مباحث مربوط به عرفان وسیاست

فارسی 3012 نمایش |

یکی ازکلماتی که در فرهنگ تاریخ بشری، با داشتن ضروری ترین و عالی ترین و زیبا ترین معنی، یک چهره زشت و هولناک به خود گرفته، همین کلمه «سیاست» است. در طرح مباحث مربوط به «عرفان و سیاست»، چند مساله باید مورد بررسی قرار گیرد.

مساله یکم
قطعی است که عده ای از مردم، با دیدن عنوان عرفان و سیاست، با شگفتی بسیار زیادی از خود و دیگران خواهند پرسید: عرفان و سیاست یعنی چه؟ چه ارتباطی بین این دو مفهوم وجود دارد؟ عرفان یک حالت روحی شخصی است و سیاست عبارت است از: مدیریت و توجیه زندگی اجتماعی مردم جامعه.
در پاسخ این عده، باید گفت با شنیدن «دین و سیاست»، «اخلاق و سیاست»، «تکامل و سیاست»، «هنر و سیاست»، «فرهنگ و سیاست» نیز در شگفتی فرو می روید و می پرسید: چه ارتباطی بین سیاست و حقایق مزبور وجود دارد؟ در صورتی که اگر بخواهیم انسان را با تمام ابعاد و استعدادهای مربوطش که مکمل همدیگرند در نظر بگیریم، خواهیم دید همه حقایق مزبور، به اضافه دیگر، مانند حقوق و قوانین، با پدیده سیاست در کمال ارتباط بوده و قابل تفکیک از یکدیگر نمی باشند. با کمال صراحت و قطعیت باید گفت: توقف بشر از پیشرفت، معلول متلاشی شدن وحدت شخصیت او،و معلول تفکیک حقایقی چون دین و سیاست و اخلاق و تکامل و هنر و فرهنگ از یکدیگر بوده است. بدان جهت که هریک از آن حقایق، ریشه عمیق در نهاد وجود آدمی دارند، بنابراین با خشکیدن هر یک از آن ها، یک استعداد ریشه دار در وجود آدمی از بین می رود. به همین جهت، متاسفانه ما در طول تاریخ، بسیار به ندرت با انسان های کاملی روبه رو می شویم که توانسته باشند از همه نیروها و استعدادهای خود که مکمل یکدیگرند، استفاده کنند.
درباره این خسارت بزرگ در مسیر حرکت تکاملی، ویکتور هوگو با سادگی و زیبایی ادبی چنین گفته است: «اگر در صدد بر آمدید انسان های کمال یافته هر قرن را با انگشتانتان بشمارید و دیدید که ده انگشتتان تمام شده و هنوز مشغول شمردن هستید، بدانید که به اختلال باصره دچار شده اید!»
با نظر به نتایج تفکیک حقایق مزبور، این اصل را منطقا باید بپذیریم: تفکیک این حقایق از یکدیگر که در مجموع، وحدت شخصیت رو به تکامل انسان را تحقیق می بخشند، نه تنها به ضرر شخصیت آدمی است، بلکه هویت هر یک از آن حقیقت ها را نیز مختل می سازد. یعنی سیاست برای سیاست نه برای «حیات معقول»، به هر نحوی که باشد، به سیاست ماکیاولی تحول می یابد. در این هنگام است که قربانی کردن همه حقایق و ارزش ها به عنوان وسیله در راه رسیدن سیاستمدار به هدف منظورش که اولا قدرت است و سپس پاره ای مطالب سیاسی، یک پدیده عادی خواهد بود. هنر برای هنر نه برای «حیات معقول» در نهایت، «ضد هنر برای ضد هنر» منتهی می شود چنان که در طرز تفکر هنری «دادائیسم» این اتفاق افتاد. فرهنگ برای فرهنگ نه برای حیات معقول انسان، به یک سلسله پدیده های رسوبی و بی منطق، مانند اخلاق تابو منتهی گردید و هم چنین برای حقوق، نه برای حیات معقول، منجر به بسته شدن زنجیری سنگین بر دست و پای مردم و تار عنکبوت برای لویاتان ها (نیرومندان) شد. ولی بدان جهت که دین و عرفان و اخلاق الهی، ذاتا تحول تکاملی انسان ها را به عهده دارند،از این رو هرگز به ضد خود مبدل نشده و به نقض غرض اصلی منجر نمی شوند.

مساله دوم
تعریف عرفان، تعریف سیاست. عرفان اسلامی عبارت است از: «گسترش و اشراف نورانی «من انسانی» بر جهان هستی، به جهت قرار گرفتن «من» در جاذبه کمال مطلق که به لقاء الله منتهی می گردد» اما سیاست در شکل انسانی، عبارت است از «مدیریت و توجیه مردم جامعه به سوی عالی ترین هدف های مادی و معنوی، هم در قلمرو فردی و هم در قلمرو حیات اجتماعی» با این تعریف برای سیاست است که می توان گفت: عبادات بزرگ انسان ها، می تواند فعالیتهای سیاسی باشد، زیرا بدون توجیه و تنظیم ضروری حیات انسان ها، کسی نمی تواند توفیق عمل به عبادات و اخلاق و برخورداری از فرهنگ سالم را به دست بیاورد. اگر معنای عرفان از آن است است که در تعریف بالا ملاحظه کردیم نه بهره برداری از تخیلات و باورقه های زود گذر که موجب به وجود آمدن یک شخصیت مجازی شده و بر روی همه تکالیف و قوانین انسان خط بطلان می کشد. سیاست با تعریفی که برای آن مطرح نمودیم. ارتباطی وسیع تر از تعلیم و تربیت و ارشاد عرفانی با عرفان پیدامی کند. زیرا معلم و مربی و مرشد عرفانی،تنها با یک بعد و استعداد عرفان پذیری آدمی سر و کاردارند. در صورتی که طبق تعریفی که متذکر شدیم، سیاست، به فعلیت رسانیدن همه ابعاد و استعدادهای مردم جامعه را در هر دو قلمرو فردی و حیات اجتماعی به عهده می گیرد،چرا که این مدیریت و توجیه صحیح عقلانی و الهی جامعه است که زمینه ساز بروز شخصیت های مانند اویس قرنی، سلمان فارسی، ابوذر غفاری و مالک اشتر می گردد که در دوران سیاست پیامبر (ص) و امیرالمومنین (ع) در صفحه تاریخ بشری بروز نمودند.

مساله سوم
با نظر به تعریف ساختگی و عرفان و تعریف مسخ شده سیاست؛ این دو نه تنها از یکدیگر جدا می شوند، بلکه سیاست به معنای معمولی آن، چنین عرفانی را مانند همه فعالیت ها و شئون بشری برای تحقیق بخشیدن به خواسته های خود، می تواند استخدام نماید. اما عرفان مثبت با توجه به ماهیت خود هرگز نمی تواند آلت دست سیاست های ماکیاولی باشد، سیاستی هر حقیقتی را به عنوان وسیله، قربانی هدف های سیاستمدار قراردهد. ماکیاولی پس از آن که اخلاق و مذهب را تا آن جا که مزاحم کار سیاستمداران نباشد، تصدیق می کند، می گوید: «این به معنای آن نیست که زمامدار باید به مذهب و عادات و اخلاق رعایا معتقد بوده باشد و تقواهای ایشان را به کار بندد و بدان عمل نماید! ماکیاولی هر نوع وسایل اعم ازجزئی یا کلی را که در سیاست به کار رود نیرو می شمارد.» (فلسفه سیاسی/ ج 2، /439) «چنان چه مقدس اخلاق دو گانه ماکیاولی را که به ماکیاولیسم معروف است یعنی که برای زمامدار و برای مردم در آن واحد، دو مقیاس متضاد اخلاقی قائل شده و اخلاق در نظر وی به دو دسته متضاد تقسیم می شود و اخلاقی که آن برای مردم لازم است، به عقیده وی برای زمامدار لازم نیست از نظر استدلال مذکور تحلیل کنیم. مطلب روشن می شود. صراحت لهجه ای که ماکیاولی در بیان این نتیجه و قبول آن در کتاب «زمامدار» به کاربرده است. موجب شهرت کتاب مزبور به بدی و گمراهی و واجد بودن روح شیطانی گردید، در حالی که کتاب «مقالات» وی نیز اگر در مندرجات آن دقت شود، کمتر از کتاب «زمامدار» نیست و حاوی همان مسائل است.
ماکیاولی با کمال صراحت، اجازه ظلم و ستمگری، غدر و خیانت، قتل و جنایت را به زمامدار داده و به کار بردن کلیه وسایل شیطانی را برای نیل به قدرت و حفظ و ازدیاد آن مجاز می شمارد، مشروط بر این که با کمال مهارت و زبردستی و زیرکی و به قدر لزوم، سری و مخفی و دور از انظار خلق انجام شود تا موجب عکس العملی به ضرر زمامدار نگردد.» (همان ماخذ/446و445) «به عقیده وی، زمامدار که خالق دولت است، نه تنها خارج از حوزه قانون و حقوق قرار گرفته، بلکه چنان چه قانون اخلاقیات را وضع و مقرر دارد، خودش از آن حوزه اخلاقیات قرار می گیرد. برای قضاوت اعمال زمامدار، معیار و سطح سنجش استانداردی وجود ندارد، به جز موفقیت وی در انجام مصالح سیاسی به منظور ازدیاد قدرت و ادامه قدرت دولتش» (همان ماخذ /445) این طرز بر ضد همه اصول انسانیت اعم از دین، اخلاق، فرهنگ، و همه طرفداران اصول مزبور باید با این تفکر مخالفت نموده و ازشیوع آنها جلوگیری کنند.
سیاست به معنای معمولی، که با اصلاح معروف «ماکیاولی» مشخص می شود، نه عرفان مجازی و منفی و تخیلی را به رسمیت می شناسد و نه عرفان حقیقی و دین و اخلاق را. سیاست ماکیاولی، تنها اراده و هدف گیری سیاستمدار و حوادث و پدیده ها و جریانات موجود و قابل بهره برداری برای وی را به رسمیت می شناسد و بس. بقیه حقایق دیگری مانند عرفان، فرهنگ، دین، اخلاق، حیثیت شرافت انسانی و حیات معقول، اگر در برابر فعالیت سیاستمدار ماکیاولی به کلی محو و نابود نشده باشند، حداقل باید به عنوان تماشاگرانی بی طرف، کنار ایستاده و مزاحم کار سیاستمدار نشوند. در این مبحث باید دقت شود که مردود شناختن نظریه «هدف وسیله را توجیه می کند» به وسیله دین و اخلاق و حکما و همه انسان های وارسته، به طور مطلق نیست، بلکه برای قربانی کردن یک وسیله در برابر هدف،عظمت هدف باید در حدی باشد که علاوه بر جبران نابودی وسیله و ارزش آن، ضرورتی را برطرف کند.
منشا این حکم، قاعده تزاحم یا رویاروی قرار گرفتن مهم و اهم است، که حتما آن چه دارای اهمیتی بیشتر است، باید بر چیزی که دارای اهمیتی کمتر است مقدم شود.

منـابـع

محمدتقی جعفری- عرفان اسلامی- صفحه 103-106

کلیــد واژه هــا

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها