راه کلی درمان عجب و خودپسندی

فارسی نسخه موبایل
راه اصلی درمان تمامی صفات زشت اخلاقی، رعایت تقوای الهی - یعنی حفظ خود از نافرمانی خداوند- می باشد. تقوا موجب افزایش ایمان انسان شده و صفای روح می آورد زیرا بین عمل انسان و ایمان او رابطه متقابلی وجود دارد. یعنی همانطور که ضعف ایمان موجب انجام گناهان و نافرنانی خداوند می شود، ارتکاب گناه هم موجب کاهش ایمان انسان می شود و همچنین ایمان قوی و راسخ مانع از نافرمانی خداوند شده و در طرف مقابل اطاعت خداوند موجب افزایش ایمان انسان می گردد. پس تقوا موجب صفای روح و تهذیب نفس می شود در نتیجه هوای نفس که منشا ایجاد عجب است از وجود انسان رخت بر می بندد و به دنبال آن خودپسندی و سایر صفات زشت نیز از او دور می شوند. همچنین تقوا زمینه را برای پذیرش ندای عقل فراهم می کند. زیرا یکی از کارکردهای عقل شناخت اموری است که سزاوار انجام دادن می باشند (به عقل از این لحاظ، عقل عملی می گویند). این قسمت از عقل راه فراروی انسان را برای انجام امور گوناگون روشن کرده و راه صحیح را به او نشان می دهد. اما امیال، صفات روحی زشت و تعصبات جاهلانه مانع از عملکرد صحیح عقل در این حوزه می شوند.به عنوان مثال عقل انسان می گوید که با وجود نقص های علمی فراوان نظریات خود را غیر قابل خدشه دانستن خطاست؛ اما صفت زشت عجب و خودپسندی مانع از این ادراک صحیح عقل شده و باعث می شود که شخص دانش خود را خطاناپذیر بداند. حال اگر شخص تقوای الهی را پیشه کند، این امیال و خواهش های ناپسند از وجود او رخ بر می بندند و در نتیجه چراغ عقل او را به سوی کمال هدایت می کند.

بنابراین با رعایت تقوای الهی، گرد و غبار نشسته بر روی عقل انسان بر طرف شده و انسان بهتر می تواند به تفکر در وجود خود و رابطه خود با خدا پرداخته و درک می کند که هر چه دارد از الطاف خداوند است و خودش - به خودی خود- چیزی که سزاوار ستایش و شادمانی باشد ندارد. پس خود شناسی صحیح موجب ترک عجب و خود پسندی می شود.امام باقر علیه السلام می فرمایند: «سد سبیل العجب بمعرفة النفس»: راه خودپسندى را با خودشناسى ببند (میزان الحکمه،11859). كه عظمت و كمال و عزت و جلال، سزاوار کسی غیر از او نیست، و خود را بشناسد كه به خودى خود از هر ذلیلى ذلیل تر است؛ و بجز ذلت و خوارى و خاكسارى، چیزی شایسته او نیست.

ما كه ایم اندر جهان هیچ هیچ *** چون الف او خود چه دارد هیچ هیچ

پس بزرگى برازنده آن است كه وجود همه موجودات مستند به اوست. و تمامی كمالات، پرتویى از كمالات بى نهایات او، و تمامی مخلوقات بنده او هستند.

گر سر چرخ است پر از طوق اوست*** ور دل خاك است پر از شوق اوست
دور جهان است به فرمان او *** خنگ فلك غاشیه گردان او
كشمكش هر چه درو زندگیست*** پیش خداوندى او بندگیست
با جبروتش كه دو عالم كم است*** اول ما و آخر ما یكدم است

پس اگر كسى به چیزى فخر و مباهات می كند، باید به آفریدگار خود افتخار نماید و خود را به خودى خود حقیر و پست شمارد، بلكه خود را هیچ به حساب نیاورد. در این امر تمامی مخلوقات مشترکند. اما خوارى و ذلتى كه مخصوص انسان است، قلم از نگارش آن عاجز است. اگر انسان بصیرت داشته باشد، یك آیه قرآن او را از خواب عجب بیدار مى كند: « قتل الانسان ما أكفره من اى شی ء خلقه من نطفة خلقه فقدره ثم السبیل یسره ثم اماته فاقبره » (عبس،آیه 17 تا 21) خلاصه معنى: كشته شود انسان، چه چیز او را به كفر و سركشى واداشت كه نمى داند خدا او را از چه چیز آفرید؟ از قطره آبى او را آفرید و مقدر گردانید او را، و راه بیرون آمدن را از براى او آسان گردانید، پس او را میرانید، آنگاه او را در گور كرد. در همین باره، امام على (علیه السلام) می فرمایند:«ما لابن آدم والعجب ؟! وأوله نطفة مذرة، وآخره جیفة قذرة، وهو بین ذلك یحمل العذرة ؟! »: آدمیزاد را چه به خودپسندى؟ آغازش نطفه اى گندیده است و فرجامش مردارى پلید و او در این میان، حمل کننده كثافات است!

ماده خلقت انسان (منی) از همه چیز نجس تر، و آخرش (جسدش پس از مرگ ) از همه اشیاء متعفن تر است. و در این میان عاجز و ذلیل است. به هر طرفی روی می کند حوادث گوناگونی برای او پیش می آید، دچار مرضهاى گوناگون می شود. نه گرسنگى او به اختیارش هست و نه تشنگى، نه سلامتی اش در دست اوست و نه خستگى، نه مرگش به اراده اوست و نه زندگى، نه اختیار خیر خود را و نه شر، مى خواهد كه چیزى را بداند نمى تواند، اراده مى كند كه امرى به یاد او بماند فراموش مى كند، مى خواهد كه چیزى را فراموش كند، از خاطرش نمى رود. و دل او به هر وادى كه بخواهد مى رود و نمى تواند عنانش را نگاه دارد. و فكرش به هر سمتى كه میل مى كند، مى دود. ساعتى از حوادث روزگار ایمن نمى باشد. اگر خداوند در لحظه ای عقل و هوش را از او بگیرد، نمى تواند چاره اى بکند. «عبدا مملوكا لا یقدر على شی ء»: بنده مملوكى كه قادر بر هیچ چیز (حتى بر نفس خود) نیست(نحل، آیه 75). ودر نهایت باید بمیرد. بدنش لاشه ای گندیده ای مى گردد. و شیرازه كتاب وجودش از هم مى پاشد، صورت زیبایش تغییر می کند، بند بندش از یكدیگر جدا مى افتد، استخوان هایش مى پوسد، كرم به بدن نازكش مسلط مى شود و مور و مار بر تن نازنینش احاطه مى كند. پس جسمى که آن را به ناز پرورش می داد، و آن را از نسیم محافظت مى كرد، خوراك كرم مى شود و به نیش مار و عقرب مجروح مى گردد. پس از این حال، تبدیل به خاك مى شود، گه گل كوزه گران می شود و گاهى با گلش ساختمانی می سازند.

زدم تیشه یك روز بر تل خاك *** به گوش آمدم ناله دردناك
كه زنهار گر مردى آهسته تر *** كه چشمست و روى و بناگوش و سر
بر این خاك چندین صبا بگذرد *** كه هر ذره از او به جائى برد

بعد از آنكه روزگارى بر آن خاك كهنه بگذرد باز او را زنده مى كنند تا بلاهاى شدید را به او نشان بدهند. ذرات خاك متفرق را جمع ساخته، او را به صورت اول باز مى گردانند. و او را از قبر بیرون آورده و به صحراهاى هولناك محشر در مى آورند. ناگاه خود را در معرض محاسبه و مؤاخذه مى بیند و نامه عمل او را به دست راست یا چپ او مى دهند.اگر در آن وقت نافرمانى هایش بر حسناتش غالب گردد خواهد گفت: «یا لیتنی كنت ترابا» یعنى: اى كاش من خاك بودم و به این روز سیاه نمی افتادم. افراد کمی پیدا می شوند که هیچ گناهى نكرده باشند و هر گناهكارى سزاوار عذاب است. پس اگر او را عذاب نکنند، از روی عفو و بخشش است، و انسان نمی داند که مورد عفو قرار خواهد گرفت یا نه. پس با وجود این همه ذلت و حقارت باید همیشه محزون و ترسان باشد، نه اینكه عجب و بزرگى كند.

منـابـع

آشنایی با قرآن 3، شهید مطهری، صفحه 18و19

میزان الحکمه، ری شهری، ج7،ص 3448

معراج السعاده،ملا احمد نراقی، ص268-272

کلیــد واژه هــا

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

بـرای اطلاعـات بیشتـر بخوانیـد