افکار را متحول ساخته است. تأثیر این کتاب چه در جهت مثبت و چه در جهت منفی برای کسی که دارای کمترین اطلاع نه از تاریخ فلسفه بلکه فقط از تاریخ باشد پوشیده نیست. این کتاب اولین اثر معروف هگل است و حتی اگر موفق نشده باشد که به نحو تام به فلسفه زبان آلمانی بیاموزد (زیرا فلسفه انحصارا یک زبان نمی تواند داشته باشد) به هر تقدیر در این زبان مطالب بسیار مهم و عمیقی را بیان داشته است که هیچ طالب علمی نمی تواند از آنها بی نیاز باشد و در واقع جزو گنجینه های فکری نوع انسان به شمار می رود.
پدیدارشناسی روح یک جستجوی بسیار وسیع و همه جانبه ای است که شامل تمام تجارب انسان از تجربه حسی گرفته تا عقلی و نقلی و دینی و غیره می شود. یعنی در آن فقط درباره بحث المعرفة به تأمل پرداخته نشده است، بلکه درباره بسیاری از پدیدارهای دیگر که به نحوی از انحاء دلالت بر تجلیات ذهنی و روحی دارد، از جمله اخلاق و سیاست و دین و هنر و زیبایی و حتی در مورد امور روزمره و عادی انسانی به بحث و بررسی پرداخته شده است. از طرف دیگر باید دانست که در نظام فلسفی هگل پدیدارشناسی و هستی شناسی به نحو طبیعی با هم ارتباط دارد و به معنایی متمم یکدیگرند. از لحاظ شناسایی و در مقام «اثبات» تقدم با پدیدارشناسی است و در مقام «ثبوت» و صرف هستی تقدم از لحاظی با منطق است؛ البته مراد منطقی است که با هستی نسبت درونی و ذاتی دارد. اولین حرکت از مشاهده پدیدارهای جزئی آغاز می شود و به سوی صور عالیتر هستی و نهایتا به طرف روح مطلق سوق پیدا می کند. دومین حرکت از هستی محض آغاز شده، از مسیر مراحل تکوینی پدیدارها می گذرد و صور خارجی آنها را مورد بررسی قرار می دهد. مسامحتا می توان گفت که حرکت اول از جزء به کل است و جنبه استقرائی دارد و حرکت دوم از کل به جزء است و جنبه قیاسی پیدا می کند.
در واقع پدیدارشناسی در سنت هگل از طریق بحث المعرفة به سوی هستی شناسی سیر صعودی و از هستی شناسی از طریق منطق و فلسفه تاریخ به سوی پدیدارها سیر نزولی دارد، به نحوی که پدیدارشناسی نهایتا تا حدود زیادی خاصه در قسمت دوم، مبدل به فلسفه تاریخ می شود. در این مورد هم باید یادآور شد که هگل درباره سرنوشت انسان دو امر اصلی و بنیادی تشخیص داده است که یکی امری است که فاجعه را مجسم می سازد و دیگری امری که صرفا جنبه منطقی دارد، و البته او بعدا رابطه فاجعه را با منطق جستجو کرده است. فاجعه جنبه سلبی و در نتیجه جنبه منفی را نشان می دهد و منطق رابطه ضروری صور روح را که در یک سیر واحد ولی به نحو تقابلی، بسط و گسترش می یابد.
از طرف دیگر باید دانست که مسلما مطالب کتاب پدیدارشناسی به نحو دفعی به وجود نیامده است و در واقع آنها را می توان در آثار قبلی هگل اعم از مفصل یا مختصر ریشه یابی کرد و حتی بعضی از تحلیلها را به دوره قبل از ینا مربوط ساخت و نیز از تتبعات دوره جوانی هگل (خاصه در کلام مسیحی) نام برد.
با علم به اهمیت فوق العاده کتاب پدیدارشناسی روح و ساید برای اینکه فهم آن در جهت درست تری انجام گیرد، در اینجا متذکر می شویم که این کتاب که در واقع به لحاظی دلالت بر پایان دوره ینا دارد، نباید از ارزش تحقیقات دیگر هگل در دوره ای که او در شهر ینا بوده است بکاهد و احتمالا این تصور نادرست در نزد متعالی فلسفه پیش آید که بی نیاز از مطالعه و غور در این آثار است. به همین دلیل منظور نگارنده در این مقاله به هیچ وجه تحلیل پدیدارشناسی نمی باشد، بلکه در درجه اول مراد معرفی و تحلیل بعضی از آثاری است که هگل از بدو ورود خود به ینا در سال 1801 تا تألیف پدیدارشناسی روح در سال 7-1806، به صورت کتاب و بیشتر به صورت مقاله به رشته تحریر درآورده است. فهرست رسمی این آثار در دست است و ترتیب تاریخی آنها نیز مشخص و شناخته شده است.

تألیفات هگل در ینا

همانطوری که می دانیم هگل در سال 1801 میلادی بعد از دفاع از رساله خود بلافاصله به صورت حق التدریسی در دانشگاه ینا مشغول کار می شود و درست در همان سال کتاب درباره اختلاف میان نظامهای فلسفی فیخته و شلینگ را می نویسد. در سال 1802 مشغول تهیه نظام اخلاق اجتماعی می شود و همچنین در نشریه انتقادی فلسفه که به کمک شلینگ بنیانگذاری کرده است به ترتیب مقالات زیر را منتشر می کند. «درباره ماهیت انتقاد فلسفی»؛ «چگونه ذهن مشترک عامی فلسفه را می فهمد»؛ «رابطه شکاکیت با فلسفه»؛ «ایمان و شناخت»؛ «درباره انحای مختلف علمی که حق طبیعی را می تواند مورد نظر قرار داد» و بالاخره همانطوری که می دانیم هگل در ضمن از سال 1803 تا 1806 میلادی مشغول تهیه دروس فلسفی خود بوده که نهایتا در تألیف آثار بعدی خود از آنها استفاده کرده است.
البته تک تک این آثار لازم است که تحلیل و تفسیر شود و با توجه به کل آنهاست که موضع هگل و ابعاد اصیل تفکر او را در این دوره می توان شناخت.

وجوه متعدد انتقادات هگل بر تفکرات معاصرش

اگر کلا به آثاری که هگل در دوره ینا نوشته است توجه کنیم، خواهیم دید که نظر اصلی او در درجه اول بحث و بررسی افکار فلسفی همعصر خود است، و اسامی کانت و ژاکوبی و شلایر ماخر و فیخته و شلینگ و باردیلی و رینهولد و کروگ و شولزه و غیره بیش از فلاسفه به نام کلاسیک، چون افلاطون و ارسطو و یا فلاسفه قرون وسطی و حتی قرن هفدهم می آید. گویی هگل برای آگاهی از موضع خاص خود اولا ناچار می شود کم و کیف افکار رایج زمان خود را بسنجد، در ثانی گویی بر اساس نوعی تعهد، که آن را برای هر فیلسوفی لازم می داند، سعی می کند پیچیدگیهای فرهنگی زمان خود را بشکافد و حرکت فکر اصیل و سیر تاریخی آن را دریابد. کل آثاری که هگل در ینا نوشته است یک وجه مشترک دارد و همین برای فهم کل نظام او در درجه اول اهمیت قرار می گیرد. کوشش هگل در تمام این آثار مبارزه با سطحی اندیشی و دفاع از نوعی «اصالت عقل» است؛ البته نه الزاما به معنای دکارتی کلمه.
این نوع «اصالت عقل» درست نقطه مقابل تفکری است که حاکم بر عصر روشنایی بوده است. انتقادی که او از این لحاظ بر کانت وارد می داند این است که کانت نتوانسته است از جنبه اصیل موضع خود در قبال افکار نوع عصر روشنایی بهره کافی ببرد. ژاکوبی و شلایر ماخر را نیز انتقاد می کند، برای اینکه آن دو هم برای حفظ ایمان و مصون داشتن آن از خطر احتمالی افکار نوع عصر روشنایی و با استفاده بسیار منفی از فلسفه نقادی کانت خواسته اند ایمان را به نحو مطلق در جهت مخالف عقل قرار دهند و به ورای آن بروند، در صورتی که عملا اسیر خیالات و عواطف و احساسات شده اند. فیخته را انتقاد می کند، برای اینکه فیخته صرفا در حد «برون ذات» و «موضوعیت» باقی می ماند و مسائل اصلی را پشت نقاب اخلاق پنهان می دارد. در فلسفه وحدت شلینگ امکانات بیشتری می بیند و تا حدودی با توسل به فلسفه طبیعت او سعی می کند از جنبه «برون ذات» تفکر فلسفی آگاه شود.

تفسیر هگل از نسبت ایمان و هستی

لحظه سرنوشت ساز تفکر هگل موقعی است که او در مخالفت با رینهول از اختلاف عمیق فلسفه فیخته و شلینگ دقیقا آگاه می شود و از این طریق گویی جهت اصولی تفکر خاص خود را درمی یابد. در نوشته ایمان و دانش کاملا معلوم است که کوشش هگل حفظ ایمان است، ولی نه به قیمت غیرعقلی ساختن آن. به نظر او اگر ایمان یک جنبه «درون ذات» و ذهنی دارد، در ضمن یک جنبه «برون ذات» و عینی هم باید داشته باشد. ایمان فقط یک مسئله اخلاقی نیست، بلکه به معنایی مسئله «هستی شناسی» است و در حد کل هستی مطرح است، نه فقط در حد اخلاق. البته منظور این نیست که ایمان به نحو دفعی با کل هستی وحدت پیدا می کند، بلکه در نظرگاه فلسفی هگل حتی از یک «لحظه رنج» نیز می توان صحبت کرد که در واقع دلالت بر نوعی رابطه اثبات و نفی دیالکتیکی میان ایمان و کل هستی دارد، این «لحظه رنج» از طرفی بیان از مسیحیت و مصائب مسیح نیز هست.

امر نامتناهی و متناهی در نوشته های هگلی

در تمام نوشته های دوره ینای هگل نوعی اعتقاد به مطلق و امر نامتناهی در امور نسبی و متناهی دیده می شود، یعنی گویی این دو قلمرو با اثبات و نفی یکدیگر است که «معقولیت» خود را می یابند و این معقولیت صرفا در حرکت تحقق پیدا می کند. مطلق و نامتناهی اصل و اساس هر امر نسبی و متناهی است، ولی در ضمن در همین امر نسبی و متناهی است که می توان از تحقق و واقعیت یافتن مطلق و نامتناهی به نحو انضمامی صحبت به میان آورد. از همین اعتقاد است که کم کم طرح اولیه پدیدارشناسی روح در ذهن هگل ریخته شده است.

رواج فلسفه نوکانتی در قرن نوزدهم

در خاتمه لازم به یادآوری است که با اینکه انتقادات هگل بر فلاسفه همعصر خود فوق العاده جالب توجه و خواندنی است، ولی به هر طریق تاریخ فلسفه غرب در دوره بعد از هگل به خوبی نشان داده است که افکار خود او بیش از افکار فلاسفه دیگر خاصه کانت آسیب پذیر و قابل انتقاد بوده است. در نیمه دوم قرن نوزدهم نه فقط در آلمان، بلکه در کل مراکز علمی و فرهنگی دنیای غرب، با رواج فلسفه های نوکانتی، نوعی بازگشت به تفکرهای قبل از هگل دیده می شود که البته این موضوع بدون اینکه از ارزش آموزش فلسفه هگل بکاهد، محدودیتها و نارساییهای آن را برملا می سازد.

منـابـع

کریم مجتهدی- درباره هگل و فلسفه او- صفحه 43-38 و 58-56

کلیــد واژه هــا

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها