چرک و خون و آب سوزان جهنم

فارسی 3522 نمایش |

پس از فرا رسیدن یوم الفصل، دمیده شدن در صور، روى آوردن گروه ها به سوى حشر، باز شدن درهاى آسمان، ناپدید شدن جرم زمین و پدید آمدن رستاخیز، جهنم آشکارا روى می آورد. و چون اصل و منشأ جهنم در باطن عالم و عوامل متضاد آن است و دور از حق و آیات و جمال او است، همه در آن وارد می شوند، و در مسیر انسان پس از عالم و بهشت فطرت و پیش از سر بیرون آوردن به عالم عقل و معرفت و پیوستگى با حقایق ثابت وجود و آیات حق کمین کرده است: «إن جهنم کانت مرصادا؛ [آرى] جهنم [از دير باز] كمينگاهى بوده.» (نبأ/ 21) کسانى که طغیان و سرکشی تا آنجا خوى ثانوى و وصف عنوانیشان شده که کششى به سوى حق و خیر ندارند، مجذوب جهنم می باشند، چنان که نفس طاغى (سرکش مستبد)، هم بر هدایت وجدان و عقل و ایمان و قوانین آنها سرکش است و هم بر حقوق و حدود خلق، شخصیت عقلى و وجدان او در زندان نفس طاغیش گرفتار است و دچار تجزیه و احتراق ناشى از آن و شعله هاى شهوات و خشم خود می باشد، و چون روزنه هاى درونش بر روى تابش هدایت بسته شده و کششى به سوى آیات حق و هدایت در وى نیست، جهنم محیط طبیعى و عادى (مآب) او گردیده است: «للطاغین مآبا؛ و محل بازگشت طغیانگران.» (نبأ/ 22)
این انسان جهنمى، آن چنان که در دنیا با جاذبه سنخیت پیوسته به محیط جهنم، ظلم، ظلمت و طغیان کشیده می شد و حشرش با طاغیان هم سنخ خود و گریزان از شنیدن و دیدن آیات حق و محیط عدل و خیر بود، در آخرت نیز به سوى جهنم و با جهنمیان است: «لابثین فیها أحقابا؛ مدتهاى طولانى در آن مى مانند.» (نبأ/ 23) طاغیان که گرفتار بندهاى گوناگون طغیان خود هستند و از طغیانشان طغیان ها روى می دهد، زمانى بس طولانى و پى در پى یا براى همیشه به حال انتظار در جهنمند. سپس به گوشه کوچکى از عذابهاى بزرگ جهنم اشاره کرده، مى افزاید: «لا یذوقون فیها بردا و لا شرابا؛ آنها در آنجا نه چیز خنکى مى چشند که گرماى وحشتناک دوزخ را فرو نشاند و نه نوشیدنى گوارایى که عطش شدید آنها را تسکین بخشد.» (نبأ/ 24)

چرک و خون و آبی سوزان
آری این حال دوزخیان است، آنها هرگز نخواهند توانست از آتش درونى عناد شربت ملایم بیاشامند جز مایع هاى گداخته و چرکهاى عفن و گندیده جوارح خود: «إلا حمیما و غساقا؛ جز آبى سوزان، و مایعى از چرک و خون.» (نبأ/ 25) و جز سایه دودهاى غلیظ و داغ و خفقان آور آتش که در آیه 43 سوره واقعه آمده است «و ظل من یحموم» "حمیم" به معنى آب جوشیده در شدت جوشش که می فرماید: «یصب من فوق رؤسهم الحمیم* یصهر به ما فی بطونهم و الجلود؛ و از بالاى سرشان مایع جوشان [به روى آنان] ریخته مى شود، که آنچه در شکم هاى ایشان است و پوست بدنشان به وسیله آن گداخته مى شود.» (حج/ 19- 20) آبى در نهایت حرارت که چون نزدیک رو آرند گوشت روى ایشان ریخته شود و چون بخورند امعاء و احشاى ایشان پاره پاره شود.
ابن عباس گوید اگر قطره اى حمیم بریزد بر کوههاى دنیا هر آینه آب شود. و "غساق" به معنى چرک و خونى است که از زخم جارى مى شود، و بعضى آن را به معنى مایعات بد بو تفسیر کرده اند. و این چرک و کثافات که از اهل آتش خارج می شود خوراک آنها است چنانچه می فرماید: «هذا فلیذوقوه حمیم و غساق* و آخر من شکله أزواج؛ اين جوشاب و چركاب است بايد آن را بچشند. و از همين گونه انواع ديگر [عذابها].» (ص/ 57- 58) و شاید آخر من شکله زقوم است که می فرماید: «إن شجرة الزقوم* طعام الأثیم* کالمهل یغلی فی البطون* کغلی الحمیم؛ آرى درخت زقوم. خوراك گناه پيشه است. چون مس گداخته در شكمها مى ‏گدازد. همانند جوشش آب جوشان.» (دخان/ 43- 46) که در اثر با حمیم و غساق شباهت دارد.
عده ای گفته اند که (غساق) ریم و چرکى است که از ریش جهنمیان سرازیر است یا اشک چشم آنها است که على الدوام جارى است و از حسرت می گریند یا مقصود چیزى است بسیار سرد که بر خود هموار نتوان کرد و آن را زمهریر می نامند. عبدالله بریده گفته است: غساق به زبان طخارستانى به معنى بد بوى است. ابومعاذ گفت: از مشایخ خود مى شنیدم که مى گفتند: غساق معرب خاشاک فارسى است که به معنى هر چیز بد و ناپسند براى آدمى است. و نیز گفته شده که چون غاسق به معنى تیرگى سخت است پس غساق آشامیدنى است سیاه و ناپسند که دل را مى لرزاند. و از شهربن حوشب نقل می کنند که غساق یک وادى جهنم است که در آن سیصد و شصت شعبه دارد و هر شعبه اى سیصد و شصت خانه و هر خانه اى چهار هزار زاویه و در هر زاویه عظیم ترین مارى است و در هر سر مارى چندان زهر باشد که جز خدا کسى نداند و مشروب دوزخیان از آن زهرها تهیه شده.
سؤال: چرا حمیم و غساق را استثنا کرد از برد بعد ما که برد نه از جنس حمیم و غساق بود و استثنا آن بود که یخرج من اللفظ ما لولاه لدخل فیه. جواب: گفته اند این استثنا به معنى لکن است معناه: لکن حمیما و غساقا.
سؤال: چرا راحت را برد خواند بعد ما که برد محنت است نه راحت؟
جواب: گوییم این خطاب عرب را است و زمین عرب گرم سیر است، راحت ایشان در خنکى باشد. و گفته اند این برد خواب است چنان که در لغت گویند منعنى البرد البرد، یعنى: النوم.
از حضرت باقر (ع) روایت است که فرمود: این عذاب کسانى است که از دوزخ بیرون مى آیند. ابن عمر از پیامبر (ص) روایت کرده که: هر کس وارد دوزخ شود از آن بیرون نمى آید مگر در آن سالها بماند پس هیچ کس به بیرون شدن از دوزخ نباید مطمئن باشد.
دوزخیان در غلها و زنجیرهاى دوزخ مجروح گردند، زردابها و ریمها از ایشان برود و در قعر دوزخ گرد آید چندان که اگر کشتیها در آن او کنند برود چون تشنگى بر ایشان غالب گردد هزار سال فریاد همى خواهند، آن گه ایشان را از آن حمیم سوزان دهند.
چنین نفس سرکشى که از قدرت طلبى و خودبینى و شهوات و خشم ترکیب گردیده است و پیوسته قواى متضادش در حال فعل و انفعالها و گرفتار احتراقهاى داخلى است، از لذات عقلى و اعمال خیر و اطمینان و آرامش ضمیر محروم است، نه تنها هیچ یک از لذات موهومش عطش درونیش را فرو نمى نشاند بلکه هر لذتى که از شهوتها و انتقام جوییها و حق کشیهایى که به ذائقه ملتهبش رسد پیوسته بر سوز و عطشش مى افزاید، چنین شخصى در جهنم اخروى نیز وسیله آرامش و آسایشى جز آب عفونى جوشان و چرکین قیرگون (حمیم و غساق) ندارد.
این در حالى است که بهشتیان از چشمه هاى گواراى شراب طهور به وسیله پروردگارشان سیراب مى شوند  «و سقاهم ربهم شرابا طهورا؛ و پروردگارشان باده طهور به آنان مى نوشاند.» (دهر/ 21) و نوشیدنیهایى در ظرفهاى زیباى بهشتى است که مهر بر آن نهاده شده، مهرى که از مشک است «ختامه مسک؛ مهر و مومش مشک است.» (مطففین/ 26) ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا؟

آتشی که خود افروختند
از آنجا که ممکن است وجود این کیفرهاى سخت و شدید در نظر بعضى عجیب آید، در آیه بعد مى افزاید: آیا خیال مى کنى که پروردگار در انداختن ایشان به آتش در حق آنان ستم کرده است؟ هرگز... آنان خود بر خود ستم روا داشتند. مگر نه این است که فرستادگان او پیاپى بر ایشان وارد مى شدند؟ این جزاى کردارها و پایان راه ایشان است: «جزاء وفاقا؛ این مجازاتى است موافق و مناسب اعمال آنها.» (نبأ/ 26)
مقاتل گوید: یعنى موافق عذاب آتش شرک است به جهت اینکه هر دوى آنها بزرگ است. زیرا گناهى بزرگ تر از شرک نیست و عذابى سخت تر از آتش نیست. زجاج گوید: پاداش می شوند پاداشى که موافق اعمالشان باشد. و آن از ابن عباس و قتاده و مجاهد روایت شده و وفاق بر مقدار جریان دارد. پس جزاء و پاداش (کیفر کردار) موافق است براى اینکه آن بر مقدار در استحقاق اعمال جریان دارد.
آتش عناد که قلوب بیگانگان را در دنیا فرا گرفته و با ساحت کبریائى به مبارزه برخاسته و هر لحظه بر دشمنى و نخوت خود می افزودند بالاخره سیرت تیره و ظلمانى بیگانگان در دنیا شرک و عناد با حق و حقیقت بوده در عالم قیامت نیز این چنین ظهور نموده سیرت شعله هاى آتشین دوزخ است که از درون آنان اعضاء و جوارح آنان را فرا می گیرد و عالم جزاء سیرت نهانى و پاداش طبق عالم عمل و سعى خواهد بود.
چرا چنین نباشد؟ در حالى که آنها در این دنیا قلبهاى مظلومان را سوزاندند، روح و جان آنها را به آتش کشیدند و با ظلم و ستم و طغیان خود بر کسى رحم نکردند، سزاوار است که در آنجا کیفرشان چنان باشد، و نوشابه هایشان چنین! اصولا همانگونه که بارها تاکید کرده ایم از آیات قرآن استفاده مى شود که حداقل بسیارى از کیفرهاى قیامت تجسمى است از اعمال دنیاى انسانها، چنان که در سوره تحریم آیه 7 مى خوانیم: «یا أیها الذین کفروا لا تعتذروا الیوم إنما تجزون ما کنتم تعملون؛ اى کافران امروز عذر مخواهید، چرا که جزاى شما تنها اعمالى است که انجام مى دادید.» که اکنون تجسم یافته و در برابر شما حضور پیدا کرده.
آری این عقوبات جزاء عمل آنها است طابق النعل بالنعل. خداوند تبارک و تعالى عادل است زاید بر استحقاق احدى را عذاب نمی کند بلکه چه بسیار عفو می فرماید و گذشت می کند اگر قابلیت عفو داشته باشد زیرا در محل غیر قابل عفو حسن ندارد: «من جاء بالحسنة فله عشر أمثالها و من جاء بالسیئة فلا یجزى إلا مثلها و هم لا یظلمون؛ هر کس کار نیک بیاورد، پاداشش ده برابر آن است، و آنان که کار بد بیاورند، جز به مانند آن مجازات نیابند و مورد ستم قرار نمى گیرند.» (انعام/ 160)
«من جاء بالحسنة فله خیر منها و من جاء بالسیئة فلا یجزى الذین عملوا السیئات إلا ما کانوا یعملون؛ هر کس کار نیکى [به پیشگاه خدا] بیاورد، پاداشى بهتر از آن براى اوست، و هر کس کار بدى بیاورد [پس بداند آنان که کارهاى ناشایسته انجام داده اند] جزا داده نمى شوند مگر آنچه را همواره انجام مى داده اند.» (قصص/ 84) «من عمل سیئة فلا یجزى إلا مثلها؛ هر که بدى کند جز به مانند آن کیفر نیابد.» (مؤمن/ 40) و غیر اینها از آیات.
این پاداش، نه عین کردار و اخلاق سرکشان است و نه غیر آن بلکه موافق با آن است، آن چنان که اثر و معلول و عرض موافق با مؤثر و علت و جوهر است، نه عین است و نه غیر، اثر و معلول و عرض ظهور مؤثر و علت و جوهر، به صورت دیگر است که در کم و کیف موافق هم می باشند هر جسمى در شرائط خاص، تبدیل به امواج و رنگ و حرارت و تشعشع موافق و متناسب با خود می گردد، چنان که امواج و تشعشع ها و حرارتهاى مختلف در شرایط دیگر به صورت اجسام خاص در مى آیند، بنابراین همه موجودات و پدیده ها جز تبدیل اجسام و جواهر به اعراض و اعراض به جواهر و اجسام نیست، این قانون از ذرات تا کرات و کهکشانها همه را فرا گرفته است، همه این حرکات و امواج و تبدلات و پدیده ها را اندیشه و عقل قاهرى تنظیم و ترتیب می دهد و به حساب آورده است اعمال و حرکات انسانى را هم که اندیشه و فکر تنظیم و هدایت می کند مانند جهان بزرگ پیوسته به صورت حالات درمى آید و از حالات مستمر، خویها و ملکات پدید می آید، این نتیجه و محصول دنیا است که جهان اراده و عمل و کسب براى انسان می باشد، همین که عالم مبدل شد و حرکتها به نهایات و غایات رسید و عالم دیگرى از آن انشاء گردید، از ملکات، حالات و صور و امثال پدید مى آید، این صور و پدیده ها که در حقیقت موافق اندیشه و عمل است، پیوسته و با نظم خاصى رو به تبدیل و تکامل می باشد، به ظاهر شباهتى با هم ندارند و از نظر عموم، که داراى نظر و علم محیط به روابط و علل نیستند، مجهول است: «و ننشئکم فی ما لا تعلمون؛ شما را بیرون و پدید آوریم در آنچه که نمی دانید.» (واقعه/ 61) «فلا تعلم نفس ما أخفی لهم من قرة أعین؛ هیچکس نمی داند برایش چه نهان شده از روشنى چشمها.» (سجده/ 17) چنان که در نظر سطحى جسم تاریک متراکم با نور لطیف، و نطفه ناچیز با انسان داراى همه چیز، و بذر کوچک بى رنگ و بو با درخت گل و میوه، شباهت ندارد.
گر نبودى مر عرض را نقل و حشر *** فعل بودى باطل و اقوال قشر
این عرضها نقل شد لون دگر *** حشر هر فانى بود کون دگر
نقل هر چیزى بود هم لایقش *** لایق گله بود هم سائقش
وقت محشر هر عرض را صورتیست *** صورت هر یک عرض را رؤیتیست
بنگر اندر خود نه تو بودى عرض *** جنبش جفتى و جفتى با غرض
بنگر اندر خانه و کاشانه ها *** در مهندس بود چون افسانه ها
کان فلان خانه که ما دیدیم خوش *** بود موزون صفه و سقف و درش
از مهندس آن عرض و اندیشه ها *** آلت آورد و درخت از بیشه ها

منـابـع

سید محمدحسین طباطبایی- ترجمه المیزان- جلد 20 صفحه 271

ابوعلی فضل بن حسن طبرسی- ترجمه مجمع البیان- جلد 26 صفحه 241

ناصر مکارم شیرازی- تفسیر نمونه- جلد 26 صفحه 39

ابوبکر عتیق بن محمد هروی- تفسیر سور آبادى- جلد 4 صفحه 2756

سيدمحمد حسينى همدانى- انوار درخشان- جلد 17 صفحه 306

سید عبدالحسین طیب- أطیب البیان- جلد 13 صفحه 359

نصرت بیگم امین- مخزن العرفان- جلد 14 صفحه 297 و 299

ملا فتح الله كاشاني- منهج الصادقین- جلد 10 صفحه 131

ابوعلى فضل بن حسن طبرسى- جوامع الجامع- جلد 6 صفحه 541

ابوالفتوح رازی- روض الجنان و روح الجنان- جلد 20 صفحه 119

حسین بن احمد الحسینی- تفسیر اثنا عشری- جلد 14 صفحه 18

سید محمود علائى طالقانى- پرتوى از قرآن- جلد 3 صفحه 33

محمدتقی مدرسی- تفسیر هدایت- جلد 17 صفحه 273

کلیــد واژه هــا

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

بـرای اطلاعـات بیشتـر بخوانیـد