تاریخ زندگی و چگونگی به خلافت رسیدن معاویه

فارسی نسخه موبایل

شرح حال مختصرى از معاویه
معاویه بنیانگذار سلسله اموى از نژاد امیه بن عبد شمس بود، امیه مردى تاجر و مالدار بود و از فرزندان او حرب و العاص مى باشند. ابى سفیان پدر معاویه فرزند حرب مى باشد، مادر معاویه هند دختر عتبة بن ربیعة بن عبدالشمس بود، هند زن عجیبی بود، خیلی زن زباندار خبیثه ای بود و این همان کسی بود که در احد با یک عده زنهایی شرکت کرده بود و اینها مردان کافر را تشجیع می کردند در جنگیدن. یک اشعار تصنیف مانند هم بود که آن تصنیها را می خوانند و کف می زدند و دف می زدند:
نحن بنات طارق *** نمشی علی النمارق
ان تقبلوا نعانق *** أو تدبروا نفارق
ترجمه: ما دختران طارقیم، روی فرشها گرانبها راه می رویم، اگر شما بجنگید بعد می توانید با ما هم آغوش باشید ولی اگر فرار کنید از شما جدا می شویم.
و این زنها را تشویق می کرد، و کینه پیامبر اکرم و امام علی (ع) و حمزه را هم به شدت در دلش داشت، چون پدر و برادر و عمویش در جنگ بدر کشته شده بودند. برادرش به دست امیرالمؤمنین، پدرش به دست عبیدة بن الحارث و عمویش به دست حمزه.
پس نسب دقیق معاویه اینگونه است: معاویه بن ابوسفیان بن حرب بن امیة بن عبدالشمس بن عبدمناف بن قصى. حرب هم در جنگ فجار از فرماندهان قریش بود. ابوسفیان پدر معاویه در همه جنگهایى که قریش بر ضد مسلمانان برپا کردند فرمانده سپاه بود مگر در جنگ بدر که وى سالار کاروانى بود که جنگ بر سر آن رخ داد، لذا در جنگ حضور نداشت اما فرماندهى سپاه قریش را در این جنگ جد مادرى اش (عتبة بن ربیعة بن عبد شمس) بعهده داشت. معاویه 15 سال پیش از هجرت در مکه متولد شد و در فتح مکه او و پدر و برادر و مادرش مسلمان شدند، در آن وقت معاویه 23 سال داشت. در نقل دیگرى آمده که معاویه در سال دهم هجرى مسلمان شد و زمانى که در سال هشتم هجرى پدرش ابوسفیان مسلمان شد، او نامه هایى برایش نوشت و وى را براى اینکار مورد سرزنش قرار داد.
در دوران خلفاء او به همراه برادرش یزید براى شرکت در فتوحات به شام رفت، ابوبکر فرماندهى یکى از چهار سپاه را بر عهده یزید بن ابى سفیان گذاشت، عمر نیز حکومت دمشق را به او و حکمرانى قسمتى از شام را به برادرش معاویه داد. پس از درگذشت یزید بن ابى سفیان عمر، قلمرو حکومت وى را به معاویه داد. او حاکم دمشق شد و اندکى بعد امیرى شامات (سوریه، اردن، لبنان، دمشق) را بدست آورد، بدین ترتیب معاویه در چهار سال پایانى خلافت عمر بر کل شامات حکومت مى راند. او در دوران عثمان موقعیت خود را استوار ساخت و بعد از قتل عثمان، از بیعت با على (ع) امتناع کرد و به جنگ با آن حضرت برخاست. وقتى امام على (ع) به شهادت رسید، امام مجتبى تلاش نمود تا این فتنه را خاموش نماید، اما بدلایلى مجبور شد تا با معاویه صلح نماید. بالاخره او در سال 60 هجرى در سن 78 سالگى از دنیا رفت.

اخلاق و صفات معاویه
معاویه از نظر شخصیتى انسانى زیرک و دوراندیش و سیاس به معناى امروزى کلمه بوده است، او در حل و فصل مشکلات، روش خاصى داشت، در برابر رقباى سیاسى، با حیله یا سم خود را از مهلکه نجات مى داد چنانکه براى کشتن حسن بن على و سعد وقاص از همین شیوه استفاده کرد تا براى پسر خود یزید بیعت بگیرد او مالک اشتر را نیز، در هنگام حرکت مالک به مصر، به همین نحو کشت، شخصى با تطمیع معاویه مالک را با عسل زهر آلود، مسموم نمود و لذا معاویه مى گفت: خداوند سپاهیانى دارد که یکى از آنها عسل است. هم چنین وقتى احساس کرد که مردم شام به سوى عبدالرحمن بن خالد بن ولید، گرایش پیدا کرده اند او را به همین طرز سر به نیست کرد. داستان حیله گرى هاى او را هم در مباحث مربوط به امام على (ع) و امام حسن (ع) ملاحظه فرمودید و مقدارى را هم در مباحث آینده مشاهده خواهید نمود. سیاست هاى او بر مبناى تهدید و فشار و اختناق و گرسنه نگه داشتن مردم و همچنین احیاى تمایلات قبیله اى و نژادى و دامن زدن به اختلافات در میان مخالفان و در نهایت تخدیر افکار عمومى بنام دین و رنگ دینى دادن به حکومت خود، بوده است. گفتگوى معاویه با دارمیه مى تواند ما را به بعضى از صفات و روحیات معاویه رهنمون سازد، تاریخ مى گوید که معاویه یک بار که به حج رفته بود سراغ زنى را گرفت که از بنى کنانه بود و در حجون مقیم و دارمیه نام داشت او را بیاوردند. زنى بود سیاه چرده و فربه. وقتى بیامد معاویه گفت اى دختر حام حالت چگونه است؟
گفت: اگر سر عیب جویى دارى مرا دختر حام نمینامند من زنى از بنى کنانه هستم. معاویه گفت راست گفتى، مى دانى چرا ترا خواستم؟ گفت: بجز خدا کسى غیب نمى داند. معاویه گفت: ترا خواستم تا از تو بپرسم چرا على را دوست دارى و مرا دشمن دارى؟ دارمیه گفت: مرا از این گفتگو معاف دار. معاویه گفت: معاف نیستى. دارمیه گفت: اگر اصرار دارى مى گویم من على را دوست مى دارم براى آنکه با مردم به عدالت رفتار مى کرد و در قسمت مساوات را رعایت مى فرمود و ترا دشمن دارم براى آنکه با کسى که بخلافت از تو سزاوارتر بود جنگ کردى و بطلب چیزى برخاستى که حق تو نبود. على را دوست دارم براى آنکه فقیران را دوست مى داشت و اهل دین را احترام مى کرد. ترا دشمن دارم براى آنکه خونریزى مى کنى و در قضاوت ستم روا مى دارى و در احکام خود پیرو هوس مى شوى.
معاویه گفت: به همین سبب شکمت باد کرد و پستانهایت بزرگ شد. دارمیه گفت: هند مادر تو ضرب المثل بود نه من. معاویه گفت: خاموش باش من بتو بد نگفتم، چون شکم زن باد کند خلقت فرزندش به کمال آید و چون پستانش هایش بزرگ باشد طفل شیرخوارش سیر شود، سپس بدو گفت آیا على را دیدى؟ گفت: آرى دیدم. گفت: او را چگونه دیدى؟ گفت او را دیدم که مانند تو بملک دلباخته نبود و نعمتى که تو را مشغول کرده او را مشغول نمى کرد. معاویه گفت: سخنش را شنیدى؟ گفت: آرى بخدا زنگ نادانى را از دلها میزدود چنانکه روغن زنگ طشت را میزداید. معاویه گفت: راست گفتى، حاجتى دارى؟ دارمیه گفت: اگر حاجتى بخواهم مى پذیرى؟ گفت: آرى. دارمیه گفت: صد شتر سرخ با شتر نر و ساربان آن بمن ببخش. معاویه گفت: با آن چه خواهى کرد؟ گفت: با شیر آن کودکان را غذا مى دهم و بزرگها را نگهدارى مى کنم و میان خاندانها را اصلاح مى دهم. معاویه گفت: اگر صد شترت بدهم بنظر تو مانند على مى شوم؟ گفت: نه على مقام دیگرى دارد و تو مقام دیگرى دارى. معاویه صد شتر بدو بخشید و گفت: اگر على بود چیزى بتو نمى داد. دارمیه گفت: به خدا یک قطعه پشم هم از مال مسلمانان بمن نمى داد.». او کسى بود که غیر از کسب قدرت و حکمرانى بر مردم، هدف دیگرى نداشت چنانکه خود در اجتماع مردم کوفه همین را گفت
و همین زندگى اشرافى معاویه و شیوه برخورد او در کار خلافت، باعث شد تا سعد بن ابى وقاص نیز در وقت ورود بر او وى را ملک خطاب کند. معاویه به پرخورى معروف بوده است و چنانچه زمخشرى در ربیع الابرار گفته است، او روزى هفت مرتبه غذا مى خورده است و هر مرتبه آنقدر مى خورد که در کنار سفره دراز مى کشید و صدا مى زد: غلام بیا سفره را بردار بخدا قسم از بس خوردم خسته شدم اما سیر ندشم. پرخورى او ضرب المثل شده است، یکى از شعرا در هجو رفیق پرخوار خود این گونه مى گوید: «و صاحب لى بطنه کالهاویة کان فى امعائه معاویه؛ رفیقى دارم که شکم او مثل هاویه است (هاویه اسم یکى از طبقات جهنم است که بفرموده قرآن هرگز از قبول کفار سیرى ندارد) مثل آنکه در امعاء و روده هاى او معاویه قرار گرفته است».

معاویه در زمان پیامبر (ص)
زندگى معاویه در این دوره چیز خاصى را در برندارد جز اینکه بعدها او در تبلیغاتش به مردم شام گفته بود کاتب وحى و خال المؤمنین بوده است. او هم چنین براى تحکیم موقعیت دینى خود گفته بود نحن شجرة رسول الله (ص) او کسانى از راویان حدیث را نیز واداشت تا دهها حدیث در فضیلت او بسازند و در میان مردم رواج دهند مثلا از قول رسول خدا (ص) نقل کرده اند که فرمود: «الامناء عند الله ثلاثة جبرئیل و انا و معاویه» بررسى دو سؤال در اینجا لازم به نظر می رسد:

1ـ آیا معاویه کاتب وحى بود؟
اولا از وقتى که او مسلمان شد تا رحلت حضرت رسول مدت زیادى نبوده که کاتب وحى بودن فضیلتى برایش محسوب گردد چرا که طبق قولى، او در سال دهم مسلمان شد و آن زمان که پدرش در فتح مکه (سال هشتم) مسلمان شد او در نامه هایى پدرش را توبیخ کرد و سرزنش نمود که چرا مسلمان شدى؟ البته عده اى هم گفته اند او در فتح مکه مسلمان شد. ثانیا او کاتب وحى نبوده بلکه کاتب مراسلات بوده یعنى زمانى که در اثر گسترش اسلام ناچار شد مسلمان شود در اثر اینکه بین مسلمانان موهون و بى اعتبار بود عباس عموى پیامبر از آنحضرت خواست که امتیازى به معاویه بدهد تا او از خجلت بیرون بیاید حضرت براى رعایت تقاضاى عم بزرگوارش او را کاتب مراسلات نمود. چنانچه مسلم در صحیح خود نقل نموده است که: «ان معاویة یکتب بین یدى النبى صلى الله علیه و آله؛ معاویه نویسنده حضور پیامبر بود» و مدائنى مى گوید: «کان زید بن ثابت یکتب الوحى و کان معاویة یکتب للنبى صلى الله علیه و آله فیما بینه و بین العرب؛ زید بن ثابت کاتب وحى و معاویه نویسنده بین آنحضرت و عرب بوده است».

2ـ آیا خال المومنین بودن مى تواند شرافت و فضیلتى باشد؟
آنها این گونه مى گفتند که خواهر معاویه ام حبیبه همسر حضرت رسول بوده و زوجه رسول الله ام المومنین است پس برادر او معاویه خال (دائى) المومنین مى باشد. جواب: اولا اگر برادر ام المومنین بودن شرافت است پس باید حى بن اخطب یهودى پدر صفیه زوجه رسول خدا هم صاحب شرافت باشد. ثانیا طبق این استدلال محمد بن ابى بکر هم خال المومنین مى باشد چون برادر عایشه است و آنها مقام عایشه را از مقام ام حبیبه بالاتر مى دانند پس چرا در فتح مصر او را با لب تشنه شهید کردند و او را در شکم خر مرده گذاشتند و آتش زدند و وقتى این خبر به معاویه رسید بسیار اظهار شادمانى نمود. آیا این یک بام و دو هوا مى تواند توجیهى غیر از توجیه سیاسى داشته باشد.
معاویه اى که قاتل امام حسن و عمار و حجر بن عدى و مالک اشتر و محمد بن ابى بکر و. .. است خال المومنین و صاحب شرافت مى شود اما محمد بن ابى بکر چون در خانه على تربیت شد و خطاب به آن خاندان جلیل القدر مى گوید: «یا بنى الزهراء انتم عدتى و بکم فى الحشر میزانى رجح اى اولاد فاطمه زهرا سلام الله علیها؛ شما پناهگان من هستید و بواسطه دوستى شما در قیامت میزان عمل من رجحان پیدا مى کند». «و اذا صح ولائى لکم لا ابالى اى کلب قد نبح؛ و زمانى که دوستى من به شما صحت پیدا کند باک ندارم اگر هر سگى در اطراف من پارس نماید». باید آنگونه به شهادت برسد و کسى هم از کشتن او متأثر نشود.

نقش معاویه در منحرف کردن سنت پیامبر در باب حکومت
به تدریج جهادهای اسلامی رنگ جهادهای مادی دیگران را گرفت، و چه اشتباهات بزرگی حکام اسلامی مرتکب شدند. خدا لعنت کند معاویه را که این کار از او شروع شد. در زمان خلافت عمر، معاویه استاندار سوریه بود و بیزانس (روم شرقی) که مرکزش همین استانبول فعلی و قسطنطنیه قدیم بود همسایه دیوار به دیوار سوریه بود. عمر در سفری که به شام می آمد، به تبعیت از سنت پیغمبر که هنوز به هم نخورده بود با یک زین ساده ای می آمد. خودش بود و یک مرکب که ظاهرا شتر بوده، و غلامش که به نوبت سوار می شدند. گاهی خودش سوار می شد غلام پیاده بود و گاهی غلام سوار می شد و او پیاده بود. مشک آبی داشتند و یک مقدار نان خشک.
معاویه و لشگریانش با جلال بسیار آمدند بیرون به استقبال خلیفه. مردم شام که هنوز خلیفه را ندیده و به استقبال آمده بودند از اینها رد می شدند و گاهی از اینها می پرسیدند از موکب خلیفه چه خبر دارید؟ اینها هم جوابی نمی دادند، تا خود معاویه و همراهانش رسیدند که آشنا بودند. همینکه عمر چشمش به اینها افتاد که با آن جلال و جبروت می آیند، از مرکبش پیاده شده، دامنش را پر از سنگ کرد و پراند به معاویه و گفت این چه وضعی است که درست کرده ای؟! ولی معاویه آنقدر زیرک و زرنگ و حقه باز بود که بالاخره خلیفه را قانع کرد. گفت چون ما در مجاورت بیزانس هستیم مصلحت اسلام چنین اقتضا می کند. خلیفه هم سکوت کرد. به این شکل جلال معنوی را تبدیل به همین شوکتهای مادی کردند، در صورتی که قدرت در جلال معنوی است. سر موفقیت مسلمین در قدرت روحی و معنویشان بود.

معاویه در زمان خلفاء
ابوبکر سپاهى را به منظور جنگ با رومیان، به سوى شامات گسیل داشت، فرماندهى یکى از لشکرهاى این سپاه را یزید بن ابى سفیان برعهده داشت که پدر و برادرش (معاویه) هم در آن مشارکت داشتند، در کنار آنها، چهره هایى چون عمرو بن عاص و کسانى از خاندان بنى مخزوم و بنى جمح که از همپیمانان بنى امیه بودند، نیز حضور داشتند در واقع ابوبکر و سپس عمر شام را از همان آغاز فتح آن، به تیول خاندان اموى درآوردند. البته سپاهیانى دیگر با فرماندهى چند تن از قریش و جز آنها، هم به سوى شام اعزام شدند، در سال 14 دمشق فتح شد و یزید بن ابى سفیان امارت آن را به عهده گرفت و سپس در زمان عمر فلسطین و نواحى آن نیز به حدود امارت یزید افزوده شد در سال 81 هجری قمری بعد از مرگ یزید معاویه جاى او را گرفت و در زمان عمر بود که حکمرانى کل شامات را بدست آورد. عمر با اینکه او را کسرى عرب مى خواند ولى در عین حال او را بر کنار نکرد، و این در حالى است که عمر شدیدا مراقب عمال خود و عوض کردن آنان بوده و این عدم سخت گیرى عمر نسبت به معاویه، تعجب کسانى را برانگیخته است. به تصریح ابن عساکر، عمر کل شامات را به معاویه سپرد و معاویه مى گفت: به خدا سوگند که او تنها با منزلتى که نزد عمر داشت این چنین بر مردم تسلط یافت.
یکبار عمر، معاویه را دید که با شکوه خاصى همراه خدم و حشم راه مى رود. وقتى در این باره از او سؤال کرد معاویه گفت: در شام جاسوسان دشمن بسیارند و هیبت ما باید زیاد باشد، در عین حال هر چه دستور بدهى اطاعت مى کنم، عمر گفت: او را امر و نهى نمى کند. معاویه خود قوت موضع خویش را ناشى از برخورد عمر با وى مى دانست. جاحظ مى گوید: از جمله احتجاجات سفیانیه براى اثبات خلافت معاویه، سخن خود معاویه است که مى گفت: این جایگاهى است که عمر مرا در آن قرار داده و از زمانى که مرا نصب کرد، عزل نکرد، در حالى که هیچ امیرى را بکار نگرفت جز آنکه او را عوض کرد و لااقل به خاطر برخى اعمالش بر او غضب کرده او را نزد خود فرا خواند. اما من را نه عزل کرد، و نه بر من غضب کرد، او همه شامات را به من سپرد و بعد از او عثمان مرا تقویت کرد. عثمان در برابر اعتراضاتى که نسبت به معاویه مى شد مى گفت: چگونه او را عزل کنم در حالى که عمر او را نصب کرده است. البته پاسخ امام على (ع) به او این بود که معاویه از عمر هراس داشت اما اکنون، بدون مشورت تو هر کارى که بخواهد انجام مى دهد. عمر مى گفت: شما از قیصر و کسرى سخن مى گویید در حالى که معاویه در میان شما است.
معاویه پس از قتل عثمان در سخنان خود خطاب به مردم مى گفت: مى دانید که من خلیفه عمر و عثمان در میان شما بوده ام. در دوره عثمان، شام منطقه امن او به شمار مى آمد. او قراء کوفه و نیز ابوذر را به آنجا تبعید کرد، گرچه معاویه براى حفظ موقعیت خود و جلوگیرى از تأثیرگذارى اینان بر مردم، آنان را از شام بیرون کرد. به هر تقدیر با روى کار آمدن عثمان که خود از بنى امیه بود، در پى تلاش او براى حاکم نمودن بنى امیه بر مقدرات مردم، معاویه توانست حکمرانى خود را بر شامات تثبیت نماید.

چگونه معاویه به قدرت رسید
معاویه در زمان خلیفه اول و دوم به دستگاه حکومتى شام راه یافت و به عنوان امیرى که از طرف ابوبکر و عمر براى امارت منطقه شامات منصوب شده بود، بر این منطقه حکم مى راند. این امارت در زمان عثمان که خود از بنى امیه بود، استوارتر گردید تا آنجا که شام به عنوان یک منطقه امن براى عثمان تلقى مى گردید.
در جریان محاصره عثمان با اینکه از طرف عثمان از معاویه خواسته شده بود به کمکش بیاید و فرصت چنین کارى هم براى معاویه وجود داشت در عین حال به منظور بهره بردارى از مرگ عثمان تعلل ورزید و این قدر صبر کرد تا عثمان کشته شد زمانى که حضرت على (ع) به خلافت رسید لحظه اى معاویه را در پست خود ابقاء ننمود و او را از حکومت شام عزل کرد معاویه که در این زمان آروزهاى خود را بر باد رفته مى دید به مخالفت با على پرداخت. او با استفاده از پیراهن خون آلود و انگشت قطع شده نائله همسر عثمان در شام اینگونه تبلیغ مى کرد که عثمان مظلومانه کشته شده است و من ولى دم او هستم و سزاوار این هستم که از قاتلین عثمان قصاص به عمل آورم. در این زمان از مردم شام به عنوان خلیفه براى خود بیعت گرفت و عازم شد تا با على (ع) بجنگد.
جنگ صفین جنگى است که سپاهیان معاویه در مقابل سپاهیان على (ع) قرار گرفتند در این جنگ گرچه سپاه معاویه در آستانه شکست قرار گرفت اما با خدعه اى که بعضى از سپاهیان على را فریفت على (ع) مجبور به پذیرش حکمیت شد. در جریان حکمیت هم نظر حضرت على (ع) اعمال نشد و عده اى از یاران جاهل او آن حضرت را مجبور نمودند تا ابوموسى را به عنوان نماینده انتخاب نماید. عمروبن عاص که نماینده معاویه بود توانست ابوموسى را بفریبد و در نتیجه جریان حکمیت به نفع معاویه تمام شود. بعد از این که حضرت على سرگرم جمع آورى نیرو و جنگ با خوارج بود معاویه گروههایى را به منظور ایجاد ناامنى و کشت و کشتار به مناطق تحت نفوذ حضرت على اعزام نمود. اندکى بعد حضرت على بدست خوارج به شهادت رسید و امام حسن به خلافت رسید امام حسن هم به خاطر مصالحى که در جاى خود بدان پرداخته شد و مشکلاتى که در فراروى آنحضرت بود با معاویه صلح و ازخلافت کناره گیرى نمود. و از این زمان به بعد بود که معاویه حاکم کل مناطق اسلامى شد. او از سال 40 تا سال 60 یعنى 20 سال بر مردم مسلمان به عنوان خلیفه حکومت کرد و در رجب سال 60 هجرى از دنیا رفت.

منـابـع

حسن ابراهیم حسن- تاریخ سیاسى اسلام- صفحه 333

محمدابن سعد- طبقات کبرى- جلد 7- صفحه 28

سید امیرعلى- مختصر تاریخ العرب- صفحه 62

ابوالفرج اصفهانی- مقاتل الطالبین- صفحه 29

مرتضی مطهری- آشنایی با قرآن 3- صفحه 107-108

مرتضی مطهری- آشنایی با قران 6- صفحه 255

کلیــد واژه هــا

2 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها