نقد نظریه سارتر درباره آزادی انسان ها

فارسی 2716 نمایش |

بعضی ادعا کرده اند که خود واقعی انسان، خود نداشتن و آزادی است. انسان در این جهان آزاد است بلکه عین آزادی است. نه انسان یک موجود آزاد است، بلکه موجودی است که عین آزادی است و عجیب این است که بجای اینکه از حریت و آزادی انسان نردبانی بسازند برای اینکه خدا در عالم هست. آقای سارتر می گوید: من به دلیل اینکه انسان آزاد است می گویم پس خدایی نباید وجود داشته باشد، چون اگر خدایی وجود داشته باشد انسان دیگر نمی تواند آزاد باشد. چطور؟ یک حرفی می زند که اصلاً انسان تعجب می کند که واقعاً اینها این قدر بی خبر و نا آگاهند؟! می گوید: اگر خدایی باشد معنایش این است که خدا یک ذهنی دارد و قبلاً طبیعت مرا در ذهن خودش تصور کرده و اگر من در ذهن خدا تصور شده باشم نمی توانم آزاد باشم بلکه باید مجبور باشم، همان جور باشم که در ذهن خدا بوده ام. آیا ذهن برای خدا اصلاً معنی دارد؟! او خدا نیست، او یک موجودی است مثل توی سارتر که اسمش را گذاشته ای خدا.
سارتر می گوید: انسان یک اراده آزاد است. می پرسیم: خود اراده از کجا پیدا شده؟ اگر فکر و اراده انسان خاصیت های جبری طبیعت و ماده باشد، دیگر آزادی یعنی چه؟ بگذار این حرف را کسی بگوید که برای انسان قدرتی مافوق طبیعة قائل است یعنی انسان را مقهور طبیعت نمی داند، قاهر بر طبیعت می داند و طبیعت را اصل و روح را فرع نمی داند. بلکه صحبت اصل و فرع نیست، در انسان دو نیرو قائل است، طبیعت و ماوراء طبیعت و انسان به حکم آنکه شعله و فیض است ماوراء طبیعی، می تواند بر طبیعت خودش مسلط باشد و تصمیمش عین حرکات اتم ها نباشد، چیز دیگری باشد، می تواند طبیعت را تغییر بدهد و بر طبیعت غلبه کند.
«انسان هیچ خودی ندارد غیر از آزادی» یعنی چه؟! البته اینکه انسان هیچ سرشت و طبیعتی ندارد، یک مقدار حرف درستی است، مطلبی را که او تحت عنوان اصالت وجود گفته است، علمای اسلام به نام اصالت وجود نمی شناسند ولی به نام دیگری بخشی از حرف های او را گفته اند که انسان خودش وجود خودش را می سازد و انتخاب می کند؛ یعنی انسان مانند اشیاء طبیعی نیست. آنچه در طبیعت است همان چیزی است که خلق شده است، جز انسان که همان چیزی است که بخواهد باشد. ولی این معنایش این نیست که انسان فاقد سرشت و فطرت و طبیعت است، بلکه به این معنی است که سرشت انسان چنین سرشتی است نه اینکه انسان سرشت و خودی ندارد. خود انسان خودی است که چنین اقتضایی دارد نه اینکه انسانی چون خود ندارد چنین است.

منـابـع

مرتضی مطهری- فلسفه اخلاق- صفحه 167

کلیــد واژه هــا

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها