نمایش قدرت در نزدیکی مکه

فارسی 4355 نمایش |

سـپـاهـى کـه رسـول خـدا (ص) قـصـد اعـزامـش برای فتح مکه را داشـت، تعداد اندکى نبود. روشن است که اگر لشکرى انبوه در مدینه گرد مى آمد و از آنچه اعزام مى شد، خواه ناخواه اخبارش به بیرون درز مى کرد. از این رو، حضرتش به قبیله هاى اطراف مدینه پیام داد که به شهر نیایند، بلکه آماده باشند و در نقاط معینى به آن حضرت بپیوندند.
پـیـامـبـر خـدا (ص) بـا ایـن شـیوه موفق شد سپاهى انبوه را به گونه اى حرکت دهد که دشمن از مقصدش بى اطلاع بماند. حوادث بعدى نشان داد که این رفتار نه به خاطر ترس از قریش یا غـافـلگـیـر سـاخـتـن آن بـود، بـلکـه بیش از هر چیز به خاطر آن بود که مى خواست مکه بدون خونریزى گشوده شود. آن حضرت پیش از حرکت سپاه به درگاه خداوند چنین عرضه داشت: «اللهم خذالعیون و الاخبار عن قریش حتى نبغتها؛ بار پروردگارا! چشم و خبر را از قریش بگیر تا ناگهان بر او وارد شویم.»

نظم کامل در سپاه اسلام
بـا آنـکـه سـپـاه اسـلام یـکـجـا و از یـک نـقـطـه حـرکـت نـکـرد، نـظـم کـامـل بـر آن حـکـمـفـرمـا بـود. فـرمـانـدهـى کـل سـپـاه بـا رسـول خـدا (ص) بود و هر قبیله اى نیز فرماندهى داشت. براى شناسایى قبیله ها از یکدیگر، هر کدام پرچمى مخصوص با خود حمل مى کرد. سازماندهى سپاه اسلام بر اساس معیارهاى آن دوره و به شیوه قبیله اى بود و این خوبى را داشت کـه افـراد با روحیه یکدیگر آشنا بودند و تفاهم و همدلى بیشترى داشتند؛ در نتیجه بهتر با هـم کـار مـى کـردند، چنان که در سازماندهیهاى نوین نیز رهبران نظامى همواره در نظر دارند که افـراد دسـتـه هـاى نـظـامـى بـا یـکـدیگر آشنا باشند و رابطه آنها بر اساس ‍ دوستى استوار بـاشـد. سـپـاه اسـلام ایـن ویـژگـى را بـه طـور کامل دارا بود و همه با اعتقاد کامل به هدف و یکدل، راه مکه را در پیش گرفته بودند.
زمانی که رسول خدا (ص) در مرالظهران بار انداخت، و با اینکه این محل نزدیک مکه است، مردم مکه از حرکت آن جناب به کلى بى خبر بودند، در آن شب ابوسفیان بن حرب و حکیم بن حزام و بدیل بن ورقاء از مکه بیرون آمدند تا خبرى کسب کنند. از سوى دیگر عباس عموى پیامبر (ص) با خود گفت: «پناه به خدا، خدا به داد قریش برسد که دشمنش تا پشت کوه هاى مکه رسیده، و کسى نیست به او خبرى بدهد، به خدا اگر رسول خدا (ص) به ناگهانى بر سر قریش بتازد و با شمشیر وارد مکه شود، قریش تا آخر دهر نابود شده.» این بیقرارى وادارش کرد همان شبانه بر استر رسول خدا (ص) سوار شده به راه بیفتد، با خود مى گفت: «بروم بلکه لا به لاى درخت هاى اراک اقلا به هیزم کشى برخورم، و یا دامدارى را ببینم، و یا به کسى که از سفر مى رسد و به طرف مکه مى رود برخورد نمایم، به او بگویم به قریش خبر دهد که لشکر رسول خدا (ص) تا کجا آمده، بلکه بیایند التماس کنند و امان بخواهند تا آن جناب از ریختن خونشان صرف نظر کند.»
از اینجا مطلب را از قول عباس مى خوانیم: به خدا سوگند در لا به لاى درختان اراک دور مى زدم تا شاید به کسى برخورم، که ناگهان صدایى شنیدم که چند نفر با هم صحبت مى کردند، خوب گوش دادم صاحبان صدا را شناختم، ابوسفیان بن حرب و حکیم بن حزام و بدیل بن ورقاء بودند، و شنیدم ابوسفیان مى گفت "به خدا سوگند هیچ شبى در همه عمرم چنین آتشى ندیده ام" بدیل در پاسخ گفت: "به نظر من این آتش ها از قبیله خزاعه باشد" ابوسفیان گفت: "خزاعه پست تر از اینند که چنین لشکرى انبوه فراهم آورند" من او را از صدایش شناختم، و صدا زدم اى أبا حنظله (ابوسفیان) تا صدایم را شنید شناخت، و گفت "ابوالفضل تویى؟" گفتم "آرى،" گفت: "لبیک پدر و مادرم فداى تو باد، چه خبر آورده اى؟" گفتم: "اینک رسول خدا (ص) است با لشکرى آمده که شما را تاب مقاومت آن نیست، ده هزار نفر از مسلمین است."
پرسید: "پس مى گویى چه کنم؟" گفتم: "با من سوار شو تا نزد آن جناب برویم تا از حضرتش برایت امان بخواهم، به خدا قسم اگر آن جناب بر تو دست یابد گردنت را مى زند." ابوسفیان با من سوار شد، با شتاب استر را به طرف رسول خدا (ص) راندم، از هر اجاق و آتشى رد مى شدیم مى گفتند: "این عموى رسول خدا (ص) و سوار بر استر آن جناب است" تا به آتش عمر بن خطاب رسیدیم، صدا زد "اى ابا سفیان حمد خداى را که وقتى به تو دست یافتیم که هیچ عهد و پیمانى در بین نداریم" آن گاه به عجله به طرف رسول خدا (ص) دوید، من نیز استر را به شتاب رساندم، به طورى که عمر و استر من جلو درب قبه راه را به یکدیگر بستند، و بالأخره عمر زودتر داخل شد، آن طور که یک سواره کندرو، از پیاده کندرو جلو مى زند.
عمر عرضه داشت: "یا رسول الله این ابوسفیان دشمن خدا است که خداى تعالى ما را بر او مسلط کرده و اتفاقا عهد و پیمانى هم بین ما و او نیست، اجازه بده تا گردنش را بزنم." من عرضه داشتم: "یا رسول الله من او را پناه داده ام" و آن گاه بلافاصله نشستم و سر رسول خدا (ص) را (به رسم التماس) گرفتم، و عرضه داشتم "به خدا سوگند کسى غیر از من امروز درباره او سخن نگوید، ولى عمر اصرار مى ورزید." به او گفتم: "اى عمر آرام بگیر، درست است که این مرد چنین و چنان کرده، ولى هر چه باشد از آل عبد مناف است، نه از عدى بن کعب (دودمان تو) اگر از دودمان تو بود من وساطتش را نمى کردم. عمر گفت "اى عباس، کوتاه بیا، اسلام آوردن تو آن روز که اسلام آوردى محبوب تر بود براى من از اینکه پدرم خطاب اسلام بیاورد." مى خواست بگوید: تعصب دودمانى در کارم نیست، به شهادت اینکه از اسلام تو خوشحال شدم بیش از آنکه پدرم مسلمان مى شد، اگر مى شد. در اینجا رسول خدا (ص) به عمویش عباس فرمود فعلا برو او را امان دادیم، فردا صبح او را نزد من آر.»
مى گوید: «صبح زود قبل از هر کس دیگر او را نزد رسول خدا (ص) بردم، همین که او را دید فرمود: "واى بر تو اى اباسفیان آیا هنوز وقت آن نشده که بفهمى جز الله معبودى نیست؟" عرضه داشت: "پدر و مادرم فداى تو که چقدر پابند رحمى، و چقدر کریم و رحیم و حلیمى، به خدا قسم اگر احتمال مى دادم که با خداى تعالى خداى دیگرى باشد، باید آن خدا در جنگ بدر و روز احد یاریم مى کرد." رسول خدا (ص) فرمود: "واى بر تو اى اباسفیان آیا وقت آن نشده که بفهمى من فرستاده خداى تعالى هستم؟" عرضه داشت: "پدر و مادرم فدایت شود، در این مساله هنوز شکى در دلم است."»
عباس مى گوید: «به او گفتم "واى بر تو شهادت بده به حق قبل از اینکه گردنت را بزنند." ابوسفیان به ناچار شهادت داد. در این هنگام رسول خدا (ص) فرمود: "اى عباس برگرد و او را در تنگه دره نگه دار، تا لشکر خدا از پیش روى او بگذرد، و او قدرت خداى تعالى را ببیند، من او را نزدیک دماغه کوه، تنگترین نقطه دره نگه داشتم، لشکریان اسلام قبیله قبیله رد مى شدند و او مى پرسید: اینها کیانند؟ و من پاسخ مى دادم، و مى گفتم مثلا این قبیله اسلم است، این جهینه است، این فلان است، تا در آخر خود رسول خدا (ص) در کتیبه خضراء از مهاجرین و انصار عبور کرد، در حالى که نفرات کتیبه آن چنان غرق آهن شده بودند که جز حدقه چشم از ایشان پیدا نبود، ابوسفیان پرسید "اینها کیانند اى ابا الفضل؟" گفتم "این رسول خدا (ص) است که با مهاجرین و انصار در حرکت است." ابوسفیان گفت: "اى ابالفضل سلطنت برادرزاده ات عظیم شده" گفتم: "واى بر تو سلطنت و پادشاهى نیست. بلکه نبوت است." گفت: "بله حالا که چنین است." حکیم بن حزام و بدیل بن ورقاء نزد رسول خدا (ص) آمدند، و اسلام را پذیرفته با آن جناب بیعت کردند.
بـه ایـن تـرتـیـب، اولیـن گـام ورود بـه شهر برداشته شد، چون مکه اینک رئیس و فرماندهى نداشت که در مقابل سپاه اسلام مقاومت کند.

 

منـابـع

پژوهشکده تحقيقات اسلامي سپاه- ارزیابی سیاسی و نظامی جنگهای پیامبر

سید محمدحسین طباطبایی- ترجمه المیزان- جلد ‏20 صفحه 657

کلیــد واژه هــا

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

بـرای اطلاعـات بیشتـر بخوانیـد