ظهور و افول خوارج در ایران (1)

فارسی نسخه موبایل

اشاره
خوارج یکى از جریان هاى مؤثر در تحرکات دنیاى اسلام در قرون اولیه محسوب مى شوند که به دلایل مختلف سیاسى، مذهبى، در نخستین نیمه قرن اول ظهور کردند و با پراکنده شدن شعب گوناگون آنان در نقاط مختلف قلمرو اسلامى، هوادارانى از میان غیر عرب یافتند. به پشتوانه این نیروهاى جدید بود که حدود سه قرن چهره نظامى خود را حفظ نمودند و قیام هاى گسترده اى را علیه خلفاى اموى - عباسى ترتیب دادند. با این حال، خوارج به رغم تلاش هاى مداوم در متزلزل ساختن بنیان هاى این دو سلسله، هیچ گاه به عنوان آلترناتیو - جانشین احتمالى - امویان یا عباسیان مطرح نشدند. از جمله مناطقى که از کانون هاى دیرپاى ~خوارج~ شد، مناطق جنوب شرقى ایران (سیستان بزرگ) بود. در مقاله حاضر ضمن توصیف کلیاتى درباره خوارج به بررسى فراگرد نفوذ و استقرار خوارج در ایران پرداخته و برخى نتایج ناشى از آن را یاد آور مى شویم.

1- مهم ترین عقاید خوارج:
بى شک برخى از اصول و فروع فکرى خوارج مانند دیگر فرقه هاى اسلامى در قرون اولیه، به خاطر اوضاع زمان و بر اثر تماس و اصطکاک با ادیان و نحله هاى فلسفى - کلامى در بین النهرین و ایران دچار تغییر شد که در این میان آمیزش اعراب با ملل دیگر و نیز اسلام آوردن غیر عرب و در نتیجه نفوذ آرا و عقاید قبلى آن ها - هر چند در حد اندک - در مذهب جدید، در این تغییر تاثیر به سزایى داشت. هم چنین به دلیل انشعاب هاى مکرر در میان ایشان مشکل مى توان اصولى را ذکر کرد که تمامى خوارج، خصوصا خوارج بعدى، بدان معتقد بوده باشند، با این حال مسئله امامت و رهبرى جزء اولین مسائلى بود که در جامعه اسلامى به ظهور فرقه هاى گوناگون و از جمله خوارج منجر شد. موضوع امامت و رهبرى در نزد خوارج مراحلى چند طى کرده است. در حالى که اولین خوارج تحت شعار «لاحکم الا لله » اصل و در اجتماع «حروراء» در نزدیکى کوفه گفتند که ما با خداوند بیعت مى کنیم اما مدتى بعد از نظر خود عدول کرده، در همان اجتماع افرادى را به سمت فرماندهى سپاه و امامت نماز برگزیدند. هم چنین اعتقاد خوارج به صحت خلافت ~ابوبکر=ابوبکر=10666~ و عمر و تایید حکومت على(ع) تا قبل از پذیرش حکمیت و پیشنهاد بیعت مجدد با على(ع) مشروط بر این که وى توبه کند، این نکته را مى رساند که خوارج اگر هم اصل امامت و رهبرى را انکار کرده اند براى مدت کوتاهى بوده است.
بنابر مندرجات منابع کلامى، تمامى فرق خوارج، غیر از فرقه «نجدات » اصل امامت (رهبرى) را قبول داشتند. با این حال، خوارج مسئله وجود رهبرى را از بعد شرعى نمى نگریستند و معتقد بودند هر شخصى را که آن ها با راى خود نصب کنند و او با مردم به طریق عدل رفتار کند و از ظلم و جور بپرهیزد، آن شخص امام است؛ در حالى که همه فرقه هاى شیعه و اکثر اهل نت به نوعى امامت را از آن قریش مى دانستند. در نظر خوارج امامت منحصر به قریش و حتى اعراب نبود، امام مى توانست غیر عرب، «نبطى » و حتى بنده باشد.
یکى از مواردى که کلیه فرق خوارج در آن اتفاق نظر داشتند، وجوب خروج علیه امام جائر و برخاستن و جنگیدن و تیغ کشیدن بر پادشاه ستمکار بود. اغلب خوارج به «تقیه » معتقد نبودند و در هر زمان و شرایطى، امر به معروف و نهى از منکر را بر خود فرض مى دانستند و هیچ پیش شرطى را براى انجام آن نمى پدیرفتند. خوارج همگى معتقد بودند که اگر دفع منکر جز با شمشیر ممکن نباشد، قیام با شمشیر واجب است و نیز اغلب ایشان مرتکبان گناهان کبیره را به نوعى کافر قلمداد کرده، مهدورالدم مى دانستند. در پافشارى بر این اصل تا آن جا پیش رفتند که برخى از ایشان حتى کودکان مخالفان خود را مستحق عذاب جهنم شمردند. خوارج از سخن دروغ به شدت پرهیز داشتند، اهل سیاست بازى نبودند و در انجام دادن آن چه حق مى پنداشتند و نیز در اجراى فرایض و عبادات سخت پایبند بودند. حتى در منابع غیر خارجى، اغلب سران و رهبران خوارج با القابى همچون «کثیر الصلوة »، «شدید الاجتهاد» و... توصیف شده اند. عمر بن عبدالعزیز در مذاکره با خوارج گفت: من مى دانم که خروج شما براى دنیا نیست، منظورتان آخرت است؛ اما راه آن را گم کرده اید.

2- تفرق و انتشار خوارج:
به جز بعضى از اعتقادات که خاص خوارج اولیه بود، به مرور زمان نظریه هاى دیگرى نیز در چهار چوب فکرى ایشان رسوخ کرد و این امر باعث بروز اختلافات و دسته بندى هاى جدید میان ایشان شد. جایگاه رهبرى در نزد خوارج نیز به این مسئله دامن زد. فقدان کانونى واحد در سازماندهى یکپارچه و روشن نبودن وظایف و جایگاه رهبرى در نزد ایشان موجب مى شد که هر از چندگاهى رهبران خود را خلع و دیگرى را به جاى ایشان نصب کنند. اصولا امام یا رهبر در نزد خوارج از جایگاه مقدس و ویژه اى برخوردار نبود؛ وى یکى از «مؤمنین » بود که گاهى لقب «امیرالمؤمنین » مى یافت، اما این لقب و عنوان مانع از آن نبود که هرگاه خطایى هر چند کوچک از او مشاهده شد، بر او خرده نگیرند. امام و رهبر خوارج نمى بایست به صورت خودکامانه تصمیم بگیرد و در اغلب موارد وى در امور مهم از پیروان خود کسب نظر مى کرد. گرچه این امر به ظاهر از نکات مثبت حرکت آن ها بود اما در مسلکى که هر یک از اعضا به هر بهانه اى مى توانست رهبر و مرکزیت تشکیلات را زیر سؤال برد، بروز اختلاف و انشعاب مکرر، امرى بدیهى بود.
انعطاف پذیرى خیلى کم خوارج در مواضع اعتقادى و نیز پراکندگى و بعد مسافت محل هایى که در آن جا قیام مى کردند و مهم تر از همه نفوذ گسترده موالى (غیرعربان) به داخل تشکیلات خوارج که موجب شد خواسته هاى جدیدى را مطرح کنند و حرکت را تا حدودى در جهت اهداف و آمال خود سوق دهند، از دیگر عوامل تفرق در میان ایشان محسوب مى شد. به هر تقدیر خوارج نزدیک به سى سال پس از ظهورشان در تاریخ، در طى حکومت على(ع) و ~معاویه=معاویه بن ابوسفیان=10992~ و یزید، به صورتى تقریبا یکپارچه باقى ماندند. اما دوران پس از مرگ یزید شرایط خاصى پیش آمد که موجب شد در پیکره خوارج بیشترین انشقاق به وجود آید و به چند فرقه اصلى منشعب گردند. این فرقه ها هر یک در ناحیه اى به کر و فر پرداختند و حاکمیت هاى خود مختار تشکیل دادند، از جمله «ازارقه » در جنوب ایران، «صفریه » در شمال عراق، «نجدیه » در یمامه و عمان، و «اباضیه » در یمن فعالیت نمودند.
افراطى ترین این گروه ها ~ازارقه~ بودند که نواحى جنوب و جنوب شرقى ایران را به مدت پانزده سال (64 - 79 ق) جولانگاه خود ساختند. نافع بن ازرق (رهبر ازارقه) نه تنها مخالفین خوارج را کافر و مستحق مرگ مى دانست (اصل استعراض)، بلکه قتل کودکان و زنان آن ها را نیز مباح مى شمرد. وى خوارج غیر فعال (قعده) را که از جنگ با مشرکان خوددارى کرده و هجرت اختیار نمى کردند تکفیر مى کرد و منطقه اى را که خود و هوادارانش در آن ساکن بودند، «دار هجرت » و شهرهاى مخالفان را «دارکفر» مى نامید. از نظر او تقیه کاملا حرام و ملاک ایمان، عمل افراد بود. از ابتکارات او این بودکه کسانى را که به سپاهش مى پیوستند مورد آزمایش قرار مى داد تا به صدق یا سوء نیت آن ها اطمینان حاصل کند. با گذشت زمان هر یک از شعب اصلى خوارج به فرقه هاى کوچک تر و جزئى ترى تقسیم شدند و این مسئله امرى عادى در میان آن ها تلقى مى شد.

3- خوارج در ایران (عهد اموى):
برخورد قهرآمیز و آشتى ناپذیر خوارج با خلفاى وقت که نتیجه طبیعى آن، فشار و سخت گیرى بر ایشان بود و نیز اعتقاد خاص ایشان به امر به معروف و نهى از منکر و نفى تقیه و گریز از دارکفر و استقرار در دارهجرت، به علاوه انشعاب هاى مکرر ایشان در دوره پس از مرگ یزید، موجب شد که شاخه هاى مختلف ایشان هر کدام در منطقه اى به فعالیت پردازند. از جمله در سراسر دوره اموى، مناطق جنوب شرقى ایران، از کرمان تا هرات، پذیراى گروه هایى از خوارج شد. در واقع خوارج بعد از هر شکست به داخل ایران رانده مى شدند و ایران براى آنان بیشتر یک مامن و مفر بود تا یک سکونت گاه دائمى، و مقصودشان این بود که از این سرزمین به عنوان یک پایگاه جهت آماده سازى و تجدید قوا براى حمله به نیروهاى خلافت در عراق سود جویند. فاصله زیاد از مرکز حکومت، اوضاع خاص جغرافیایى، فقدان امنیت به لحاظ فعالیت خاندان هاى محلى، عدم تسلط و نفوذ خلافت در آن مناطق، نزدیک بودن به عمان که از کانون هاى دائمى خوارج بود، پراکندگى قدرت و بافت نسبتا غیر شهرى این مناطق و... از جمله عوامل مساعد براى فعالیت خوارج در این نواحى محسوب مى شد. از سوى دیگر درهم پاشیدگى اوضاع اجتماعى سیاسى ایران در قرن اول هجرى که معلول سقوط نظام پیشین و ورود اعراب مسلمان به داخل ایران بود، زمینه هاى مساعد فعالیت خوارج را در پاره اى از نقاط ایران فراهم مى آورد.
به طور خلاصه از یک سو رفتار متعصبانه اعراب اموى نسبت به غیر عرب و خصوصا اعمال تبعیض بین مسلمانان عرب و «موالى » و از سوى دیگر روحیه مساوات طلبى موالى، بخش هایى از مردم ایران را بر آن داشت که در طول قرن اول هجرى و تا پایان حکومت بنى امیه، در قیام هایى با ماهیت هاى گوناگون از جمله در قیام هاى خوارج، علیه سلطه عربى و حاکمیت هاى غیر اسلامى، وارد عمل شوند. حداقل در اوایل کار براى برخى از قشرهاى جامعه ایرانى که با سلطه عرب مورد تحقیر واقع شده بودند و نیز کسانى که مى خواستند از پرداخت مالیات شانه خالى کنند، جریان خوارج به مثابه مفرى بود که با تمسک به آن مى توانستند تا حدودى خواسته هاى خود را تحت لواى آن مطرح سازند. بنابراین نیاز متقابل خوارج و بخش هایى از ایرانیان، موجبات همکارى و نزدیکى این دو را فراهم مى ساخت.
به تدریج حرکت خوارج در عهد اموى به جریانى ضد اشرافیت اموى و هواداران آن ها مبدل شد و منافع این گروه را در معرض تهاجم هاى جدى و پى گیر خویش قرار داد. احتمالا ظهور این جریان، ناشى از ورود عناصر غیر عرب به داخل صفوف خوارج بوده است؛ خصوصا آن که منابع موجود معلوم نمى دارند که آیا اعتقاد به تساوى اجتماعى و رد سیادت عربى از همان ابتدا جزء عقاید خوارج بوده است یا بعدا به آن معتقد شده اند؟ به هر جهت گرایش شتابان غیر عرب به سوى خوارج در زمان ~بنى امیه~ اتفاق افتاد و انگیزه ایشان بیشتر منبعث از مواضع اجتماعى و سیاسى خوارج بود تا اعتقادات مذهبیشان. خوارج در این جهت تا آن جا پیش رفتند که در تصدى امر مهمى چون خلافت نیز خواهان سهمى برابر براى عرب و عجم و حتى بزرگان و غلامان شدند.

آغاز گسترش خوارج در ایران
در دوره بعد از مرگ یزید، خوارج به خطرى بزرگ براى اشراف بصره تبدیل شدند تا حدى که تجار و ثروتمندان بصره براى سرکوب خوارج همه گونه امکانات در اختیار «مهلب بن ابى صفره » (فرمانده حجاج) که مامور مقابله با ازارقه بود، قرار دادند. وى در مقام تهییج مردم بصره جهت رویارویى با ازارقه خطاب به آن ها مى گفت: براى شما ننگ است که فرودستان و بندگانتان (خوارج) بر اموال و دارایى شما غلبه کنند، نیز جاسوسان مهلب که براى خبرگیرى از لشکر ازارقه در کرمان به اردوگاه آن ها رفته بودند با مردم فرودستى از قبیل قصار، صباغ، حداد و نیز عبد و علوج مواجه شدند. پس از حدود بیست سال (40 - 64 ق ) نفوذ گاه به گاه خوارج به نواحى جنوب ایران، ازارقه تا سال 80 ق جنوب ایران را به محل تنازع خود با نیروهاى خلافت مبدل ساختند. این فرقه که در ابتدا خوزستان و فارس را مامن خویش قرار داده بودند، پس از تحمل هر ضربه پایگاه خویش را یک گام به عقب منتقل نمودند و در دهه 70 ق به تدریج در نقاط مختلفى از ایران پراکنده شدند؛ اما در هر نقطه برخورد با ازارقه متفاوت بود؛ مثلا در حالى که مردم شهر رى در مخالفت با حاکم اموى، ازارقه را مساعدت و یارى مى کردند، مردم و حاکم اصفهان پس از تحمل محاصره اى سخت و طولانى به مدت هفت ماه، عاقبت ازارقه را متوارى ساختند.
ظاهرا تنها نواحى شرقى و جنوب شرقى ایران، زمینه هاى مساعد پذیرش خوارج را براى زمانى طولانى دارا بود. از این رو تا دهه 80 ق کرمان و سیستان از کانون هاى دائمى خوارج بود. خوارج در این نواحى جوامع خودگردان تشکیل دادند و به عزل و نصب عمال قلمرو تحت حاکمیت خود پرداختند و با دریافت خراج امور خود را سامان بخشیدند. کرمان محل تجمع و تجدید قواى خوارج، پس از هر شکست و گریز بود. حتى جنگ هجده ماهه مهلب با ازارقه در کرمان نتوانست مقاومت ایشان را در هم شکند. سرانجام با بروز اختلاف میان ازارقه بود که مهلب توانست آن ها را تار و مار کند. اما پس از یک فترت بیست ساله (80 - 100 ق) مجددا دیگر فرقه هاى خارجى، سیستان و کرمان و جنوب خراسان را مامن خویش قرار داده و تا پایان دوره اموى این مناطق را جولانگاه فعالیت خود ساختند. یکى از پیامدهاى حضور ایشان در آن جا جذب و گرایش عده اى از ایرانیان براى نخستین بار به اسلام - گر چه از نوع خارجى آن (مبتنى بر عقاید و آراى خوارج) - بود.
ادامه دارد ...
(در قسمت دوم به بررسی تاریخ خوارج در ایران عهد عباسى، حاکمیت خوارج در سیستان، و نتیجه گیری پرداخته خواهد شد.)

منـابـع

1. مجله تاریخ اسلام، دکتر حسین مفتخرى، شماره 2

2. نصر بن مزاحم منقرى، پیکار صفین، ترجمه پرویز اتابکى،تهران، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، 1366.

3. عبدالحسین زرین کوب، تاریخ مردم ایران،تهران، علمى و فرهنگى، 1365.

4. برتولد اشپولر، تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامى ج‏1، ترجمه جواد فلاطورى،تهران، علمى و فرهنگى، 1364

5. کیت لوینشتاین، «ازارقه در ملل و نحل نگارى اسلامى‏»، ترجمه آزرمى دخت مشایخ فریدنى، مجله تحقیقات تاریخى، شماره 6 و 7، پاییز 1371.

6. تاریخ سیستان، تصحیح ملک الشعراى بهار (تهران، پدیده، 1366) ص 27، 158 و 161.

کلیــد واژه هــا

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

بـرای اطلاعـات بیشتـر بخوانیـد