پیشینه تعارض علم و دین در دنیای غرب

فارسی 4403 نمایش |

تاریخ

سالیان متمادی علم و دین مانند دو گوهر تابناک بر تارک این عالم می درخشیدند، و از دیرباز در تمدنهای بشری ریشه مشترک داشتند، زیرا که آدم ابوالبشر یعنی از آنی که لباس زندگی بر اندامش پوشیده شد، کام جانش را نیز با علم و معرفت گرفتند، و سرشتش را با علم و دانش و دین عجین ساختند، و به همین جهت آدم و ذریه اش شایسته خطاب «الست بربکم؛ آيا پروردگار شما نيستم.» (اعراف/ 172) گردیدند، و او و اولاد او با علم و آگاهی به این حقیقت «قالوا بلی؛ گفتند آری.» (اعراف/ 172) را گفتند. اما گذشت زمان و آلوده شدن فضای دل و جان انسان، و نشستن غبار غفلت بر روح و روان انسان کار به جائی رسانید، که دیگر نه تنها این دو امانت الهی مددکار یکدیگر نبودند، بلکه با ظهور اندیشه ها و دستیابی بشر به علوم و فنون جدید بعد از قرون وسطی و با جدا نمودن مسیر آن دو و فاصله انداختن بین علم و دین کار به جایی رسید که در قرن هفدهم با رویاروی قرار دادن علم و دین آتش نزاع به وسیله اصحاب کلیسا و مدافعان علم شعله ور گردید.

پیشینه تعارض علم و دین
اولین برخورد و اصطکاک بین کلیسای کاتولیک رومی و نظریات علمی به طور رسمی در سال 1616 میلادی به این صورت شروع شد که شورای کلیسای مذکور با محکوم کردن نظریه ای که مدعی بود زمین به دور خورشید می گردد، و باطل دانستن آن در قبال کتاب کوپرنیک موضع گرفت و آن را جزء کتب ممنوعه قرار داد و در همین راستا کلیسا از گالیله درخواست کرد تا از دفاع از نظریه کوپرنیک برداشته و آن را رها سازد. گالیله با رد چنین درخواستی و مقاومت نشان دادن نسبت به آن در سن شصت و سه سالگی به جرم تعلیم امور باطل گناهکار شناخته شد و محکوم به بازداشت گردید. ویکتور هوگو در رابطه با برخورد کلیسا با اندیشه و نظریات علمی و جلوگیری از هر نوع نواندیشی و تجدد که با کتاب مقدس و احکام کلیسا سازگار نبود، پیشینه کلیسا را چنین توصیف می کند: «کلیسا بود که پرنیلی را به خاطر این سخن که ستارگان از جای خود نمی افتند با ضربات شلاق مجروح کرده، کامپانلا را به خاطر آنکه از وجود دنیای بی شمار دم زده بود، به جرم دخالت در اسرار آفرینش بیست و هفت بار به زندان و شکنجه محکوم کرده، کریستف کلمب را به خاطر کشف سرزمینی که در تورات ذکر نشده بود زندانی می کند.» گرچه بحث تفتیش عقاید در مسیحیت به دوران پاپ گرگوار نهم که رسما دستور تشکیل این محاکم را صادر کرد بر می گردد، با صدور چنین فرمانی در سال 1231 میلادی مأمورینی از فرقه سن دمینیک یا دمینیکن ها با اختیار تام به اطراف فرستاده شدند، تا کسانی که از کیش مسیحیت روی برگردانده اند، شناسایی کنند.
این مأمورین نیز طبق تشخیص خود هر چه را ممکن بود نسبت به افراد مظنون کوتاهی نکرده و در صورتی که تشخیص می دادند که فرد به عقاید کلیسا پشت کرده و از آن روی گردان شده است او را زنده در آتش می افکندند. متأسفانه کلیسا با برخورد زشت و غیر منطقی و موضع خصمانه گرفتن در برابر نظریات علمی کار را به جائی رسانید که با ظهور عصر جدید در اروپا موجب تجدد و نوگرایی و نواندیشی سؤالات فراوان و شکاکیتهای پی در پی را در برابر همگان قرار داد، و از آنجایی که معارف دینی مسیحیت توان پاسخگویی همه جانبه به این سوالات را نداشت، عرصه بر او تنگ شده و کم کم مجبور به عقب نشینی و گاهی هم درگیری همراه با پذیرش شکست نیز گردید. نتیجه چنین برخوردی از جانب کلیسا حداقل دو اثر را از خود بر جای گذاشت.
از یک طرف سبب شد تا معارف منسوب به مسیحیت هر چه بیشتر دامنه خود را تنگ تر نموده و در نهایت به حوزه های فردی انسان اختصاص یابد. و از طرف دیگر، انسان عصر جدید با روی آوردن به فلسفه حس گرایی و پایه اساس قرار دادن اصالت تجربه علمانیتی را پایه ریزی کند، که هر چه از این دایره خارج است و امکان اثبات آن به وسیله تجربه وجود ندارد، انگ غیر علمی خورده، و به هیچ وجه حق اظهار وجود را نداشته باشد.
انسان غربی با دامن زدن به بحثهای تحصلی قدرتی را به صحنه مبارزه سیاسی آورده بود، تا خود را از سلطه تکنیکهای انسان سازی مسیحی آزاد سازد، به تعبیر فوکو: «یکی از بزرگترین مسائل فرهنگ غربی دستیابی به خودشناسی ای بوده است که مانند خودشناسی مسیحیت اولیه، مبتنی بر قربانی کردن خود نباشد، بلکه بالعکس، مبتنی باشد به ظهور ثبوتی و ظهور نظری و عملی خود.» این هدف نهادهای حقوقی بود، همان هدف فعالیتهای پزشکی و روانکاوانه بود، هدف نظریه سیاسی و فلسفی همین بود که مبنایی ذهنی را تشکیل دهند به عنوان ریشه خودی ثبوتی، امری که می توانیم آن را انسان شناسی دائمی فکر غربی بنائیم.

وارد صحنه شدن پوزیتیویسم

تا زمان نیوتن (1727 ـ 1642) که علم فیزیک یکه تاز میدان بود، جایی برای ابزار وجود سایر علوم وجود نداشت و زمینه ظهور و بروز آنها از قرن هجدهم و مخصوصا قرن نوزدهم آغاز می گردد. از این رو بحث اصلی و جدی در رابطه با علوم اجتماعی از دهه های پایانی قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم شکل مبنایی به خود گرفته و زمینه طرح جدی این سؤال را فراهم می آورد که کدام نظریه و تئوری در مباحث اجتماعی در قالب علمی قرار می گیرد و کدام یک خارج از آن، و این خود اولین طرح جدایی و دسته بندی نظریات را پایه ریزی می کند، و از آنجایی که جو حاکم بر این دوران به گونه ای است که حس گرایی و اصالت تجربه محک علمی بودن قرار می گیرد، به طور طبیعی تئوری و نظریه هایی مهر علمانیت بر آنها زده می شود که قابل تجربه و تجربه پذیر باشند. در نتیجه بسیاری از گزاره هایی که حالت توصیه ای و دستوری داشتند که ادیان در رأس آنها قرار می گرفتند، از مجموعه علوم خارج شده و در گوشه ای نهاده شدند. البته کار به اینجا ختم نشد بلکه پوزیتیویسم نظریاتی را ترویج می کرد که معتقد بود دین و علم رابطه دشمنانه ای با همدیگر داشته اند.
همانگونه که هرمن رندال در کتاب سیر تکامل عقل نوین بیان می کند: «علم جدید می خواهد آینده را پیش بینی کند و بر طبیعت تسلط یابد، در صورتی که علم قرون وسطی فقط می خواست طبیعت را بشناسد و مطالعه کند، نه اینکه در آن تأثیر کند یا بر آن تسلط یابد.» در حقیقت هدف آن فهم معنی اشیاء بود و بالاتر از آن، می خواست هدف اساسی وجود انسان و معنی زندگانی انسان و معنی خلقت و رابطه آن را با انسان بفهمد. بدین جهت، موضوع اساسی این علم خدا بود که همه وجود از او بود. علم جدید کارهای بیشتر دارد، زیرا عناصر طبیعت را جدا جدا می گیرد و درباره آن بحث و کنجکاوی می کند، ولی حکمت پیشه نیست و از آنچه باید و آنچه نباید سخن نمی گوید و در مقابل مشکل بزرگ، که بحث از مقصد زندگانی انسان در این جهان است، مردد و نومید می ماند.
ارنست ماخ (1838 ـ 1916) که از پیشگامان پوزیتیویسم علمی نوین است، پا را فراتر گذاشت، به همین جهت در صدد برآمد تا به روح نیز جنبه مادی و حسی داده و کاملا راه را به سوی ماوراءالطبیعه ببندد. وی با اعتقاد به اینکه آنچه را که ما اجسام و ارواح نام گذاری می کنیم، صرفا ترکیب نسبتا ثابتی از احساسات است، به همین جهت تفاوتی میان امر جسمانی و روحانی نیست، زیرا هر دو از احساسات ترکیب یافته اند. ماخ تلاش می کرد تا زبان علم را از تعبیرهایی که ممکن است مظنون به داشتن ویژگی مابعدالطبیعی یا روح باورانه باشند بزداید، مثلا او می گوید: «من امیدوارم که در آینده علم، مفاهیم علت و معلول را به عنوان مفاهیمی که مبهم و نا مفهومند، رها کند من احساس می کنم که این صبغه ای غلیظ از بت پرستی دارد، و قطعا من در این احساس تنها نیستم.»

طرفداران پوزیتیویسم در اروپا

ولتر را می توان در فرانسه از سردمداران پوزیتیویسم دانسته و در انگلستان نیز از جان لاک (1704 - 1632) نام برد؛ فیلسوفی که فلسفه عینی او در ارتباط با دانش، در روند متضادی با فلسفه رسمی کلیسای کاتولیک بود … اما این دیدگاه اولیه نسبت به داشن واقعی و شواهد تجربی، به تدریج به ایمان عقلانی جدید تحول پیدا کرد و منجر به اعتقاد کامل به قدرت علوم طبیعی، امکان تحویل سایر پدیده ها به عناصر طبیعیشان و یا حداقل تحویل آنها به تناظرهای خود در جهان طبیعت گردید. جان لاک با قاطعیتی تمام اظهار می کرد که ذهن آدمی مانند لوح سفید و نانوشته ای است که حواس آثار خود را بر آن می نگارند، و به اعتقاد وی همه تصورات انسانی ریشه و منشأ تجربی دارند. هیوم (1711 ـ 1776) نیز همانند لاک بر این باور بود که تنها معرفت مطمئن بشری آن است که مبتنی بر تأثیرات حسی باشد و هر چه مبنایی غیر از حس داشته باشد بی مفهوم و بی معناست. از طرفداران سرسخت پوزیتیویسم اگوست کنت (1857 ـ 1797) فیلسوف نامدار فرانسوی و بنیانگذار مکتب اصالت تجربه است، که علم را تنها از طریق مشاهده و تجربه قابل تعریف دانسته و معتقد است که با روش تجربی صلاحیت تأیید و رد گزاره های علمی نیز ممکن است.
این فیلسوف فرانسوی در قرن نوزدهم که سیر تکاملی معرفت بشری را به سه دوره ربانی، فلسفی و علمی تقسیم کرده بود، با این باور که دو دوره قبلی آن به سر آمده و حال دوران علمی معرفت بشری فرارسیده است باید به دیانتی روی آورد که بر مبنای علمی استوار باشد، نه بر پایه و اساس تخیل. بر اساس دین انسانیت را به جای دیانت کلیسا پیشنهاد نمود.
برتراند راسل (1872 ـ 1970) با بیان این مطلب که آدمی نیازمند ایمانی واقعی و قوی است نه باوری بزدلانه و آمیخته به تردید، و علم در اصل چیزی جز پویش منظم در معرفت نیست و معرفت هر اندازه هم که به دست نامردان افتد و نتایج ناروایی به بار آورد، از اصالتی نیکو برخوردار است. اگر ایمان خود را نسبت به علم از دست بدهیم، در این صورت ایمان ما نسبت به ارزنده ترین استعدادهای آدمی با مرگ روبروست. به مقایسه بین باورهای علمی و دینی بر آمده، و با کودکانه و بزدلانه و نابالغانه خواندن باورهای دینی سعی در جایگزین کردن ایمان علمی بجای ایمان دینی برآمده و می گوید: «یک فردگرای انعطاف ناپذیر، دارای ایمانی بهتر و خوش بینی شکست ناپذیرتر از هر جوینده بزدلی است که در پی سبکباریهای کودکانه عصری نابالغ دل به امید دارد.»

نقش پوزیتیویستها در دامن زدن به تعارض

پوزیتیویستها و طرفداران آنها با دامن زدن به حس گرایی و ملاک علمی دادن به هر چه که در قالب تجربه و آزمون قرار گیرد، کار را به جایی رساندند که با القاء این معنا که معارف دینی فلسفی و اخلاقی نه تنها از حیطه علمی بودن خارجند، بلکه چون این مفاهیم قابل اثبات به وسیله تجربه نمی باشند، اساسا بی معنا بوده و خالی از هر گونه مضمون معرفت بخشی (ناظر به واقع) هستند. در حالی که قبل از جولان این گروه نزاع بین متدینان با منکران در صدق و کذب باورهای آنان دور می زند. در صورتی که باروی کار آمدن پوزیتیویستها اصل معنا داری مفاهیم دینی زیر سوال رفت، دیگر جایی برای این سوال باقی نماند که آیا علوم دینی در ادعای خود به حقند یا نه، بلکه پرسش از این بود که آیا چیزی به عنوان مفاهیم دینی و فلسفی می تواند وجود داشته باشد، زیرا به اعتقاد این گروه اگر نتوان راهی تجربی برای اثبات این معانی فراهم نمود هرگز سخن از معنا داری آنها به میان نخواهد آمد. ایان باربور نویسنده کتاب علم و دین در این باره می نویسد: «اصول عقاید و شعائر دینی، به این بهانه که با روحیه جدید نمی خواند، مشکوک و بی اعتبار شمرده می شد.»
در انگلستان این حمله معتدل و مهار شده بود، در فرانسه تند و کینه توزانه بود، و بر اثر سخت کیشی {سنت گروی} انعطاف ناپذیر کلیسا و اقدامات سرکوبگرانه اش تشدید یافته بود، ولتر همه هوش و هنرش را معطوف به دست انداختن مسیحیت کرده بود، هر چند که تا پایان عمرش خداپرست طبیعی باقی ماند. تامس پین در کتاب عصر عقل اش تناقضهایی را که در کتاب مقدس یافته بود مطرح کرده و خشنودی خود را از پیروی عقل بر خرافات اظهار داشته بود، ولی از مسأله وجود خداوند و قواعد اخلاقی دفاع کرده بود. روشنگران {منورالفکرهای} نسل اول، هم دین طبیعی را قبول داشتند و هم دین الهی را، منورالفکرهای نسل بعدی از دین طبیعی جانبداری و وحی را تخطئه می کردند، با ظهور نسل سوم زمزمه شکاکانه طرد و تخطئه انواع صور دین بر خاسته بود. هولباخ {اولباک} منکر خدا، اختیار و بقای روح بود، و ماده را قائم به ذات {قدیم} می دانست، وی گفت فقط طبیعت سزاوار پرستش است.

روند تعارض
در نیمه دوم قرن نوزدهم اندیشه تعارض بین علم و دین با نظریات توماس هنری هاکسلی (1892 ـ 1825 م) متفکر انگلیسی که از مدافعان سرسخت نظریه تبدل انواع داروین بود شدت یافت، هاکسلی با ترویج طبیعت گرائی علمی، سعی در نفی ماوراءالطبیعه و به جای آن خدای طبیعی را مورد ستایش قرار داد، و در راستای به کرسی نشاندن نظریاتش و نشان دادن تعارض علمیش با کلیسا کلوپی را تشکیل داده بود، که روزهای یکشنبه در برابر مراسم کلیسا برگزار می گردید.
متفکران قائل به تکامل، موضع طبیعت گرایی فلسفی را اتخاذ کردند، و آن را با علم تکاملی خود موافق پنداشتند. مطابق دیدگاه طبیعت گرایی فلسفی فقط طبیعت فیزیکی واقعیت دارد، یعنی همه پدیده ها چیزی نیستند جز ترکیبهایی از ماده، مطابق این دیدگاه هیچ موجود برتری ماسوای جهان فیزیکی و حاکم بر طبیعت و ناظر بر امور انسانی وجود ندارد نظریه زیستی تکامل، به انضمام این تعهدات فلسفی، منزلت یک جهان بینی را یافت، یعنی {جهان بینی} طبیعت گرایی تکاملی، مطابق این دیدگاه انسان موجود تنهایی است که در جهانی دشمن کیش زندگی می کند، و باید بپذیرد که هیچ غایت پنهانی در پیش رو ندارد.
متفکرانی که به این نوع تکامل فلسفی ماتزم بودند، دین را به طور کلی نفی می کردند و علم را تنها مایه امید پیشرفت نوع بشر می دانستند. در واقع، علم را تبیین شامل و جامع سرنوشت و موجودیت انسان تلقی می کردند. از جمله عواملی که در شدت بخشیدن به این تعارض نقش مهمی داشتند، نوشتجاتی بود که در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم به وسیله درپیر (استاد پزشکی در یکی از دانشگاههای نیویورک) و وایت (اولین رئیس دانشگاه کرنل) و سیمپسون در قالب سه کتاب منتشر گردید، که با تجدید چاپ پی در پی این کتابها این اندیشه که دین را دشمن علم می دانست ترویج می گردید.

منـابـع

محمود اصغري- مقاله جستاري پيرامون ادعاي تعارض علم و دين

مايكل پترسون، ويليام هاسكر- عقل و اعتقاد ديني- ترجمه احمد نراقي و ابراهيم سلطاني- صفحه 358

سيدمحمد سليمان پناه- دين و علوم تجربي كدامين وحدت؟- فصلنامه حوزه و دانشگاه- شماره 19 صفحه 40

عباس شوقمند- مقاله دين در عهد علم- فصلنامه حوزه و دانشگاه- شماره 20 صفحه 134

کلیــد واژه هــا

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

بـرای اطلاعـات بیشتـر بخوانیـد