بررسی چند پرسش و پاسخ پیرامون عصمت انبیاء (ع)

فارسی 1329 نمایش |

در بحث عصمت انبیاء و امامان سوالات مختلفی مطرح است که به مهمترین آنها ذیلا اشاره می کنیم:

1- آیا معصوم بودن انبیاء جنبه «جبری» دارد؟

بسیاری از افراد هنگامی که بحث عصمت انبیاء را مطالعه می کنند، فورا از خدا سوال می نمایند که مقام عصمت یک موهبت الهی است که الزاما به پیامبران و امامان داده شده، و هرکس مشمول این «موهبت» گردد در برابر گناه و خطا بیمه شده است، بنابراین معصوم بودن آنها فضیلت و افتخاری محسوب نخواهد شد، هرکس مشمول چنین موهبتی گردد از تمام گناهان و خطاها فاصله خواهد گرفت، و این یک الزام الهی است. بنابراین با وجود مقام عصمت، انجام و خطا محال است، و واضح است که ترک محال فضیلتی محسوب نمی شود، مثلا اگر ما به انسانهائی که در صد سال بعد می آیند، یا در صد سال قبل می زیسته اند ظلم وستم نمی کنیم افتخاری برای ما نیست، چون انجام چنین امری برای ما محال است!

پاسخ

گرچه این اشکال متوجه اصل مسأله عصمت انبیاء نیست، بلکه فضیلت بودن آن را زیر سوال می برد، با این حال توجه به چند نکته می تواند جواب این سوال را روشن سازد.

1- کسانی که این اشکال را مطرح می کنند توجه به ریشه های عصمت انبیاء ندارند، آنها چنین می پندارند که مقام عصمت مثلا مانند مصونیت در برابر بعضی ازبیماریها است که از طریق تزریق بعضی از واکسنها انجام می شود، و هرکس چنان تزریقی در مورد او انجام شود مبتلا به آن بیماری نمی گردد چه بخواهد وچه نخواهد. درحالی که مصونیت معصومین در برابر گناه از مقام معرفت و علم و تقوای آنها سرچشمه می گیرد، درست همانند پرهیز از پاره ای از گناهان برای فرد فرد ما که به خاطر علم و آگاهی و ایمان و معرفت آن را درک می کنیم، مثلا هرگز با بدن لخت و عور قدم در کوچه و خیابان نمی گذاریم،  همچنین کسی که اطلاع کافی درباره آثار مخرب مواد مخدر دارد و به خوبی می داند آلوده شدن به آن سبب قطعی برای مرگ تدریجی است سپس هرگز به سراغ آن نمی رود، مسلما این ترک مواد مخدر برای او فضیلت است که از علم و آگاهی او سرچشمه می گیرد، و با داشتن این علم هرچند آن را ترک می کند ولی اجباری در کار نیست و توانائی استعمال مواد مخدر را دارد. به همین دلیل ما سعی می کنیم از طریق تعلیم و تربیت سطح معرفت و آگاهی و تقوا را در افراد بالا ببریم، تا آنها را حداقل در برابر گناهان بزرگ، و اعمال زشت و زننده بیمه نمائیم. آیا اگر افرادی به خاطر این تعلیم و تربیت پاره ای از این اعمال را ترک کنند افتخار و فضیلت نیست؟! به تعبیر دیگر ترک گناه برای پیامبران محال عادی است، نه محال عقلی، و می دانیم محال عادی با اختیاری بودن سازگار است، فی المثال محال عادی است که شخص عالم و مومنی شراب با خود به مسجد ببرد و در صف جماعت بنوشد، ولی مسلما این یک محال عقلی نیست بلکه محال عادی است. کوتاه سخن اینکه: سطح بالای معرفت و ایمان انبیاء که خود یک افتخار و فضیلت است سبب افتخار و فضیلت دیگری که مقام عصمت است می گردد(دقت کنید). و اگر گفته شود آنها این ایمان و معرفت را از کجا آورده اند می گوئیم این از امدادات الهی است، ولی با این قید که امدادهای الهی بی حساب نیست و لیاقتهائی در اینها وجود داشته است، همانگونه که قرآن درباره ابراهیم خلیل می فرماید: او تا از عهده امتحانات مهم الهی برنیامد به مقام پیشوائی خلق نرسید (و اذا ابتلی ابراهیم ربه بکلمات فاتمهن قال انی جاعلک للناس اماما) (بقره/ 124) یعنی ابراهیم پس از پیمودن این مراحل با اراده و اختیار خود لایق آن موهبت عظیم الهی شد. در مورد یوسف نیز می فرماید: «هنگامی که به مرحله بلوغ و قوت و تکامل جسم و جان رسید (و آمادگی برای پذیرش وحی پیدا کرد) ما حکم و علم به او دادیم، و اینگونه نیکوکاران را پاداش می دهیم» (و لما بلغ اشده اتیناه  حکماه و علما و کذلک نجزی المحسنین) (یوسف/ 22). جمله «کذلک نجزی المحسنین» شاهد خوبی برای مقصود ما است زیرا می گوید: اعمال صالح و شایسته یوسف او را آماده برای آن موهبت بزرگ الهی کرد. درباره موسی نیز تعبیراتی دیده می شود که این واقعیت را روشن می سازد، می فرماید: «ما تو را بارها امتحان کردیم، و سالها در میان مردم مدین توقف کردی (و بعد از آمادگی لازم و بیرون آمدن از کوره امتحانات با سرافرازی و پیروزی) دارای قدر و مقامی شدی (و فتناک فتونا فللبثت سنین فی اهل مدین ثم جئت علی قدر یا موسی» (طه/ 40). معلوم است که در وجود این بزرگان لیاقتها و استعدادهائی بوده، ولی شکوفا ساختن آنها هرگز جنبه اجبار نداشته، بلکه با اختیار و اراده خودشان این راه را پیموده اند، و بسیارند کسانی که لیاقتهائی دارند و هرگز آن را شکوفا نمی سازند و از آن استفاده نمی کنند،  این از یک طرف. از سوی دیگر اگر پیامبران مشمول چنین مواهبی شده اند به موازاتش مسئولیتهای سنگینی بر دوش آنان گذارده شده، یا به تعبیر دیگر خداوند به همان مقدار که مسئولیت به کسی می دهد توان و نیرو به او می بخشد، و سپس در انجام مسئولیت او را امتحان می کند.

2- پاسخ دیگری که می تواند به این سوال داد این است که به فرض که انبیاء با یک امداد الزام آور الهی از انجام هرگونه گناه و خطا مصون شده باشند تا اطمینان خلایق را جلب کنند و چراغی برای هدایت آنها گردند، ولی در عین حال راه انجام «ترک اولی» یعنی کاری که گناه نیست اما لایق شأن آنها نیز نمی باشد به روی آنها باز است. افتخار آنها در این است که حتی ترک اولی نمی کنند، و این یک امر اختیاری برای آنهاست، و اگر به ندرت ترک اولی از بعضی از انبیاء سر زده به همان نسبت مورد خطاب و عتاب شدید الهی، و گاه گرفتار پاره ای از محرومیتها شده اند، چه فضیلتی از این برتر و بالاتر که آنها  به خاطر اطاعت فرمان حق حتی به سراغ ترک اولی نروند. بنابراین افتخار انبیاء در این است که به مقدار این مواهب مسئولیت می پذیرند، و حتی به سراغ ترک اولی نمی روند. و اگر در موارد استثنائی ترک اولائی از آنها سر زده به زودی جبران کرده اند.

2- آیا معصوم بودن مسأله تقیه سازگار است

گاه گفته می شود چگونه ممکن است پیامبران و امامان معصوم باشند در حالی که «تقیه» را برای آنها جایز می شمرید و می گوئید در مقام تقیه دروغ گفتن و مانند آن جایز است، مگر اینها گناه نیست، پس اگر تقیه را درباره آنان مجاز می دانید نمی توانید آنها را معصوم از گناه بدانید.

پاسخ

در اینجا توجه به دو نکته راهگشاست:

1- اشتباه بزرگی که برای بعضی از ناآگاهان درباره «تقیه» واقع شده است و سرچشمه اشتباهات فراوان دیگری گردیده، این است که خیال کرده اند «تقیه» به معنی نشان دادن ضعف در برابر دیگران یا پرده پوشی بر حقایق است، و تنها پیروان مکتب تشیع طرفدار آن هستند. در حالی که «تقیه» به معنی حقیقی آن یک قانون شناخته شده عقلائی و روشنی است که همه خردمندان جهان از آن در جای خود پیروی می کنند، و در حقیقت نوعی تاکتیک مبارزه با دشمن یا حوادث سخت است.

توضیح اینکه در تاریخ مبارزات مذهبی و اجتماعی و سیاسی مواردی پیش  می آید که مدافعان حق اگر بخوهند به مبارزه آشکار دست بزنند هم خودشان در خطر قرار می گیرند، و هم مکتبشان در معرض مخاطره واقع می شود، در اینجا شکل مبارزه تغییر پیدا می کند و مبارزات مستقیم به غیر مستقیم، و آشکار به صورت مخفی در می آید، و هدف وارد کردن «ضربات بیشتر» بر دشمن با «ضایعات کمتر» است، و به تعبیر دیگر منظور جلوگیری از هدر دادن نیروها است. این نوع مبارزه و این مخفی کاری چیزی جز «تقیه» نیست. در تمام جنگهای دنیا در طول تاریخ (مخصوصا امروز) مخفی کاری در برابر دشمن یکی از مهمترین اصول مبارزه است، نقشه های جنگی همه مخفی است، لباسهای سربازان و انواع وسائل و سلاحها همه باید از چشم دشمن «استتار» شود، و اینها همه اشکالی از «تقیه» هستند. اگر کسی از افسران به دست دشمن گرفتار شود و دارای موقعیت حساسی باشد که بتوانند از او اطلاعات زیادی کسب کنند باید موقعیت خود را مکتوم دارد، حتی اگر از او سوال کنند باید حقیقت را بیان نکند، بلکه اگر بتواند با کلمات خود آنها را گمراه سازد لازم است، اینها اشکال دیگری از تقیه است.

راه دور نرویم، در صدر اسلام در آن زمان که مسلمانان در اقلیت بودند هنگامی که گرفتار می شدند عقائد خود را کتمان می کردند، تا بیهوده نیروها را هدر ندهند. داستان عمار و پدرش را همه شنیده ایم،  و در آیات متعددی از قرآن نیز این مسأله مجاز شمرده شده است. مومن آل فرعون که داستانش مشروحا به عنوان یک الگو در قرآن مجید آمده از روش تقیه استفاده می کرد، و قرآن صریحا از او به عنوان «رجل مومن من ال فرعون یکتم ایمانه»، «مردی با ایمان از آل فرعون که ایمان خود را مکتوم می داشت» (غافر/ 28) یادکرده است. هیچ عقلی اجازه نمی دهد در اینگونه شرائط، مجاهدانی که در اقلیت هستند علنا و آشکارا خود را معرفی کنند، و به آسانی از طرف دشمن شناسائی شده و نابود گردند. جالب اینکه «تقیه» در روایات اسلامی به عنوان یک سپر دفاعی شناخته  شده، چنانکه امام صادق (ع) می فرماید: «التقیه ترس المومن»، «تقیه سپر مومن است». آیا اگر کسی در میدان جنگ در برابر ضربات دشمن، خود را با سپر (یا سنگر) مستور کند کار خلافی انجام  داده است؟ و از اینجا روشن می شود که هر گه کسی گرفتار موارد تقیه گردد و عقیده باطنی خود را به خاطر مصالح مهمتری کتمان کند و یا سخنی بر خلاف آن اظهار دارد نه تنها گناهی مرتکب نشده است بلکه مانند دروغی است که به هنگام اصلاح ذات البین یا نجات جان مومنی گفته می شود که شرعا مجاز یا واجب است. جالب اینکه قرطبی که از مفسران مشهور اهل سنت است در ذیل آیه 106 سوره نحل هنگامی که به بحث «تقیه» می رسد می گوید: «تمام علمای اسلام نظر دارند که اگر کسی را مجبور اظهار کلمات کفرآمیز کنند به طوری که بر جان خود بترسد، گناهی بر او نیست که سخنان کفرآمیز بگوید در حالی که قلبش مطمئن به ایمان است، نه همسرش از او جدا می شود، و نه محکوم به احکام کفر است، سپس بعد از بیان قول ضعیفی در مورد ارتداد ظاهری چنین شخصی می گوید: «این سخنی است که کتاب و سنت و قرآن و حدیث پیامبر(ص)، آن را نفی می کند». البته پیامبران در شرائطی هستند که تقیه نمی کنند، یعنی به هیچ قیمتی حقایق دین را کتمان نمی نمایند، و در راه خلاف واقعی نمی گویند، چرا که در این راه گام بگذارند حقایق دعوت آنها مخفی می ماند و اعتمادی بر سخنان آنها باقی نمی ماند، و هر خبری درباره وحی آسمانی دهند قابل اعتبار نخواهد بود. ولی آنها نیز اگر در زندگی شخصی گرفتار مشکلی شوند، ممکن است مسائل خصوصی را کتمان کنند، مثلا پیغمبر اکرم (ص) به هنگام هجرت از مکه به مدینه در غار ثور پنهان شد، از بیراهه می رفت، شبها حرکت می نمود، و روزها مخفی می شد تا دشمنان بر او دست نیابند، و جان مبارکش به خطر نیفتد، اینها همه تقیه بود، و گناهی هم وجود نداشت، و چیزی بر خلاف حق از آن حضرت سر نزد.

منـابـع

سیدمحمد ضیاء آبادی - تفسیر سوره ابراهیم (ع) – از صفحه 193 تا 200

کلیــد واژه هــا

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

بـرای اطلاعـات بیشتـر بخوانیـد