توبه جوان نبّاش

فارسی 2840 نمایش |

روایت شده که روزى یکی از اصحاب رسول خدا (ص) به نام معاذ در حالیکه گریه می کرد به خدمت ایشان رسید و سلام کرد. پیامبر جواب سلام گفت، و علت گریه اش را جویا شد. معاذ گفت: اى رسول خدا جوانى زیباروى و باطراوت بر در ایستاده و هم چون زن فرزند مرده گریه می کند و اجازه ورود مى طلبد. حضرت فرمود: او را بیاور، او را آورد، سلام کرد پیامبر جواب داد و فرمود: اى جوان علت گریه تو چیست؟، جوان گفت: چگونه نگریم در حالیکه گناهانى مرتکب شده ام که اگر خدا مرا به یکى از آنها بازخواست کند طعمه آتش خواهم گشت و می بینم که زود است که آن روز فرا رسد و هیچ امیدى به عفو و بخشش آنها ندارم، پیامبر فرمود: آیا براى خدا شریکى قائل شده اى؟ گفت: پناه می برم از اینکه براى خدایم شریک قائل شوم، فرمود: آیا به حرام مؤمنى را کشته اى؟ گفت: خیر. پیامبر فرمود: اگر گناهانت به اندازه سنگینى هفت زمین و دریاها و ریگها و درختان و آنچه از آفریده ها در آنها است باشد خدا مى آمرزد. جوان گفت گناه من از همه اینها بیشتر و بزرگتر است. پیامبر فرمود: اگر گناهانت مثل آسمان ها و ستارگان و عرش و کرسى باشد خدا مى آمرزد. جوان گفت: از این ها هم بزرگتر است. پیامبر نگاهى غضب آلود به او نموده و فرمود واى بر تو اى جوان آیا گناهان تو بزرگتر است یا پروردگار تو، جوان به رو بر زمین افتاد و گفت: منزه است خداى من هیچ چیز از پروردگار من بزرگتر نیست، پروردگار من از هر بزرگى بزرگتر است اى پیامبر خدا. رسول خدا فرمود: آیا گناه بزرگ را جز خداى بزرگ مى آمرزد؟ جوان گفت: نه به خدا اى رسول خدا، و سپس ساکت شد. رسول خدا فرمود آیا مى شود یکى از گناهانت را برایم بگوئى؟ گفت: بلى. من هفت سال بود که نبش قبر می کردم و مردگان را از گور خارج مى ساختم و کفن آنها را بر می گرفتم تا اینکه دخترى از انصار مرد او را به خاک سپردند چون شب شد آمدم و قبر را شکافته و آنچه از کفن بر او بود برگرفتم و او را عریان بر لب قبر رها کرده و بازگشتم، شیطان شروع به وسوسه نمود و آن دخترک را در چشم من زیبا نمود و سفیدى و فربهى بدن او را در نظرم مجسم ساخت و از این وسوسه دست بر نداشت تا اینکه دوباره بازگشتم و با آن دختر هم بستر شدم و پس از عمل او را به همان حال گذاشته و بازگشتم هنوز از آن مکان دور نشده بودم که از پشت سر آوازى شنیدم که می گوید اى جوان واى بر تو از آن کس که در روز حساب بین من و تو داورى کند، تو مرا از گور در آوردى و کفن مرا از من باز گرفتى و مرا برهنه و عریان میان مردگان رها ساختى و کارى کردى که با جنابت براى حساب باید حاضر شوم، پس واى به جوانیت از آتش، و من پس از این بود که دانستم بوى بهشت را نخواهم شنید، حال شما اى رسول خدا چه می فرمائید؟ پیامبر فرمود: دور شو از من اى فاسق، مى ترسم که من هم به آتش تو بسوزم و تو چه نزدیکى به آتش. و این جملات را تکرار می کرد و باو اشاره مى نمود تا جوان از او دور شد.
جوان چون چنین دید به خانه خود آمد و زاد و توشه اى براى خود برگرفت و به یکى از کوههاى اطراف مدینه رفت و به عبادت مشغول شد، پوستى بر تن نمود دو دست خود را بگردن بست و فریاد بر آورد که بار الها این بنده تو است که دست بسته به نزد تو آمده، اى پروردگار من توئى آنکه مرا آفریدى و آنچه که مى دانى از من سر زد خدایا اکنون از کرده خود پشیمانم، به خدمت پیامبرت رفتم او هم مرا از خود راند و خوف مرا بیشتر نمود. تو را به اسمت و جلالت و بزرگى سلطانت سوگند می دهم که امیدم را ناامید نسازى، سید من! دعایم را باطل ننمائى و مرا از رحمت خود محروم نسازى.
پیوسته جوان، این سخنان بر لب داشت تا چهل روز بدین منوال گذشت، پس از چهل شبانه روز دستش را بسوى آسمان بلند نمود و گفت: بار الها اگر حاجت مرا برآوردى و اگر دعاى مرا مستجاب نمودى و اگر گناه مرا بخشیدى به پیامبرت وحى فرما، و اگر که آمرزیده نشده ام و مى خواهى مرا عقوبت کنى پس آتشى بفرست تا مرا بسوزاند، و یا مرا به عقوبتى گرفتار نما تا مرا هلاک سازد و از فضیحت و رسوائى روز قیامت مرا نجات ده.
ذات اقدس حق این آیات را بر پیامبر نازل فرمود: «و الذین اذا فعلوا فاحشة و ظلموا انفسهم ذکروا الله فاستغفروا لذنوبهم و من یغفر الذنوب الا الله و لم یصروا على ما فعلوا و هم یعلمون* أولئک جزائهم مغفرة من ربهم و جنات تجرى من تحتها الانهار خالدین فیها و نعم اجر العالمین؛ و کسانیکه چون عمل زشتى انجام دهند و بر خویشتن ستم روا دارند خدا را یاد آورند و براى گناهان خویش آمرزش طلبند و جز خدا چه کسى است که گناهان را بیامرزد، آنان کسانى هستند که بر گناهى که مرتکب شدند با علم به گناه بودن آن اصرار نورزند* اینانند که پاداششان آمرزشى از خدایشان است و بهشتهائى که نهرها از زیر آن روان است، جاوید در آن بهشتها خواهند بود و چه نیکو است اجر عمل کنندگان» (آل عمران/ 136-135).
و به پیامبر خطاب فرمود که اى محمد بنده ما براى توبه نزد تو آمد تو او را از خود راندى او به کجا برود و به که روى آورد و از که بخواهد که گناهانش را بیامرزد، پس از نزول این آیه، پیامبر در حالى که تبسمى بر لب داشت این آیات را تلاوت نمود و رو به اصحاب نموده و فرمود کیست که محل آن جوان را به ما نشان دهد، معاذ گفت: شنیده ام که در فلان محل است. پیامبر و اصحاب به راه افتادند تا به آن کوه رسیدند، در جستجوى او از کوه بالا رفتند ناگهان چشمشان به آن جوان افتاد که بین دو صخره ایستاده در حالی که دستهایش را بگردن بسته و صورتش سیاه شده و از شدت گریه پلکى به چشمانش نمانده و می گوید: اى سید من تو آفرینش مرا نیکو ساختى و چهره ام را زیبا نمودى؛ کاش مى دانستم عاقبت کارم چه خواهد شد، آیا مرا در آتش خواهى افکند تا مرا بسوزاند و یا در جوار خود مرا جاى خواهى داد. بارالها تو بسیار به من نیکى نمودى و نعمتهاى بسیارى به من عنایت کردى کاش مى دانستم سر انجام من چه خواهد شد، آیا به بهشت دعوت مى شوم و یا به آتش رانده خواهم شد. بارالها گناهانم از آسمان ها و زمین و از کرسى واسع تو و از عرش عظیم تو بزرگتر است، کاش مى دانستم آیا گناهان مرا مى آمرزى، یا اینکه مرا بواسطه آنها در قیامت رسوا و مفتضح خواهى ساخت پیوسته این سخنان بر لب داشت در حالى که خاک بر سر خود مى پاشید، درندگان گرد او را گرفته بودند و پرندگان بر سرش سایه داشتند و از گریه او گریه می کردند.
رسول خدا نزدیک شد، و دو دستش را از گردنش باز نمود و خاک ها را از سر و روى او پاک کرد و فرمود بشارت باد تو را که تو از آزادشدگان از آتش هستى سپس رو به اصحاب خود نموده و فرمود: گناهان خود را همچون بهلول تدارک کنید، سپس آیاتى را که نازل شده بود، تلاوت فرمود و او را به بهشت بشارت داد.

منـابـع

میرزا جواد ملکی تبریزی- ترجمه اسرار الصلاه- صفحه 93-96

کلیــد واژه هــا

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

بـرای اطلاعـات بیشتـر بخوانیـد