پیشینه مباحث هرمنوتیکی در تفکر افلاطون (رساله کراتیلوس)

فارسی 7022 نمایش |

در دوره باستان الفاظ همخانواده با لفظ هرمنوتیک تنها گهگاه به کار رفته است. افلاطون در بعضی محاورات خود از جمله در رساله ایوان (e 534 Ion) شاعران را پیام آور خدا می داند و لفظ هرمنس Hermenes یا مشتقات دیگر آن را به کار می برد. اما سهم اساسی افلاطون را در مباحث تفسیری بیش از همه باید در رساله کراتیلوس (که در آن در خصوص زبان و منشأ آن گفتگو می کند) و نیز در اواخر رساله فایدروس (که به بیان تفاوت میان گفتار و نوشتار می پردازد) جستجو کرد.

ریشه و مبداء زبان

افلاطون در رساله کراتیلوس که به اغلب احتمال در سال 366 قبل از میلاد نوشته، درباره ریشه زبان و حیث زبانمندی آدمی بحث می کند. در این مسأله هرموگنس بر این قول می رود که زبان کلا تابع وضع و قرارداد است؛ در حالی که کراتیلوس شاگرد هراکلیتوس معتقد است که اسماء و کلمات از طبیعت اشیاء اتخاذ شده است و افلاطون از زبان سقراط به جمع میان این دو قول می پردازد و اسماء و کلماتی را که حقایق ازلی و امور جاویدان را مسمی به اسمی می کنند، از الفاظ و کلمات قراردادی که برای تسمیه وقایع زمانی و متفرقات فناپذیر به کار می رود تفکیک می کند. تقریر دیگر مطلب افلاطون بدین نحو است که اشیاء رویی به عالم کثرت و رویی به عالم وحدت دارند. عالم مثل مناط وحدت و وجهه وحدانی اشیاء و به عبارتی حیثیت وجودی آنهاست.
همین اشیاء از حیثیت کثرت، فرافتاده در صیروت و در تنگناهای زمانی- مکانی هستند. زبان نیز همین دو وجهه را داراست. جهت وحدت زبان که جامع صور متکثر زبانی است (نطق باطن) یکی است و رومی و فارسی و ترکی ندارد. اما از حیث زمانی- مکانی این حقیقت واحده در یکی از صور زمانی و در کثرات آنها متجلی می شود. لذا اگرچه در پیدایش بعضی از لغات توافق convention بشری شرط اساسی بوده است، اما اصل زبان بر صرف توافق استوار نیست. حتی اگر حقیقت زبان را مواضعه بدانیم مسئله حل نمی شود و باید پرسید حقیقت این مواضعه چیست و چگونه صورت می گیرد؟ زیرا «تسمیه و نامیدن اشیاء کار هر کس نیست. بلکه تنها کار واژه ساز است و او علی الظاهر قانونگذاری است که از میان تمام ارباب صناعت و حرفه ها در میان آدمیان کمتر یافت می شود.» قانونگذار حقیقی به صورت مثالی idea واژه ها دست یافته و آن را در هجایی مناسب از یکی از زبان ها منعکس می سازد. آنکه واژه می سازد باید ملاقی ماهیت اشیاء بشود و ماهیات، وجودات مقیده هستند. قانونگذار باید در مقام نیستی باشد تا فاعلیت هستی در او کارگر شود و حقایق وجودی essences در آئینه عدم و فنای او از انانیت پدیدار گردد.

دو وجه و رتبه زبان

بدین ترتیب، در مطالعات مربوط به زبان، دو طریق کاملا متمایز در برابر ما گشوده می شود. در یکی همه هم محقق رسیدگی به هجاها، آواها، صورت ها، دال ها، نشانه ها و ساختارهای دستوری و ظاهری زبان است. اما در طریق دیگر، حقیقت کلام logos و اصل مثالی زبان و معنی مدلول کلمات و حقیقت تسمیه و صور مثالی کلمات منظور نظر قرار می گیرد. در این طریق حیث تسمیه موجودات و نفس سخنگویی از شوون الهی دانسته می شود. به بیان افلاطون «هومر چندین جا درباره واژه ها سخن می گوید. اما بهتر از همه جا به خصوص در مواضعی است که اسامیی را که خدایان به چیزها داده اند از اسامیی که آدمیان به همان چیزها داده اند، ممتاز می کند.» در نظر او، زبان شأن الهی دارد و کاری است خدایی. اما زئوس که خدای خدایان در اساطیر یونانی است، فرزند کرونوس (خدای زمان) است. یعنی آنچه که از جهتی شأن الهی دارد، و ورای زمان و زمانیات است از جهتی دیگر افتاده در زمان و زمانیات و محفوف به شرایط و مقتضیات زمانی- مکانی است.
لذا «نامیدن اشیاء» با صقع الهی پیوند دارد و در عین حال حیث زمانی و مکانی نیز از آن منفک نیست. وجهه دنیوی و این جهانی زبان البته می تواند مبتنی بر مواضعه و قرارداد بشری convention باشد. اما وجهه حقیقی و الهی زبان به شأن الهی تسمیه مربوط است و به حکم اینکه آدمی در سیر دیالکتیکی (به معنای افلاطونی لفظ) به دیدار حقایق اسمی و صور مثالی اشیاء نائل می شود، این تسمیه به وساطت انسان و در لسان بشری صورت می گیرد.

بررسی و تبیین نظام هرمس
افلاطون در رساله کراتیلوس به بیان وجه اشتقاق و ریشه شناسی ethmology چند کلمه مهم می پردازد و از جمله در باب اشتقاق لفظ هرمس می گوید: «به نظر من نام هرمس با گفتار ارتباط دارد. او مفسر و پیام آور است و در گفتار، حیله گر و فریب دهنده است و چنانکه می دانی همه این کارها با قدرت گفتار و زبان آوری ارتباط دارد. حال همانطور که پیشتر گفتم که از اجزاء نام اوست، استفاده از گفتار را می رساند. علاوه بر این، هومر غالبا لفظ را به کار می برد که به معنی ابداع فکر یک چیز contrive است. بنابراین قانونگذار با توجه به این دو کلمه ما را ملزم ساخته تا خدایی را که گفتار و استفاده از آن را ابداع کرده است، «آی ره مس» بخوانیم- آی رین؟ به معنی سخن گفتن است.
قانونگذار چنین می گوید: «شما آدمیان، آن کس که گفتار را ابداع کرده است می بایست آی ره مس بخوانید.» ولی بعدها ما این نام را زیبا کرده ایم و آن را هرمس گفته ایم... حال دوست من می بینی که چرا «پان» فرزند هرمس طبیعتی دوگانه دارد.... می بینی که سخن همه چیز؟ معلوم می سازد و با آن می توان چیزها را پیچاند و گرداند و به علاوه دارای دو جنبه است: گاه راست است و گاه دروغ.... سخن چون راست باشد، صاف و الهی است و موقف آن در جهان بالا میان خدایان است. اما چون دروغ باشد در جهان پائین میان آدمیان می گردد.» بدین ترتیب افلاطون شأن سخن گویی و پیام آوری را به هرمس منسوب می کند و فنون دیگر او را تبعی و ثانوی می شمارد.

راه شناسایی واژه ها و حقایق اشیاء

اما چگونه می توان «گفتار» هرمس را فهمید. چگونه می توان به مقام علم رسید. آیا تحقیق در معانی و بررسی وجوه مختلف واژه هایی که هرمس به آنها تفوه کرد کافیست؟ اصلا ببینیم شناسایی حاصل از بررسی لغات و کلمات چگونه شناساییی است و آیا روش دیگری نیز، ولو رتبه پائین تر باشد، متصور است یا نه؟ آیا بهترین راه رسیدن به شناسایی بررسی واژه هاست؟» به بیان دیگر، آیا ما از مسمی به اسم می رسیم یا از اسم به مسمی؟ نظر افلاطون این است که آن کس که در مقام نامیدن اشیاء قرار گرفته، ابتدا به حقایق اشیاء رسیده و به مثال واژه ها و به بیانی حقایق اسمی آنها دست یافته و به همین سبب برنامیدن اشیاء تمکن یافته است. لذا صرف توجه به لغات و عبارات وغور و تفحص در آنچه که در مطاوی کتب و صحایف آمده بهترین راه شناسایی نیست.
به همین مناسبت این سؤال اساسی در کراتیلوس مطرح شده که «آیا آنکس که در بررسی حقیقت اشیاء به دنبال الفاظ و اسامی می افتد و به معانی هر یک رسیدگی می کند، خود را در معرض خطر گمراهی قرار نداده است؟» در نظر افلاطون ما اگر نیک بنگریم حل مسئله را در جهت خلاف می یابیم. یعنی ابتدا باید به دیدار حقایق و مسمیات و کلمات تکوینی رسیده باشیم تا الفاظ و کلمات و اسامی که حکایت از آنها دارند روشن شوند. و الا آنانکه اشیاء را نامیده اند والفاظ را وضع کرده اند قبل از اینکه در این مقام تمکین یافته باشند چگونه می توانسته اند وضع الفاظ و اصطلاحات کنند؟ تمکین در این مقام، محتاج آن بوده است تا شخص از وجود وهمی خود رسته باشد تا فاعلیت وجود حقیقی بر صفحه بر صفحه قابلیت او تلالو گیرد. باید به ظهور وجود در خود امکان دهد و این خود عین معنای لوگوس است. زیرا به بیان هایدگر شأن لوگوس این است که «به دیدار آمدن و ظهور یافتن چیزی امکان می بخشد» و موجب می شود تا «موجودات entities به ادراک آیند.»

نسبت حل فیلسوف و ادراک اشیاء

این امکان دادن به ظهور موجودات خود مجالی است که در آن حقایق اشیاء و مسمیات آنها و به بیانی کلمات تکوینی سربرمی افرازند و خود اشیاء در آئینه قابلیت شخص پدیدار می شوند. زیرا «اینکه چیزها چگونه مکشوف می شوند سؤالی است که پاسخ بدان بیرون از توانایی ماست؛ اما فی الحال همینقدر توانستیم دریابیم که اشیاء نه از طریق اسامی آنها بلکه از طریق خودشان شناخته می شوند.» اما روی آوردن به «خود یک چیز» آشکارا یادآور پدیدار شناسی هوسرل و متابعان مختلف آن از جمله مارتین هایدگر است. در پدیدار شناسی «خود یک چیز» یا به بیان افلاطون صورت مثالی آن است که موجب شده همه انواع آن چیز نام واحدی داشته باشند. اگر اشیاء یک وجهه ثابته نمی داشتند، امکان تسمیه وجود نمی داشت. اما «فیلسوفان معاصر چون بخواهند حقایق اشیاء را بررسی کنند چنان در تحقیق خود به این سو و آن سو می چرخند که دچار سرگیجه می شوند و آنگاه گمان می کنند که اشیاء خود در گردش و جنبشند. آنها می پندارند که علت این اعتقاد نه تأثرات درون خودشان به کله نفس طبیعت چیزهاست و به همین سبب بر این قول می روند که این طبیعت چیزهاست که قرار و ثبات ندارد.»
لذا بازگشت ثبات یا تغییر دانش به احوال خود شخص است. دو راه در پیش است و هر دو متحقق است. هم ثابتات ازلی و مسمیات و کلمات تکوینی و وجهه وجودی تحقق دارد و هم قابلیات عدمی و غواسق ماهوی و وعاء متغیرات و متفرقات زمانی و کثرت موجودات، (بگذریم که بازگشت این هم به آن است)؛ حال تا شخص چه خواهد و در چه نظر کند.

شأن معنوی و لوگوس زبان
می بینیم که تفکر افلاطون از طرفی توجه ما را از شأن وقوعی reality زبان و توجه به صرف واژه ها و آواها و دستور زبان منصرف ساخته و با لوگوس که شأن نطق و گویائی کل هستی است، آشنا می کند و از طرف دیگر، اهمیت و تقدم «گفتار» و حیث گویائی را نسبت به نوشتار و کتابت یادآور می شود. موقف او در قبال زبان و کلمات، راه را بر تفسیرهایی که صرفا مبتنی بر متن هستند و به بیانی بر تفسیرهایی که فقط شرح اللفظ و شرح الاصطلاحند، مسدود می کند. با تفکر او مفسر ملزم می شود که به جای توجه به متن و «نوشتار» به «گفتار» و شأن زبانمندی آدمی و لوگوس روی کند و به دیدار حقایق معنوی و مسمیات و کلمات تکوینی نائل آید و به مرتبه انس با دیالکتیک که مقام فلسفه است ارتقاء یابد. مفسر باید فیلسوف باشد و نور وجود را که بر وجهه غاسقه ماهوی اشیاء افتاد مشاهده کرده باشد. پس آنگاه است که او بر تفسیر یک متن یا یک گفته تمکن پیدا می کند.

منـابـع

محمدرضا ریخته‌گران- منطق و مبحث علم هرمنوتیک- صفحه 22- 27

کلیــد واژه هــا

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

0 نظر ارسال چاپ پرسش در مورد این مطلب افزودن به علاقه مندی ها

بـرای اطلاعـات بیشتـر بخوانیـد